«پشت ترس‌هایم نمی‌مانم»

ساعتی به وقت شب، دوستی به مناسبت پرسید: زمان جنگ، نمی‌ترسیدی؟ گفتم می‌ترسیدم، به اندازه. اما پشت ترس‌هایم متوقف نمی‌شدم. توپ فرانسوی خمپاره هواپیمای جنگی موشک خمسه خمسه بمب شیمیایی گلوله مین آر پی جی عقرب و رتیل، همه مرا می‌ترساند. یادم نیست چقدر چلمن‌وار با صدای سوت خمپاره روی زمین دراز کشیدم، اما کشیدم. خوب یاد گرفته بودم، ترس واکنشی طبیعی است. اما پاها خشک ترس شدن، ماندن مرگ است. پس حرکت می‌کردم پیش می‌رفتم، محتاط. 

الان که به روزهای زندگی نگاه می‌کنم، می‌بینم، اغلب در دامن ترسِ از دست دادن زیسته‌‌ام، اما پشت ترس‌هایم گیر نیافتاده‌ام. 

دوران مدرسه، ترس از تنبیه به خاطر داشتن ناخن‌های بلند، جا ماندن لیوان تاشو رنگی آب‌خوری، گیر افتادن موها بین انگشتان ناظم. اما همه روز مدرسه رفتم. حتا اگر موها و ناخن‌هایم بلند بود. نمی‌گذاشتم لولوی ترس‌ لذت یادگیری تازه‌ها را از من بگیرند. 

دوران دلباختگی، ترس نه شنیدن، تنها ماندن عمر. ترسیدم اما به خودم نه نگفتم. نیاز را راز نگه‌ نداشتم. آسمان جانم را دَرْ گشودم. ساز عاشقی زدم. 

روایت داستان:

دوران دانشجویی، کار، زندگی و حیات اجتماعی هم سرشار از ترس‌های دیوانه‌ساز بود. هست. چی بگویم. بی‌پاسخ. چی ببینم. بی‌حاشیه. چی گوش دهم. بی‌هزینه. چی بخوانم. بی‌دردسر. هیچ کاری بی پاسخ، دردسر، هزینه و حاشیه نبود. از ترس‌هایم عبور کردم. گفتم خواندم نوشتم دیدم گوش کردم. زندگی. تا توانستم زندانی ترس‌هایم نشدم. قلم را جاری کردم گذاشتم خواننده‌ها بخندند. تمسخر تماشاگران نمایش را تصور کردم، اما در نقشی بر  صحنه متولد شدم.

امروز پیر چشمی دید بهتری از ترس‌های زندگی به من داده است. می‌بینم هیچ تصمیم و حرکت و عملی نیست که شغال ترس به پای آن زوزه نکشد. حتا موقع نوشتن همین  یادداشت. اما خوب یاد گرفته‌ام که از ترس مرگ، نه، حتا به خاطر ترسِ از دست دادن، هر لحظه نمیرم و از دست نروم. بترسم، اما پا کِشان حرکت کنم. حصار بلند زندان ترس را در عمل شکاف اندازم. زخمی اما زنده جان بمانم.

دکترمحمودجاوید _ «پشت ترس‌هایم نمی‌مانم»

نهم خرداد ۱۴۰۲- تهران

«فرش سرخ ثروتمند»

«پُر پُر»

«چهره اندیشه»