داستانک با کلمات برشی از قصه‌ی غافلگیرانه‌ی زندگی را تعریف می‌کند. خیلی کوتاه.  به سنت تاریخی زیست بشر، ارزش واژه را می‌داند. داستانک در دل لحظه‌ای غافلگیرانه، حقیقتی پنهان را آشکار می‌کند. در یک شب تاریک، مردی گمشده در خیابان‌های زندگی، ناگهان در برابر آینه‌ای ایستاد. در آن لحظه، تصویر چهره‌اش تغییر کرد، مانند بارانی که هرگز انتظارش را نداشت. آینه به او گفت: «تو خودت را فراموش کرده‌ای، اما زمان همیشه جاودانه است.» بی‌آنکه بگذری، هر لحظه بازمی‌گردد.

 «امروز»

چه روزی است؟ سه‌شنبه؟ نمی‌تواند باشد. مدت‌هاست، قراری با موری ندارم. چهارشنبه هم نیست.  قرص می‌خوردم. جمعه؟ اجازه بده از پنجره بیرون را نگاه کنم. نه، خیلی وقت است، خون جای بارون نمی‌چکد. شنبه؟ یک‌شنبه؟ دوشنبه؟ این‌ها همه توی هفته پیش نبود؟ ماه قبل، یا شاید سال گذشته؟ امروز چه روزی است؟ می‌خندی؟ روز توست؟ درسته،. مثل دیروز. مثل فردا. انگار روزها بی‌تفاوت از هم می‌گذرند، مثل یک تکرار بی‌پایان که هیچ‌گاه هیچ تغییر محسوسی به همراه نمی‌آورد.

بیستم تیر ۱۴۰۳– تهران

*کتاب ابرم در آسمان درد می‌کند، مارین سورسکو

.

 «غم‌باد»

هر روز با حس زمستان بیدار می‌شوم. ژاکت، کاپشن و جوراب پشمی می‌پوشم. پشت پنجره می‌آیم. های نفسم با های شیشه‌ی‌ پنجره قاطی می‌شود. تو را می‌بینم که هنوز خوابی. دلتنگی‌‌هایم، شعری میان بخار پنجره می‌نویسد. شعری که فقط من می‌توانم بخوانم، در سکوت و تنها در دنیای خودم. و در این لحظه‌ها زمان برایم متوقف می‌شود، انگار فقط همین بخار، این پنجره و تو هستی که در خواب به سر می‌بری.

می‌بینم هنوز خوابی. غم زیر گلویم باد می‌کند. باد می‌کند. بآنقدر که از زمین کنده می‌شوم. بالا می‌روم. می‌بینم که هنوز خوابی. پس امروز هم نخواهی فهمید که من آمدم.نمردم. زنده‌ام. با خاطره تو همیشه زنده‌ام.

نوزدهم تیر ۱۴۰۳– تهران

*کتاب ابرم در آسمان درد می‌کند، مارین سورسکو

.

 «روانکاوی*»

روانشناس تصویر کوره آهنگری را به او نشان داد. پرسید: “چه احساسی داری وقتی به این تصویر نگاه می‌کنی؟”

مرد لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش از روی تصویر به روانشناس برگشت و گفت: “گرما، فشار، چیزی در حال تغییر شدن… مثل یک نبرد درون خودم. چیزی که باید شکسته و دوباره ساخته شود.”

روانشناس سرش را به آرامی تکان داد. “چطور احساس می‌کنی نسبت به این تغییرات؟”

مرد به تصویر خیره شد و بعد از مدتی گفت: “ترس از سوختن… اما شاید لازمه.”

–چیست؟

–آیدا.

–اشتباه کردی. کوره است. همه می‌دانند سرشار از آتش است. حالا این یکی؟

–آیدا.

–شوخی نکن. این ماه شب چهارده است. چطور ممکن است او را آدم ببینی؟ حالا این یکی؟ پیش از این که جواب بدهی، خوب نگاهش کن.

–این هم آیدا است.

–نه، مرد است. مگر نمی‌بینی که سینه ندارد.

–آیدا هم دیگر نداشت.

هجدهم تیر ۱۴۰۳– تهران

*برداشتی آزاد از شعر فرشته، 

.

 «شام»

مادرم گیاه‌خوار است. شب‌ها برای شام سفارش می‌گیرد. همیشه غذاهای مختلف از رستوران‌های مختلف را امتحان می‌کند. گاهی از بین گزینه‌های متنوع، غذاهایی را انتخاب می‌کند که برای سایر اعضای خانواده جدید و متفاوت باشند. این عادت هر شب تکرار می‌شود و گاهی آنقدر غذاهای خوشمزه و تازه می‌رسند که انگار هر شب یک جشن کوچک در خانه برپا می‌شود.

پدرم دو سیخ کباب می‌خواهد.

مادربزرگ آب‌دوغ خیار.

برادرم بزرگم اسپاگتی با سس آلفردو.

خواهرم پیتزا مارگریتای ناپلی.

برادر کوچکم همبرگر.

من ستاره و عسل*.

شام را زود حاضر می‌کند. داخل بشقاب هر کس، یک عدد نان‌ لواش می‌گذارد. سپس، همه با اشتها می‌خورند.

هفدهم تیر ۱۴۰۳– تهران

*کتاب ابرم در آسمان درد می‌کند، مارین سورسکو

.

 «آدم‌کش»

گفت خسته‌ام. دلم می‌خواهد به مرگ طبیعی بمیرم.

هفت تیرش را از پنجره بیرون انداخت. صورتش را توی قاب عکس همسرش پنهان کرد. در همان لحظه، در چشم به هم زدنی، ارواحِ همه‌ی آن‌هایی که کشته بود، پیدایشان شد. هزار نفر، شاید هم بیش‌تر. شمارش معکوس. سه دو یک. آتش. و پزشک قانونی در گزارش معاینه جسد نوشت. ایست قلبی.

شانزدهم تیر ۱۴۰۳–تهران

.

 «پنکه»

حرف زدن یوسف آدم را به یاد فرفر پنکه می‌انداخت. به طوری که تابستان‌ها به رستوران دعوتش می‌کردم. و هر وقت برق قطع می‌شد، از او می‌خواستم بلند بلند حرف بزند.

پانزدهم تیر ۱۴۰۳– تهران

*داستان‌های کوتاه مارکز، ترجمه احمد گلشیری

.

«بی‌پرده»

هفتاد و پنج سال طول کشید تا سرهنگ به این لحظه رسید. سرانجام، در مقابلش ایستاد. حرف دلش را زد. تو یک آدمفروشی. لجن. بزدل. بی‌رحم. خودخواه. قاتل. همه علایق و استعدادهایت را با قدرت و پول عوض کردی. از تو متنفرم. آب‌ دهانش را جمع کرد، روی صورت آینه تف کرد. آنگاه، سرهنگ داخل آینه صورتش را پاک کرد. حکم اعدامش را داد.

چهاردهم تیر ۱۴۰۳–تهران

ترجمه احمد گلشیری

.

«مهتابی»

پدر که بود بیش از آنچه فکرش را بشود کرد خوابیدن در مهتابی خانه می‌چسبید. غروب برادر بزرگم می‌رفت، از ابرام نکبت تریاک می‌خرید. خواهرم منقل را آماده می‌کرد. مادرم کلاه شاپو می‌گذاشت، باباکرم می‌رقصید. در این میان، پدر به دهانم تکه‌ای تریاک می‌گذاشت، می‌خوابیدم.

سیزدهم تیر ۱۴۰۳–تهران

 

.

«داماد»

چشم گشود. صبح اولین روز زندگی مشترک‌شان بود. عروس خانم هنوز خواب بود. گوشی را برداشت. شماره آوا را گرفت. بی‌پاسخ. دوباره. سه باره. همیشه با اولین زنگ جواب می‌داد. عروس خانم را نگاه کرد. خواب هفت پادشاه را می‌دید. برای چهارمین‌بار به آوا زنگ زد. پنجمین. ششمین. آوا گوشی را برنداشت. مرد بی‌تاب شد. عروس را نگاه کرد. هنوز در خواب عمیق بود. سریع دوش گرفت. لباس پوشید. تا لبِ در رفت. برگشت. عروس را به آرامی تکان داد. سرش را نوازش کرد تا چشم گشود و لبخند زد. پس آوا خوبی؟ چرا هر چی تماس می‌گیرم، جواب نمی‌دهی؟

زن چشمانش را باز کرد، لحظه‌ای گیج به او نگاه کرد و لبخند زد. “آوا خوبه، فقط امروز شاید به دلیل خواب سنگین نتونستم گوشی رو جواب بدم. ولی الآن همه‌چیز خوبه.” اما مرد همچنان نگاهش پر از سوالات ناتمام بود، سوالاتی که پاسخ آنها در سایه‌ی اولین صبح مشترکشان پنهان بود.

دوازدهم تیر ۱۴۰۳– تهران

.

«چیزی درست نبود»

حیاط را آب و جارو کرد. آفتابگردان را وسط باغچه کاشت. به تماشا ایستاد. گل رو به خورشید ‌نمی‌چرخید. چند روزی خانه ماند.  همراه با خورشید گرداند. پوست دست و صورتش سوخت. سپس، گل را از خاک بیرون کشید. جلوی پژمانِ گل‌فروش انداخت. و گفت: من بیکار نیستم، هر روز با این گل پلاستیکی دنبال خورشید بدوم.

یازدهم تیر ۱۴۰۳– تهران

.

«علف»

بگذری در آینه علف رویید. در حالی که با ماشین چمن‌زنی به جانش افتادم. روی سرم برهوت شد. ناگهان طوطی خندید.

توهم روغن واژگون نمودی که سر طاس شدی.

بازرگان از هند آمد. در حالی که قفسی به دست داشت، گریختم. موزائیک‌های پله شکست. در نتیجه افتادم.

بگذری در سرم علف رویید. مقدماتی جام جهانی بود. تیم ملی فوتبال داخلش اردو زد. توپ که پاس می‌دادند، سرم می‌خارید. دکتر تیم ملی گفت حساسیت است. دستم را آتل کرد. در دستم علف رویید. گوسپندان دوان دوان پیدایشان شد. چوپان داد زد گرگ گرگ. اهالی روستا از همه جا جوشیدند. به این ترتیب ایستادم. چشم دراندم. شاید تو بگذری.

دهم تیر ۱۴۰۳–تهران

*کتاب واقعیت رویای من است، بیژن نجدی

.

«تداعی»

آمپول شفا، سگ وفا، شب ستاره، آب زندگی، آتش گرما، دریا موج، درخت پناه، خانه خاطره، حیاط شادی، کوچه بازی، برف سپید، پاییز رنگ، باران موسیقی، بهار تو، رود تو، سیب تو، عشق تو، مهربانی تو، شعر تو، و تو

نهم تیر ۱۴۰۳– تهران

.

«ترس»

تو سرم بازار مسگرهاست. وقت اذان هم کوبیدن را قطع نمی‌کنند. دنگ . می‌ترسم ملای روم گذارش به بازار سرم افتد، به رقص درآید. در این حال، جواب شوهرم را چی بدهم؟

هشتم تیر ۱۴۰۳– تهران

 

.

 «گمراه»

بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی، اما خیر بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی بلی، در عوض خیر بلی بلی بلی بلی خیر بلی بلی بلی، در حالی که خیر بلی بلی بلی خیر بلی بلی خیر بلی، در نتیجه بلی خیر خیر بلی، بنابراین خیر خیر خیرخیر خیر.

هفتم تیر ۱۴۰۳– تهران

.

 «اعتیاد»

من مرد با اراده‌ای هستم. در نود سالگی سیگار را ترک کردم. هشتاد سالگی مشروب. هفتاد سالگی شیشه. شصت سالگی خودارضایی. پنجاه سالگی ورزش. چهل سالگی فیلم. سی سالگی کتاب، بیست سالگی شهرم. شانزده سالگی پدرم. ده سالگی مدرسه. پنج سالگی بازی. سه سالگی یادم نیست. اما ۷۴ سال و ۳ ماه و ۱۲ روز و ۱۷ ساعت و ۴۵ دقیقه و ۵۷ ثانیه است، که تو را، عشق تو را نتوانستم ترک کنم.

ششم تیر ۱۴۰۲– شهرکرد

.

«عهد»

چای، دم‌نوش، قهوه، آبجو، ودکا، گُل موثر نبود. آینه، فرش، فنجان، کتاب، موبایل، خودرو، میز، درخت، گُل، گلاره بود که احسان را به خود می‌خواند. سپس پیمانش را شکست. آنگاه در کمد لباس‌ها را باز کرد. سوتین گلاره را پوشید.

پنجم تیر ۱۴۰۳– شهرکرد

.

«نامزدی»

فرانک، نامزدم، همان دختری بود، که آرزویش را داشتم. جانم برایش آهنگ دوستت دارم می‌خواند. امروز خانه‌شان را عوض کردند. آدرس جدید را برایم پیامک کرد. اما ایستگاه مترو نداشت. بنابراین پاسخش را ندادم.

چهارم تیر ۱۴۰۳– شهرکرد

.

 «شرط»

باور کن دلم نمی‌خواهد، ترکت کنم. اما مجبورم. زنم بو برده. چند تا بچه دارم. نمی‌توانم بگذارم، بچه‌ها را بردارد، برود. خیلی مواظب بودم که پی‌نبرد که هنوز تو را ترک نکردم. ولی فهمید. ناراحت نباش و نمی‌گذارم تو هم تنها بمانی. می‌سپارمت دست یکی از این جوان‌ها. مطمئنم تا تماس لب‌اش را حس کنی مرا فراموش می‌کنی. آهای، جوان، با شما هستم.

سیگار مارلبرو می‌کشی؟ ‌

سوم تیر ۱۴۰۳–تهران

.

 «درد»

آیدین گفت انگار هرشب توی پاهایم سیم می‌کشند. اما مردی ناشناس شنید. سپس، شب بالای سرش ظاهر شد. سیم‌های پایش را کشید.

دوم تیر ۱۴۰۳– تهران

.

 «بازی»

آب و باد و دیوار و رود و درخت و تاب و باز و زندگی و یاری و یاس و ساز و زه و هوا و ابر و راه و همراه و هدف و فکر و روش و شجاعت و تمام و مهارت و تلاش و شتاب و بار و رام و مجنون و نازنین و نازنین و نازنین و نازنین و نازنین.

یکم تیر ۱۴۰۳– تهران

.

 «آدم»

«تصمیم»

 «موزه»

«نوستالژی»

«باردار»

«هم‌اتاق»

 «خونگیری»