داستانک با کلمات برشی از قصه‌ی غافلگیرانه‌ی زندگی را تعریف می‌کند. یک روز، مردی در انتظار ایستاده بود تا قطار برسد. وقتی قطار آمد، یک لحظه به جای سوار شدن، به زن غریبه‌ای که کنار او ایستاده بود، نگاه کرد. در همان لحظه، زن به او لبخند زد. هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد، اما آن نگاه کوتاه، سرنوشت روزش را تغییر داد. تمام زندگی‌اش گویی از نو آغاز شد.

«خیال»

مرد، خیلی خیلی خیلی لاغر بود. انگار یک آدمِ کاغذی. می‌شد چهار تا از او ساخت و لای کتاب گذاشت، به جای نشانگر. از تصورش خنده‌ام گرفت. اما گمانم فکرم را خواند، چون لبخند نزد.

آمپول B12 را به او زدم. ناگهان شروع کرد به چاق شدن. قد کشید، پهن شد، تپل شد. آن‌قدر سریع که به چشم‌هایم شک کردم. خیالاتی شده بودم؟ چشمانم را مالیدم. هنوز همان‌طور به من نگاه می‌کرد. این بار، من فکرش را خواندم.

از تصورش، گریه‌ام گرفت.

31 اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

 «درس»

زن خودش را از پژو ۲۰۶ بیرون کشید. جلوی خودرو توی بغل یک هیوندای شاسی‌بلند فرو رفته بود. درد، نفسش را گرفت. گفت: «چطور شد این‌طور؟ چرا هیچ‌کس نیامد؟» انگار زمان برایش متوقف شده بود. چشم‌هایش تار شده بود، اما هنوز صدای بوق ماشین‌ها و فریادهای دوردست به گوشش می‌رسید. در دلش شک داشت، اما نمی‌خواست قبول کند که ممکن است دیگر فرصت جبران نباشه.

باید زودتر به بیمارستان برسم. کیسه آبم پاره شده است.

راننده هیوندا نگاهی به شکم برآمده زن کرد. گفت

نمی‌شود. باید بایستید پلیس راهنمایی بیاید کروکی بکشد.

متوجه نشدید من بچه‌ام دارد به دنیامی‌آید.

به همین دلیل باید بمانید. بچه از روز اول باید یاد بگیرد که به قوانین راهنمایی رانندگی احترام بگذارد.

سی‌ام اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

 «داماد»

کنارِ زن نشست.

جانِ خانه، آسمانم تو هستی.

وقتی زن خندید، دسته‌گل رُز را به او داد.

عروس من می‌شوی؟

زن دست‌های مرد را گرفت، گفت

بلی.

دخترشان گریست. این ۳۶۵مین روز متوالی بود که این صحنه را می‌دید.

بیست‌ونهم اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

 «برادر دوقلو»

ذوالفقار اهل شوخی بود، با اندکی زیاده‌روی. شل‌کردن درِ نمک‌پاش. گذاشتن کاسه آبِ سرد بالای درِ نیمه‌باز. چیدن پونس روی صندلی. انداختن قورباغه داخل یقهٔ لباس. چسباندن اعلامیهٔ «خر فروشی» به پشت کُتم. اما بدترین شوخی‌اش؟

همان شبی که وسط خوابِ عمیق، بیدارم کرد تا بپرسد: خوابی یا بیدار؟

مسخره خوابم.

خواب بودم. نمی‌فهمیدم چه لذتی از شوخی می‌برد. بنابراین تصمیم گرفتم یکبار امتحان کنم. توی خیابان، هلش دادم زیرِ یک ماشین. لحظه‌ای که ماشین نزدیک شد، قلبم تندتر زد. شاید نمی‌دانستم این شوخی به کجا خواهد کشید، اما حس کردم در این خواب، مرزها کاملاً محو شده‌اند.

بیست‌وهشتم اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

 

.

داستانک «نوستالژی»

قادر، پدربزرگم که دیگر زمین‌گیر شده بود، همیشه با غم و اندوه نگاه می‌کرد. هر وقت مجبور می‌شدیم لگن زیرش بگذاریم، کم‌سخن بود و بیشتر به گذشته فکر می‌کرد. او با آه‌های بلند، یاد روزهای زیبای محله کودکی می‌کرد. خاطرات کودکی در دلش زنده می‌شد و لحظات خوش آن روزها به ذهنش می‌آمد. پدربزرگم، که روزگاری جوان و پرتحرک بود، اکنون تنها در یادهایش زندگی می‌کرد. دکتر شیخ گفت:

زیاد دوام نمی‌آورد، به فکر باشید.

در آن شب خاص، عمو مظفر، عمه ملوک و بابام نشستند و با هم شور کردند. تصمیم گرفتند پدربزرگم را پیش از سفر آخرت، به محله قدیمی ببرند. آن محله‌ای که خاطرات زیادی از آنجا داشتند. خانه‌های کودکی همه‌شان برج شده بود. در این محله تغییرات زیادی به وقوع پیوسته بود. تصویر آشنایی وجود نداشت، جز درخت کهنسال چنار که هنوز قطور و سرپا بود. این درخت چنار کهنسال، نمادی از گذشته و تاریخ این محله بود. پدربزرگم اشک در چشمانش جمع شد و گفت: “این درخت، تنها چیزی است که از روزهای قدیم باقی مانده.”

جلوی همین درخت بود که پدرم پیش از مرگش، پاهایم را به فلک بست. چه روزهای زیبایی بود.*

بیست‌و‌هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

*کتاب زمزمه‌های واپسین نوشته‌ی نجیب محفوظ

.

داستانک «فالگوش»

چه حال و هوای خاصی! چهارشنبه‌سوری همیشه یه شب پر از رنگ و تنش بوده. فالگوش ایستادن و سکوت داشتن یه حس خاص به آدم می‌ده، انگار همه منتظر یه اتفاق یا تغییر هستن. شما چطور شب رو گذروندید؟

بیست‌وششم اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «تا آخرین لحظه»

شاهزاده با معشوق به نَردِ عشق مشغول بود که ناگهان صدایی بس هولناک طنین انداخت. اژدهای سه‌سر، دهانش شراره‌های آتش بود. شاهزاده شمشیر پولادین را از نیام برکشید و با تمام توان بر سرهای اژدها فرود آورد. اما هر سر که فرو می‌افتاد، دوباره می‌رویید. باز بزد، باز روییدند. بار دیگر بزد، باز هم روییدند. دستانش از این جدالِ بی‌پایان سست شد. ناگاه دوید، معشوق را در آغوش گرفت و با همهٔ تن، او را از گزند پوشاند.

25 اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «خارج از متن»

نمایش شروع شد. مرد برای زن آواز عاشقانه خواند. زن رقصید. در متنِ نمایش نبود.

کارگردان دست به ریش شد. نگاهش بین صحنه و متنِ نمایش سرگردان ماند.

مرد، با کمربند بر پاهای زن زد. زن پری دریایی شد.

پرده‌ها را بکشید.

غار غار از لبان کارگردان بیرون جهید. مرد نمایش قهقهه زد. همه تنش دهان شد.

کارگردان را بگیرید.

تماشاگران به شکل دستبند درآمدند. واق واق. غیرممکن است.

حتماً خواب می‌بینم.

شروع به کندن موهایش کرد. یکی، دوتا، سه‌تا… همه. بعد پاها. تنه. گردن. سر.

دهانِ داخلِ نمایشِ پری دریایی را بوسید. این بار دیگر هیچ‌چیز از آن نمایش باقی نمانده بود.

24 اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

 «تنها»

باران، شبِ تاریکِ جاده را کاملاً خیس کرده بود. عینکش به سرعت بخار برداشت. زنِ سیاه‌پوش درست وسط جاده ایستاده بود. او دیر متوجه شد. پیاده نشد و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد. دیگر کسی، هیچ‌کجا، منتظرش نبود

23 اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

 «تدوین»

فیلم را به عقب برگرداند. از نخستِ نخست. قسمت درندگی‌اش را حذف کرد. تا جا داشت، آغوش، عشق و بوسه افزود. تماشا کرد و دید هیچ شباهتی به زندگی آدم ندارد. کمی از آغوش، عشق و بوسه کاست، درندگی را پر کرد. نشد. کمی دیگر. باز هم کمی دیگر. باز هم…
در نهایت، نسخهٔ اول را اکران کرد.

22 اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

.

 «شنبه»

ناشر گفت نمی‌توانیم کتاب‌تان را چاپ کنیم. زن نتوانست از جایش بلند شود. حس کرد جانی در بدنش نمانده است. برایش یک لیوان شربت ریختند. نوشید. چند عدد شیرینی خامه‌ای خورد. هنوز جانی به بدنش برنگشته بود. شیر موز، آب پرتقال، بستنی زعفرانی. صورتش کمی خندید. چلوکباب سلطانی، دوغ با سبزیجات محلی، ماست‌وخیار، ژله پرتقال، تیرامیسو. نتوانست از جا بلند شود. امتحان کرد. خواستند با اورژانس تماس بگیرند. نپذیرفت. فوبیای بیمارستان داشت. قرار شد در دفتر نشر شب بماند. برایش شماره اشتراک سفارش غذای اینترنتی گذاشتند. رفتند. هندوانه، توت فرنگی و گوجه‌سبز سفارش داد. پاستا با سس آلفردو و موهیتو. جانی در بدن نداشت. آزمود. یک‌شنبه صبح شد. داروها و ویتامین‌های تقویتی تهیه کردند. مولتی‌ویتامین جوشان، آمپول نوربیون، قرص کلسی‌پاور هیستولیکا، ویتامین ای. نتوانست تکان بخورد. لگن زیرش گذاشتند. نوشید. بلعید. خوابید. ۳۱ روز. جان به بدنش برگشت. ایستاد. خدانگهدار گفت. به سمت در رفت. نتوانست عبور کند.

21 اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

*کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد، نوشته‌ی آناگاوالدا

.

 «باردار»

 «هم‌اتاق»

 «خونگیری»

 «شکار»

 «موطلایی من»

 «آتش»