داستانک «فرودگاه»
تعطیلات سال نو بود. بلندگو آخرین اعلام را برای سوار شدن به هواپیما کرد. نتوانست برود. چمدان بادکردهاش را از بخش امانات پس گرفت. قدمزنان از سالن خروجی بیرون آمد. گل و شیرینی خرید. برگشت. کنار همسرش خوابید. گفت: «بیتو نمیتوانم جایی بروم. زیبایی، خیلی.» رویش گلاب پاشید.
فرودگاه آن شب، مقصد نبود؛ نقطه بازگشت بود.
بیستوهشتم اسفند ۱۴۰۱ – تهران
«پرتو نوشتهاش را بر زیباییهای زن همسایه تاباند»
داستانک «از قدیم گفتهاند که…»
داستانک «پسر با دختر کتاب میخواند»
پیوندهای مرتبط: داستانک «فرودگاه»