داستانک «چشمهایش تاریک بود» :
شب بود. تنها بودم. صدای رعد و برق بلند بود. صدایش را نشنیدم. دستهای سنگینی داشت. سیلی پشت سیلی میخوردم. چشمهایش تاریک بود؛ دو حفره خالی مثل دو چشم بیروح. دستهایم خشک شده بود از فشار. خم شدم. کنترل را گاز گرفتم. تلویزیون خاموش شد.
هشتم اسفند ۱۴۰۱- تهران