داستانک اغلب یک رویداد است. به پایان داستانک که می‌رسید تازه در ابتدای داستان هستید.

«عتیقه»

پسر روپوش مدرسه‌ی برادر بزرگش را تن زد. دراز بود.

«بی‌خود روی روپوش عیب نگذار.» پدرش گفت.

سپس، دست‌‌‌وپاهای پسر را محکم گرفت. کشید. 

سی‌ویکم اردیبهشت ۱۴۰۳- تهران

96-906

داستانک «خاک‌سپاری»

عکس تو را به پدرم نشان دادم. 

گفت: «من بچه‌ام. هنوز دنیا را ندیدم.»

قانعم‌ کرد بروم‌ دنیاگردی.

دیروز فوری برگشتم. دیدم همه‌ی دیوارهای اتاقش تصویر توست.

سی‌ام اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

#نویسندگی #میکروفیکشن

95-905

«زرد»

رعنا-زنم- نهار استامبولی درست کرده بود. گفتم: «دوست ندارم.» پرسید: «تا به حال مزه کردید؟» گفتم: «خیر.» گفت: «پس از کجا می‌دانید دوست ندارید؟» گفتم: «از رنگش فهمیدم.» خندید: «مگر می‌شود از رنگِ چیزی فهمید که دوستش داریم یا نداریم.» «بله.  می‌شود.» من‌گفتم. «زیبا-زن اولم- وقتی رنگش زرد شد، دیگر دوستش نداشتم.»

بیست‌ونهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

#خرده_داستان #داستان‌های_مینیاتوری

94-904

«پریدن»

«هنوز یک خرده وقت داریم.»* پسر گفت و دختر را بوسید. دختر به ساعت نگاه کرد و پسر را بوسید. پسر دختر را بوسید. دختر پسر را بوسید. پسر گفت: «خیلی وقت بود هم‌دیگر را نبوسیده بودیم.» دختر گفت: «یک ساعت و هفده دقیقه و هشت ثانیه. هنوز یک خرده وقت داریم.»

بیست‌وهشتم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

*کتاب میدان ایتالیا، نوشته‌ی آنتونیو تابوکی، ترجمه‌ی سروش حبیبی

#داستان_کوتاه_کوتاه #فلش_فیکشن

93-903

«حقوق‌بگیر»

تنها چیزی که مرد از زند‌گی نمی‌فهمید،* بی‌کاری بود. میان خنده‌ی دخترش، پیامک را نوشت. فرستاد.

بیست‌وهفتم اردیبهشت ۱۴۰۴-تهران

*کتاب میدان ایتالیا، نوشته‌ی آنتونیو تابوکی، ترجمه‌ی سروش حبیبی

#داستانک #داستان_ریزه

92-902

«اشتباه»

موقعی که به دنیا آمدی من توی زایشگاه بودم.

آن موقعی که مادر شدی من توی زایشگاه بودم.

همان موقعی که کرونا گرفتی من توی زایشگاه بودم.

طاقت نیاوردم، گفتم که تو را با یک بچه‌ی مرده جابه‌جا کردم.

بیست‌وششم اردیبهشت ۱۴۰۴-

#فلش_فیکشن #خرده_داستان

91-901

«من»

«پشت در هم تویی.»* مرد گفت. «درآی.» زن گفت. مرد دید که زن نشسته است بر لب حوض. بالای تخت. قاب پنجره. توی اتاق. زیر درخت. پشت چنگ. درون آلاچیق. داخل آینه. پا پس کشید. در یک‌طرفه بود.

بیست‌وپنجم اردیبهشت ۱۴۰۴-

*مولانا

#داستان_کوتاه_کوتاه #میکروفیکشن

90-900

«خبرچین»

مرد دستش را روی شانه‌ی زن انداخت. «به خانم‌تان می‌گویم.» مرد به سمت راننده برگشت. روبه‌رو را می‌پایید. «چیزی گفتید؟» مرد پرسید. «چیزی فرمودید؟» راننده گفت. «نگه‌دار.» مرد گفت. پیاده شدند. مرد دستش را روی شانه‌ی زن انداخت. «به خانم‌تان می‌گویم.» مرد برنگشت.

بیست‌وچهارم اردیبهشت-

#داستان_ریزه #داستان‌های_رعدآسا

89-899

«غروب»

«من از غریبه‌ها چیزی نمی‌گیرم.» دختربچه گفت.

«من دوست بابات هستم.» مرد گفت.

«اگر راست می‌گی، تندی بگو بابام چه شکلی است؟» دختربچه پرسید.

مرد کمی ساکت ماند. «چاق با موهای سیاه.» مرد گفت.

«چاق بود. از وقتی می‌رود بیمارستان، دیگر مو ندارد.» دختر بچه گفت.

«پس من دوست بابات نیستم. غریبه‌ام.» مرد گفت.

بیست‌وسوم اردیبهشت ۱۴۰۴-

#نویسندگی #نوشتن

88-898

«سرزنش»

دلم تنگ شد، مثل دیروز  پریروز هفته‌ی قبل ماه پیش سال پیش مثل روزی که رفتی فرداش هفته بعدش ماه بعدش سال بعدش «هیچ‌وقت به دل‌تنگی عادت نمی‌کنم.» به خودت هم گفتم. همان‌روز که رفتی روز قبلش هفته قبلش ماه قبلش سال قبلش- نه به یک سال نمی‌کشید. خندیدی و گفتی «مردها زود به همه چیز عادت می‌کنند.» این را همان‌روزی گفتی که گفتی «می‌خواهی بروی» و روز بعدش هفته‌ی بعدش ماه بعدش سال بعدش-نه به یک سال نکشید.« من هنوز عادت نکردم.»  شاید چون مرد نبودم. وگرنه نمی‌گذاشتم آن‌روز فرداش هفته بعدش ماه بعدش سال بعدش سال پیش ماه پیش هفته پیش پریروز دیروز حتا امروز آن‌هم جلوی چشمانم دست مرگ را بگیری و بروی.

بیست‌ودوم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

#نویسندگی

87-897

«آفتاب»

زن گرسنه بود. آب نبود. برق هم رفته بود. مرد گفت: «نهار پیش من بمان. کباب درست می‌کنم.» ماند. آورد، کباب مورچه*.

بیستم‌ویکم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

*کتاب تاکسی سواری، سروش صحت

#داستان_ریزه

86-896

داستانک «بیمارستان»

دیدی هر کس هر جایی هست می‌رود یک جای دیگر.* من هم این‌جوری بودم. مشهد بودم، رفتم بابل. بابل بودم آمدم مشهد. مشهد بودم رفتم اهواز. اهواز مشهد. مشهد سمنان. سمنان مشهد. مشهد تهران. تهران مشهد. مشهد تهران. تهران مشهد. مشهد تبریز. تبریز مشهد. مشهد تهران. تهران مشهد. مشهد اصفهان. اصفهان تهران. تهران مشهد. مشهد یزد. یزد تهران. تهران مشهد. مشهد تهران. تهران تهران  صدا زد تهران تهران.  بهشت زهرا. نمی‌توانم تنهایت بگذارم.

بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

*کتاب تاکسی سواری، سروش صحت

#داستان‌های_رعدآسا #نوشتن

85-895

«خصوصی»

آمبولانس جلوی سردخانه‌ی بیمارستان ایستاد. پیرمرد نالید: «من زنده‌ام.» راننده گفت: «مشکلی نیست.»

نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

#میکروفیکشن #داستان_کوتاه_کوتاه

84-894

«پیش‌دبستانی»

مرد دخترش را به مربی سپرد. نرفته، دل‌تنگ شد. برگشت. دید دخترش را چند نفر سفت گرفته‌اند. داد زد: «چکار می‌کنید؟» مربی خونسرد گفت: «داریم در ذهن دخترتان هدف می‌کاریم.»*

هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

*کتاب فابیان، نوشته‌ی اریش کستنر

#داستانک #خرده_داستان

83-893

داستانک «استخر»

«دارم تماشا می‌کنم.»* مرد گفت. پیرمرد کنار رفت و گفت: «زنی که دارید چشم‌ می‌چرانید، همسر من است.» مرد وارفت. «باید بلیط بخرید.»

هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران

*کتاب فابیان، نوشته‌ی اریش کستنر

#نوشتن #نویسندگی

82-892

«سمعک»

مرد کُتی نو، مدل سی سال پیش به تن داشت. زن فکر کرد این همان مرد است. جلوی مرد ایستاد. قیچی را از کیفش بیرون آورد. صدای کات را نشنید.

شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴-تهران

#داستان‌های_رعدآسا #داستان_کوتاه_کوتاه #داستانک «زرد» 

وبسایت دکتر محمود جاوید 

81-891

شاید دوست داشته باشید این داستانک ‌ها را هم بخوانید:!داستانک «کارکشته»

داستانک «جاده‌ی تاریک»

 «قدغن»

داستانک «مومنت

داستانک «بی‌کار»

 «شوخی»

داستانک «ایستگاه مرزداران»