استادان من حکایت مردان و زنانی است که نکتهای مرا آموختند، چه تلخ، چه شیرین.
شبیه دبیران و استادان دیگر من نبود. کت چرم مشکی میپوشید که به تنش میآمد. مردی سیه چرده با مدل موی قیصری سیاه، که لابهلای آن موهای سپید، نه کم، بُر خورده بودند. وقتی وارد کلاس میشد، دود سیگارش در هوا پخش میشد و برپا میکرد. در لحظهای خاص، اولین بار که تخته سبز را با گچ سفید و سرخ کرد، دلم برای درس ریاضی بیتاب شد. این تصویر استاد متفاوت و شخصیت خاصی را در ذهنم ساخت که تا همیشه ماندگار شد.
یادم نیست، اصلاً نفهمیدم چطور درس خواندنم شل شد و به افت تحصیلی رسید. دو دو تا به آن سوی مساوی نمیرسید. این همه تغییرات و سردرگمی، اقتضای نوجوانی بود. روزها فوتسال بازی میکردیم روی زمینهای آسفالت با توپ دولایه پلاستیکی، شبها به سینما و تئاتر میرفتیم، و در دل کوچههای تاریک، به داستانهای کوتاه و رمانها فرو میرفتیم. همسایهها، درازنای شب و صدای بلبل سرگشته، همه جزئی از این دوران بودند. “ماهی سیاه کوچولو” را میخواندم و سوالی در ذهنم شکل میگرفت: “ریاضی کیلویی چند؟”
ریاضی برای او جدی بود. وقتی شروع به تدریس میکرد، همهچیز را فراموش میکرد. دغدغههای اجتماعیاش را نه، اما در کلاس تمام وجودش درگیر ریاضی بود. عینک دسته کائوچویی میزد که شیشههای کلفتش اجازه نمیداد چشمانش از پشت آن بهسادگی پنهان شوند. چشمانش زودتر از زبانش به حرف میآمدند و گویی داستانهای بیشتری داشتند که به دانشآموزان منتقل کنند. «آقای مشرقی»
سادهلوح نباشید. هر کس هر چی گفت بیحساب و کتاب نپذیرید. نگویید معلممان، آقامان، شیخ محلهمان گفته است. یکی خیلی شیک گفت دو دوتا میشود دوازدهتا. سر به علامت تایید تکان ندهید. لامصبها کمِ کمْ این انگشتهایتان را نگاه کنید. دو تا دست روی هم هم دهتاست. این معتادهایی که کنار جوی آب افتادند، ببینید، به خیال دروازههای تمدن بزرگ، کور نشوید. تو ای پری کجایی را گوش کنید، نگذارید برایتان حرامش کنند.
شبها گلشن میرفت. تماشاخانه گلشن، مشهد. خودش تعریف میکرد. صداقتش مثل صدای بماش جوان بود، هنوز دنبال چینهای پیشانیاش ندویده بود. رقص عربی میدید، نمایش کمدی. میخواست تلخی روزگار را بخندد. هر چند اغلب شبها با عرق سگی مست تلخی میشد. فکر کنم زن و بچه نداشت. هیچوقت از خانوادهاش چیزی نگفت.
– جاوید، تو بیا پای تخته، مسئله را حل کن.
–آقا ما.
رفتم. پاهایم خشک شد. گچ میانِ انگشتانم جمیله رقصید. تمام نقشِ موزائیکهای کف کلاس را بلعیدم.
محمود جان جاوید از تو انتظار نداشتم. دلم را شکستی. بشین.
نشستم. نه ننشستم. نمیتوانستم بنشینم. مرا میدید. خوابم را کم کردم، فوتسال را نه. خواندم.دیگر نگذاشتم مسئله، مسئلهها روی تختهی سبز، سرگردان پاسخ و راهحل شوند. تا وقتی که بود، وقتی گچ را زمین میگذاشتم، پشت حلقههای سپید دود سیگارش، رضایت خاموش دبیری را میدیدم که مرا با حساب به کلاس سوم راهنمایی برگرداند؛ آقای مشرقی.
بیستوهفتم اردیبهشت ۱۴۰۳–تهران «آقای مشرقی»
در زیر داستانک های دیگر وبسایت دکتر جاوید را میتوانید بینید:
.
کلمات عاشقش بودند یا شاید او عاشق کلمات بود
بلیت اتوبوس، بازمانده از خاطراتِ خوشیهای کوچک
«من به وقت ناچیزی زندگی، خونده بودم»
داستانک «همیشه قاتل به محل جنایت برمیگردد»