یادداشت “هیچ کس”، یادداشت‌نویسی بهانه‌ای است برای زایش نشخوارهای ذهنی‌ام در باره آدمی، فرهنگ، اندیشه و زندگی. به این ترتیب، این نوشته نه تنها فرصتی برای کاوش در افکار خودم است، بلکه تلاشی است برای درک و تحلیل آنچه که در اطرافم جریان دارد. گاهی به نظر می‌رسد که این نشخوارها بی‌پایان‌اند، اما در حقیقت، این یادداشت‌ها نقطه‌نظرهای من را شکل می‌دهند و به من کمک می‌کنند تا در دنیای پیچیده‌تری که در آن زندگی می‌کنیم، معانی تازه‌ای بیابم.

 «هیچ‌کس از من نخواست»

مدیر درمان شده بودم. بنابراین به شوق پا به دفتر گذاشتم. دیوارهای اتاق تاریخچه بی‌توجهی را نشان می‌دادند. لایه لایه سیاهی و چرک در آن وجود داشت. در این لحظه، نگاهم مریض شد. به این حجم شلخته‌گی عادت نداشتم و هنوز ندارم. به همین دلیل، قاسم – آبدارچی مخصوص – را برای مقابله با آن فرستادم. اتاق کمی رو باز کرد. اما ۱۵ سال غبار و دود به خود مالیده بود. در نتیجه، با عتاب از من پرسیده شد.

قاسم، چرا این همه سال که این‌جا بودی، چای می‌دادی دست خلق‌اله. کارهای شخصی‌شان را می‌کردی. دستی برای پاکی به دیوارها نبردی؟

گفت هیچ‌کس از من نخواست.

«هیچ‌کس جلویم را نگرفت»

فیلم پرستار خوب  را دیدم، بر اساس یک داستان واقعی. پرستارِ مرد بیماران را می‌کشت، همین‌طوری. با آنها عداوتی نداشت. انتخاب‌شان نمی‌کرد. فقط بی‌جان‌شان می‌کرد، بدون اینکه حتی بالای سرشان باشد. نزدیک ۴۰۰ نفر. قتل‌های پیچیده ساده‌ای بود. انسولین و دیگوکسین به سرم‌های داخل انبار، تصادفی تزریق می‌کرد. بسته به شانس، تصادف، سرنوشت- راستش کلمه درست را پیدا نمی‌کنم- هر بیماری- زن، مرد، پیر، جوان- ممکن بود طعمه مرگ شود. ذره ذره قندش بی‌افتاد و قلبش. عملیات احیا هم بی‌نتیجه. در هر بیمارستانی که کار می‌کرد میزان مرگ‌و‌میر بالا می‌رفت. اخراج که می‌شد، زندگی عادی می‌شد. سرانجام گیر افتاد، به خاطر یک پرستارِ خوب. کارآگاه وقتی از پرستار قاتل پرسید،

چرا؟

گفت، هیچ‌کس جلویم را نگرفت.

«چه‌‌گاهی هیچ‌کس شدم»

هیچ‌کس‌ها مرا می‌ترساند. هنگامی که زنی در خیابان به زمین کشیده می‌شود. ثروت مردمانی نجیب به تاراج. خسته‌گانی به مهاجرت. کار دارانی گرسنه. هنرمندانی به کنج عزلت. اقتصادی نحیف. سَرم لال می‌شود، چقدر هیچ‌کس‌ها که هیچ‌کاری نمی‌کنند، زیادند. زیادند؟ راستی، خودم چه‌‌گاهی هیچ‌کس شدم، که نفهمیدم؟

بیست‌ونهم اردیبهشت ۱۴۰۳تهران

یادداشت هیچ کس

.

«خجالتی»

«خودواگویه‌های خوابِ بیداری»

«من به وقت ناچیزی زندگی، خون‌ده بودم»

«مداد رنگی‌ها سبزه نیستند»

«روزی که نبود»

داستانک «غریبه» 

یادداشت “هیچ کس”یادداشت زایش نشخوارهای ذهنی‌ام در باره آدمی، فرهنگ، اندیشه و زندگی است.