«همه تنات را بوسه باران میکنم»
زن گفت؛ چیزی بگو، مثلن بگو: «کنارت هستم. هیچوقت هیچوقت تنهایت نمیگذارم. دیگر نمیروم. میمانم. همه تنات را بوسه باران میکنم. گل برایت میآورم. شعر میسُرایم. با هم به باغ میرویم. کتاب میخوانیم. شب شمع روشن میکنیم. میرقصیم. میسازیم.» چیزی بگو. لطفن. لطفن. تا این دروغ سیاه فرو ریزد و به حقیقت پیوندد. مرد چیزی نگفت. شیشه قاب عکس مرد خیس اشک بود. زن شیشه را خشک کرد. بوسه باران کرد. خوابید. شنید: «کنارت هستم.»
دکترمحمودجاوید
بیستوچهارم بهمن ۱۴۰۱
برداشتی آزاداز دفتر شعر «تا جایی زخمیام که نمیرم» گزیدهی نوشتههای تومریس اویار
#داستانک
#عاشقانهها
#شعر
۷۵
——
«خیلی اتفاقی به هم خوردیم»
مراقب بودیم که یک بار دیگر با هم روبهرو نشویم. به هم خوردیم. خیلی اتفاقی. عجله داشتم. عجله داشت. به سرعتم افزودم. به سرعتش افزود. پیچیدم. پیچید. روبهروی هم بودیم. شوکه شدم. شوکه شد. ترمز گرفتم. ترمز گرفت. دیر شده بود. تصادف مرگباری کردیم. یکبار دیگر با هم روبرو شدیم.
#دکترمحمودجاوید
بیستوسوم بهمن ۱۴۰۱- تهران
برداشتی آزاداز دفتر شعر «تا جایی زخمیام که نمیرم» گزیدهی نوشتههای تومریس اویار
#داستانک
#عاشقانهها
۷۴
—-
«حس دبیرستانیها را داشت»
عاشق شده بود. حس دبیرستانیها را داشت. خورشید شعر بود. کبوتر بوسه. باران ترانه. دختر پگاه. لب آتش. چشم بهشت. قلب باخته. سرانجام گفت: «دوستت دارم.» تلفن زنگ زد. بیدار شد. حس خوابماندهها را داشت.
#دکترمحمودجاوید
بیستودوم بهمن ۱۴۰۱- تهران
برداشتی آزاد از دفتر شعر «تا جایی زخمیام که نمیرم» گزیدهی نوشتههای تومریس اویار
#داستانک
#عاشقانهها
#زنگ_تلفن
۷۳
——
«توپ قلقلی»
یک توپ قلقلی داشت. جادوگر توپ را چارگوش کرد. یک توپ قلقلی دیگر از مادر گرفت. جادوگر توپ را درازی کرد. یک توپ دیگر. یک شکل دیگر. کودک خسته شد. توپ جدید نخواست. از اشکال هندسی صندلی ساخت. نشست. جادوگر صندلی را میز کرد. کودک روی میز خوابید. جادوگر از میز نردبان ساخت. کودک از نردبان بالا رفت. پرید. سوار ابر شد. جادوگر از ارتفاع میترسید. سراغ توپ قلقلی بچه دیگری رفت.
#دکترمحمودجاوید
بیستویکم بهمن ۱۴۰۱ – تهران
#داستانک
#توپ_قلقلی
#جادوگر
#کودک
۷۲
——-
«ماسالا و بیسکویت سفارش دادند»
دست روی جیبش گذاشت. حلقه نامزدی سر جایش بود. به موقع در رستوران حاضر شد. دختر هنوز نیامده بود. پشت میز رستوران نشست. یکبار دیگر شعر عاشقانه را با خودش خواند. دختر آمد. قشنگ بود. دست دادند. نشستند. گارسون صورت غذا آورد. ماسالا و بیسکویت سفارش دادند. دست روی جیبش گذاشت. حلقه نامزدی سرِ جایش بود. برای دختر شعر عاشقانه خواند. صدای عشق را در چشمهای دختر دید. حالا وقتش بود.
-عزیزم میدانی که چقدر دوستت دارم.
-میدانم
-بیشتر از آنی که میدانی دوستت دارم
- میدانم
- میخواستم چیزی بگویم.
- میدانم
دست روی جیبش گذاشت. حلقه نامزدی سر جایش بود. پیشخدمت ماسالا و بیسکویت را آورد. یکی از بیسکویتها گوشهاش کمی شکسته بود. دختر بیسکویت سالم را برداشت.
-عزیزم میخواستی چیزی بگویی.
-هیچوقت، هیچوقت، بیسکویتِ شکسته را برای من نگذار. خودخواه.
دست روی جیبش گذاشت. حلقه نامزدی سر جایش بود. رستوران را هشت. رفت.
#دکترمحمودجاوید
هفدهم بهمن ۱۴۰۱ – تهران
برداشتی آزاد از بیسکویت شکسته کتاب وضعیت آخر تامس هریس
این طبیعت کودک است که یاسی جزئی را با مصیبتی کلی اشتباه کند و گریه کند
#داستانک
#حلقه_نامزدی
#بیسکویت_شکسته
#شعر_ عاشقانه
۷۱
———
«چراغ، خاموش است»
کلهای بزرگ دارد. واژههای اندک. بابا، مامان. خندهای طولانی. هه هه هه هه هه هه هه. چشمانی آبی. ثابت. موهای طلایی. لُپهایی برجسته. نرم. لبانی سرخ. کمحال. بغلش میکنند. زیاد. چند روزی است که دوستِ دخترش پیدایش نیست. تنهاست. اتاق پنجره ندارد. چراغ خاموش است. احدی در اتاق را نمیزند. شب و روز را گم کرده است. سرانجام، در باز میشود. دختر وارد میشود. چراغ را روشن میکند. گیسوان مشکی صاف دارد. بلند. روی پشت و قسمتی از صورتش را پوشانده است. کَلهِ بزرگ را بغل میکند. میبوسد. لبانش تلخ است. از چشمانش یکی کم. یک چشم به جا مانده، پُر سو. عروسک گریه بلد نیست. میخندد: مامان، بابا. هه هه هه هه هه هه هه…
#دکترمحمودجاوید
پانزدهم بهمن ۱۴۰۱- تهران
#داستانک
#عروسک
#چشم_خالی
۷۰
—-
«همیشه شلاق میزند»
دهانِ اسب پُر از صدایِ دلش بود: بیوقت. بیرحم. بیتوجه. خوراکِ نکبتش را نمیخورم. گازش میگیرم. دیگر نمیگذارم، مثل الاغ مرا بار کند. پشت و پاهایم زخم شده. لگد میزنمش. همیشه شلاق میزند. دشنامهای رکیک میدهد. میزنمش زمین. . آدم سواری. لذت بخش. دارد میاید. مست است. مست قدرت. شلاقش را عوض کرده. سوزنهای فلزیِ شلاق برق میزند. نمیگذارم سوارم شود. شلاق بزند. ناسزا بگوید. دیگر تحمل نمیکنم. زمین میزنمش. امروز نه. فردا.
#دکترمحمودجاوید
چهاردهم بهمن ۱۴۰۱ – تهران
#داستانک
#اسب
#اسبسوار_بیرحم
۶۹
——
«خیابان خلوت بود»
از هُرم آفتاب که توی صورتش میزد، بیدار شد. بلند شد. پرده را کشید. از یخچال آب برداشت. نوشید. پیتزا سفارش داد. تلویزیون ماهوارهای را روشن کرد. تلویزیون را خاموش کرد. گوشی همراهش را برداشت. با چند نفر پیام رد و بدل کرد. زنگ در زده شد. پیتزا را تحویل گرفت. انعام نداد. پیتزا هنوز گرم بود. خورد. دلستر را داخل لیوان ریخت. با نی نوشید. سیگارش را کنار پنجره پک زد. خیابان خلوت بود. روی مبل دراز کشید. خوابش برد.
از هُرم آفتاب که توی صورتش میزد، بیدار شد. بلند شد. پرده را کشید. از یخچال آب برداشت. نوشید. پیتزا سفارش داد. تلویزیون ماهوارهای را روشن کرد. تلویزیون را خاموش کرد. گوشی همراهش را برداشت. با چند نفر پیام رد و بدل کرد. زنگ در زده شد. پیتزا را تحویل گرفت. انعام نداد. پیتزا هنوز گرم بود.
خورد. دلستر را داخل لیوان ریخت. با نی نوشید. سیگارش را کنار پنجره پک زد. خیابان خلوت بود. روی مبل دراز کشید. خوابش برد. از هُرم آفتاب که توی صورتش میزد، بیدار شد. بلند شد. پرده را کشید. از یخچال…
#دکترمحمودجاوید
دهم بهمن ۱۴۰۱ – تهران
برداشتی آزاد از داستان «تابستان، یک روز بعد از ظهر» نوشته ارسکین کالدول
#داستانک
#پیتزا
#سیگار
#موبایل
#خواب
۶۸
—-
«آلبوم عکس»
صفحات آلبوم را ورق زد. عروس و داماد به دهانِ هم عسل میگذاشتند. دستهایی شاد، در پس زمینه دست میزدند. خانمی آن بالا، قند میسابید. شیرینکام. پسری سوار سهچرخه بود. محکم. خدا قوت. دختری پستانک به دهان داشت. زل زده بود توی دوربین. گوگولی مگولی. پدر و مادر با بچهها در تخت جمشید. همیشه به شادی. پسر نوجوان با کاپ دوچرخه سواری. ایول. دختر پشت میز شطرنج. باعث افتخار. پسر کنار پدر با لوح برتر در دست. زنده باشی. دختر با لباس دانشگاه. چقدر هم بهش میاد، پدر و مادر با لباس سیاه، کنار قابِ عکسِ دختر و پسر. لعنتیها. آلبوم را بست. وسایل دزدی را همانجا گذاشت. پاورچین از خانه خارج شد.
#دکترمحمودجاوید
نهم بهمن ۱۴۰۱ – تهران
#داستانک
#آلبوم_عکس
۶۷
——
«چند لیوان چای داغ نوشید»
پنجرهای پر از گرمای تابستان پشت سرش بود. اما باز هم میلرزید. ژاکت، کاپشن پوشید.کلاه پشمی به سر کشید. چند لیوان چای داغ نوشید. بیفایده بود. باز هم میلرزید. دیگر چیزی به ذهنش نمیرسید. بلند شد. کولر را خاموش کرد.
#دکترمحمودجاوید
سیام دی ۱۴۰۱ – تهران
#داستانک
#گرمایتابستان
#چایداغ
۶۶
———
«از قدیم گفتهاند که…»
پسر ایستاده آب خورد. بابا حکیم بود. گفت «از قدیم بسیار سخن به نزد ماست؛ که به وقت خوردن، ایستادن نشاید. زوال عقل را، همنشین تَن سازد.» روزی پسر زانو بگرفته، نشسته بود. حکیم بابا گفت: «از قدیم بسیار سخن به نزد ماست. زانو به بغل نشاید. اندوه ز آسمان، خدای بر جان نشاند.»
نیمروزی، پسر با دختری سخن به اشتیاق رد و بدل میکردند. حکیم، ناخوانده به میان آمد. گفت: «از قدیم بسیار سخن به نزد ماست. که حکایت دختر و پسر، مثال پنبه و آتش است. گفتوگو به نزدیک داشتن، بندگی شیطان است.»
پسر این نوبت، گوشِ اطاعت بر پدر ببست. آواز بلند کرد: «از قدیم بسیار سخن به نزد ماست. بابا هر چند فاضل، فضولی در زندگی پسر نشاید. همنشینی با نسوان بهشت خداوندی است.» حکیم بابا، حیران، به پرسش افتاد: «این سخن، تازه روایتی است. به نقل از کدام مُلا گویی؟» پسر گفت: «ز خود گویم. خداوندِ سرنوشت خویشم.» پس، سخن با دختر پی گرفت. قدیم را زان پس هیچ نگرفت.
#دکترمحمودجاوید
نوزدهم دی ۱۴۰۱
#داستانک
#باورهایکهنه
#تصمیمگیری
۶۵
——-
داستانک «هنوز زن در سر او میخواند»
زن در سر او میخواند. «مرغ سحر ناله سر کن.» نمیخواهم ناله کنم. ترجیح میدهم سوت بزنم. صدای زن بوی ماندگی دارد. حال و هوای اندوه. «داغ مرا تازهتر کن.» نمیخواهم داغ تازه کنم. میخواهم شاد باشم. هنوز زن در سر او میخواند. «ز آه شرربار.» گوشهایش را میگیرد. زن سمج است. صدایی قدیمی. «این قفس را برشکن.» سر زن فریاد میزند. ساکت شو. زن از دل تاریکیهای روح جیغ میکشد. «زیر و زبر کن.» خودت خواستی. با پتک به سرش میکوبد. زن از اعماق گلو، های های میخواند. «زیر و زبر کن»
#دکترمحمودجاوید
هجدهم دی ۱۴۰۱
برداشتی آزاد از شروعِ کتاب «شب هول» هرمز شهدادی
#داستانک
#قمرالملوک
#مرغ سحر
۶۴
—-
«پسر با دختر کتاب میخواند»
پسر عاشق بود. کار نمیکرد. با دختر بیدار میشد.کتاب میخواند. به خیابان میرفت. میخندید. به خانه برمیگشت. موسیقی مینواخت. میخوابید. حرف میزد.بیدار میشد. مردم به حالش دل میسوزاندند. میگفتند: «دیوانه است. با خودش حرف میزند.»
#دکترمحمودجاوید
پانزدهم دی ۱۴۰۲- تهران
#داستانک
۶۳
—-
«داستان زندگی مرد»
مرد بود. همیشه داستان زندگیاش را میگفت، مردم قصهاش را حفظ بودند.
بچههایش کشته شدند. زنش دق کرد. آلزایمر گرفت. حالا، مردم داستان زندگیاش را میگفتند. میشنید. میگریست. میگفت: «عجب داستان سوزناکی»
#دکترمحمودجاوید
چهاردهم دی ۱۴۰۱-تهران
#داستانک
#داستانزندگی
۶۲
———-
«ماجرای نیمروز»
با هم از اداره بیرون میآیند. نیمروز است. پیرامون را مینگرند. آشنایی نیست. بیتابند. دستِ هم را میگیرند. داغ میشوند. یکی صدایشان میزند. برمیگردند. نگهبان اداره است. باز، خروج نزدهاند. دستهایشان ول میشود. برمیگردند.
#دکترمحمودجاوید
یازدهم دی ۱۴۰۱-تهران
#داستانک
# ماجراینیمروز
#عاشقانهها
۶۱
——
«مشخصات زن دلخواهش را روی کاغذ نوشته بود»
مثل برق، مرد را گرفت. مشخصات زنِ دلخواهش را روی کاغذ دقیق نوشته بود. پنج دهه گشت. نیافت. خودش را راضی کرده بود، قسمت نیست. حالا، درست حالا، جلوی چشمانش بود. گویی از درون رویایش زاده شده بود. زیبا، دلربا، دانا. دهانش قفل شده بود. به زن پشت کرد. به سمت خانه حرکت کرد. ترافیک بود. رسید. آبریزگاه رفت. چای دم کرد. خودنویسِ یادگارِ پدرش را برداشت. روی کاغذ با خطخوش، با جان نوشت؛ «پیدایت کردم. با من بمان.»
#دکترمحمودجاوید
هشتم دی ۱۴۰۱- تهران
#داستانک
#عاشقانهها
#برنامهریزی
۶۰
———
داستانک «زن برای چندمین بار پولهایش را شمرد»
هنوز پنج روز به موعد دریافت حقوق مستمری مانده بود. برای چندمین بار پولهایش را شمرد. اشتباه نمیکرد. فقط به اندازه پنج عدد نان لواش پول داشت. از خانه بیرون آمد. نان خرید. برگشت. جلوی درِ خانه، دستهگل زیبای گران قیمتی دید. با خودش فکر کرد، هدیه مردِ همسایه است. دسته گل را برداشت. به گل فروشی رفت. گلها را به نصف قیمت فروخت. شیر، پنیر و یک عدد آبنبات چوبی خرید. به خانه برگشت. آبنبات چوبی را به دهان گذاشت. به همان خوشمزگی سالهای گذشته بود. زنگ در خانه به صدا در آمد. با خودش گفت: باید مردِ همسایه باشد. کمی، صورتش را گل انداخت. در را باز کرد. پیک موتوری بود. دستهگل را به اشتباه جلوی خانه او گذاشته بود. گلهایش را میخواست.
#دکترمحمودجاوید
ششم دی ۱۴۰۱- تهران
#داستانک
#دستهگل
#آبنباتچوبی
۵۹
—
«سیگار را با شعله شمع روشن کرد»
نذر داشت. شمعهای سفید را برداشت. به سمت امامزاده حرکت کرد. امامزاده بالای کوه بود. غروب، خورشید را با خودش کمکم میبرد. پایش لغزید. پایین افتاد. خودش را نگهداشت. آسیب جدی دیده بود. نمیتوانست حرکت کند. فریاد زد. کمک خواست. زمستان بود. همه جا تاریک شده بود. امید به آمدن کسی نبود. سردش بود. دوباره، «آهای، آهای، کمک»سَر داد. احساس کرد، صدای پایی شنیده است. به هر سختی که بود، شمعی را روشن کرد. برق یک جفت چشم را دید. گرگی گرسنه بود. با شعله شمع، سیگارش را روشن کرد.
#دکترمحمودجاوید
دوم دی ۱۴۰۱
#داستانک
#شمع
#گرگ
۵۸
——-
«صبحانه شاهانه»
سفره صبحانه همیشه پُر و پیمان بود، بانکه عسل، قوطی پنیر، شیشه مربا، بسته کره و نان تازه. با سوت پدر، نانها به شیشهها و بستهها مالیده میشد، خورده میشد. پس از صبحانه شاهانه، شیشه عسل و بقیه قوطیها دست نخورده داخل یخچال قرار میگرفت. در یخچال قفل میشد. کلیدش را پدر با خودش میبرد. پدر چند روزی مسافرت رفت. بچه از خوردن نان خالی خسته شده بود. اطراف خانه را نگاه کرد. کسی نبود. یواشکی درِ یخچال را لیس زد. مزهاش با شیشه پُر از لکهِ عسل فرق داشت.شبیه قوطی پنیر هم نبود. مزه خاصی داشت که تا به حال نچشیده بود. انگشتهایش را حسابی به درِ یخچال مالید. برای نهار با خودش برد.
#دکترمحمودجاوید
سیام آذر ۱۴۰۱- تهران
برداشتی آزاد از حکایتهای ملانصیرالدین
#داستانک
#صبحانه
#مزه_خاص
۵۷
—-
«مرد، به مرگ آدمها راضی نبود»
دوران بیماری کرونا، به پایان رسیده بود. مرد سُگرمههایش در هم بود. خانه خریده بود. قسطهای پرداخت نشده داشت. چِک دست مردم داده بود. همسرش گفت: «نگران نباش، درست میشود.» خیابانها به هم ریخت. شب، از آدم، صدا، دود، بوق، تیر، شلوغ شد. هوا، حالش ناخوش بود، کثیف شد. دوباره آدمها، زیاد، زیاد، مردند. مرد، به مرگ هیچ احدی، راضی نبود، نوحهخوانِ سر مزار بود. میکروفون را به دست گرفت. نام تازه درگذشته را پرسید، نوحه را پُر سوز خواند.
بیستو نهم آذر ۱۴۰۱
#داستانک
#نوحهخوان
#کرونا
#مرگ
۵۶
برداشتی آزاد از داستانک آرزو از کتاب از سوراخ در نوشته فاطمه بن محمود
——-
«آرزوی پینوکیو»
پینوکیو آدمکی چوبی بود. مغز نداشت. هنگامی که دروغ میگفت، دماغش دراز میشد. همیشه دعا میکرد، آدم شود. فرشته مهربان، چوب جادوییش را تکان داد؛ پینوکیو آدم شد. دروغ گفت. دماغش دراز نشد. خندید.
#دکترمحمودجاوید
بیست و چهارم آذر-تهران
#داستانک
#پینوکیو
#دروغگویی
#آرزو
۵۵
———-
بیخواب
صبح، سپیده زد. از خواب خبری نشد. روی دنده راست، غلت زد. گوسفند شماری کرد. بالش را بغل کرد. خوابش نیامد. روی دنده چپ غلت زد. گوسفند، پرنده، هر چیزی که به ذهنش رسید، شمرد. باز هم خوابش نیامد. دست از خواب شست. از روی دنده چپ بلند شد. آماده جدل بود. خواب پیدایش شد. خوابید.
#دکترمحمودجاوید
بیست و دوم آذر ۱۴۰۱
#داستانک
#خواب
#بیخوابی
۵۴
—-
«دختر، آفتاب، سشوار»
دختر جوان از حمام در آمد. آفتاب برای رفتن بیتاب بود. موهایش نم داشت. سشوار را نگاه نکرد. موها را به تابش آفتاب سپرد. سشوار بیکار شد. دلش گرفت. سوخت.
#دکترمحمودجاوید
پانزدهم آذر ۱۴۰۱
#داستانک
#دختر
#آفتاب
#سشوار
۵۳
————
خروس
شامگاه، ارباب راحت خوابید. خروس قوقولی قوقو را بانگ زد. سکوت شب لرزید. ارباب خوابش شکست. ناسزا گفت. صبح، دانهِ خروس را به مرغها داد. شباهنگام، ارباب خواب را بغل کرد. خروس آواز قوقولی قوقو سر داد. ارباب خوابش آشفته شد. صبح، آب و دانه خروس را به مرغها داد. شب، ارباب لحاف را روی سرش کشید. خروس قوقولی قوقو بوق کرد. ارباب چاقو را زیر سرش گذاشت. صبح، مرغها آب و دانه خودشان را خوردند. ارباب ظهر سوپ خروس خورد. شب به رنگ خون بود. ارباب خُر و پف کرد. سکوت شب لرزید. مرغها با جوجهها، آهنگ قوقولی میخواندند.
#دکترمحمودجاوید
دهم آذر ۱۴۰۱-تهران
#داستانک
#خروس
# ارباب
# بانگ
۵۲
—-
زنی با روسری گلدار
نقاش دیواری بود. زنی زیبا روی دیوار خیابان کشید. موهای زن را با روسری گلدار قشنگی پوشاند. برای محکمکاری، چادری سیاه هم سرش کرد. صبح دلش برای زن تنگ شد. به پای نقاشی دیواری دوید. زن بیروح بود. غم توی چشمهایش اشک میساخت. قلم به دست گرفت. جهانی خنده، روی صورت زن ریخت. باز، صبح دلش برای زن تنگ شد. به پای نقاشی دیواری دوید. زن روی دیوار نبود. چادر سیاه روی زمین افتاده بود، روسری گلدار هم.اشک از چشمانش سرازیر شد.روی زمین نشست. با لبهِ روسری، اشکهایش را پاک کرد.
# #دکترمحمودجاوید
پنجم آذر ۱۴۰۱
#داستانک
#عاشقانه
#نقاشی
#زن
#آزادی
۵۱
——-