پریشانکاری جوان عاشق بود. پگاه تا شامگاه، هرنفس معشوق را می‌دید و دل پریشانش پر از شور و آشوب بود. نمی‌دانست برای شادی دلدار چه کند. یک روز گل مریم می‌گرفت، یک شب گل نرگس، یک ظهر گل ارکیده، یک صبح گل سرخ و یک عصر گل سوسن. دل پریشان جوان، هر لحظه به یاد معشوق بود و نمی‌دانست چگونه دلش را آرام کند. شنبه گل میخک می‌گرفت، یکشنبه گل گلایول، دوشنبه گل زنبق، سه‌شنبه گل مینا، چهارشنبه گل یاسمین، پنج‌شنبه گل ژربرا و جمعه گل نیلوفر. سال‌ها گذشت و پریشانکاری عاشقانه جوان را خسته کرد. بیش از چهل سال داشت. از این پریشانکاری بی‌امان به ستوه آمد. دختر را رها کرد و به جای آن باغچه‌ای از گل‌ها ساخت. باغبان شد و دلش آرام گرفت

دکترمحمودجاوید

دوازدهم اسفند ۱۴۰۱– بابلسر

وام گرفته  از مفهوم واژه پریشانکاری اسدپور مترجم کتاب بزرگان فرهنگ محتضر

داستانک مامور اعدام

پیوندهای مرتبط: