داستانک «ماجراجوی نترس»
داستانک «ماجراجوی نترس» جوانی ماجراجو زندگی میکرد. قایقش واژگون شد، خودرویش به عمق دره سقوط...
داستانک «دیگر دنیا جای او نبود»
زن بود. تنها. آرامش نداشت. روحش در بند بود. نمیتوانست به سرزمینهای دیگر سفر کند....
داستانک «پرتو نوشتهاش را بر زیباییهای زن همسایه تاباند»
«ع.ر» نویسنده بود. هر روز در بالکن خانه مینشست، زن همسایه را نگاه میکرد: «اندامی...
داستانک «با آتش یکی شد»
شبی سرد بود. کنار خیابان آتش روشن کرد. شعلههای آتش اوج گرفتند. زرد. سرخ. نارنجی....
داستانک «کلمات، دلالِ عشق»
داستانک «کلمات، دلالِ عشق» آه، کلمات شما به گردن من حق دارید. غروب بود، در...
داستانک «لامپ آفتابی»
داستانک «لامپ آفتابی» به جنبه مثبت هر چیز توجه میکرد. لامپ آفتابی، اتاق بیپنجرهاش را...
داستانک «مامور اعدام»
داستانک «مامور اعدام» «صبحها خوابش نمیبرد، چون مامور اعدام بود.» . مامور اعدام بود. هر...
داستانک «واژهها قد کشیدند»
کاغذ کاهی را شخم زد. واژهها را به دقت کاشت. آبِ دانش و تجربه رویشان...