داستانک «خواستگاری»
زنی پیر بود. نمیمُرد. همیشه میگفت: «اگر روزی مردی خوشتیپ از او خواستگاری کند، از...
داستانک «تردید داستانک نویس»
داستانک «تردید داستانک نویس» : داستانک نویس بود. خانوادهای دوست داشتنی خلق کرد. یکزن، یک...
داستانک «فرودگاه»
داستانک «فرودگاه» تعطیلات سال نو بود. بلندگو آخرین اعلام را برای سوار شدن به هواپیما کرد....
داستانک «دستمال خیس مچاله»
تعطیلات عید بود. ایستگاه قطار شلوغ بود. زمین از دستمالِ خیسِ مچاله پر بود. دلتنگ...
داستانک «سپید»
داستانک «سپید» برهنه بود. مادرزاد. سپید. نگاهش کردند. سرشانرا به نشانه نه تکان دادند. همدیگر...
داستانک «تعداد موهای سفید»
تعداد ناسزاهایی که گفتهام: ۵۹۱، بلند: ۳، زیر لبی: ۵۸۸. تعداد ناسزاهایی که خوردهام: ۱۳۸۷۵....
داستانک «یک جفت گوشواره»
داستانک «یک جفت گوشواره» : یک جفت گوشواره فیروزه. و یک جفت گوشواره اوپال. همین...
داستانک «محکم در آغوشم گیر»
جمعه شب. زن روی تخت خوابیده بود. نیمی از بدنش را با ملافه سفید پوشانده...