داستانک «فال قهوه»
داستانک فال قهوه خجالت میکشید فال قهوه بگیرد. اطراف اتاق را نگاه کرد. قهوه را...
داستانک «قلب سنگی»
داستانک «قلب سنگی» : میدانم قلبی سنگی داری. هر روز در مقابلت مینشینم. شعر میخوانم....
داستانک «همه تنات را بوسه باران میکنم»
«همه تنات را بوسه باران میکنم» زن گفت؛ چیزی بگو، مثلن بگو: «کنارت هستم. هیچوقت...
داستانک «رنگین کمان»
داستانک همان داستان است، خیلی فشردهی فشرده. این داستان برای دنیای پر سرعت امروز ساخته...
داستانک «شعر با بغض نخوان»
داستانهای مینیاتوری یا داستانک شیوه روایتی جدید نیست. این داستان ها ریشه در زیست بشر...
داستانک اولین دیدار
دوش گرفت. پیراهن صورتی پوشید، تا دلش را ببرد. عطر گل، خانه را برداشته بود.حرکت کرد .توی رستوران، درست، “همان جای همیشگی“ پشت میز اولین ملاقات، چشم به در، به انتظار نشست. اکنون، در دوران پساز کرونا ، آدمها، “بینقاب“ واضح بودند. شمعهای روشن، موسیقی آرام، گلهای زیبا، همه چیز، درست مثل اولین دیدار. صدای خنده، زمزمه مهر، ترانه عاشقانه. دستها، مثل چشمها، آشنا، پیمانها محکم؛ “همیشه ،تا روز آخر با هم”. حالا که، وحشت کرونا رفته بود؛ آدمها ، با شتاب، به آغوش هم بازمیگشتند. اما ،از “ستاره او” خبری نبود. باید تنهایی را میپذیرفت. چشم از در برداشت. بیخود به خودش وعده میداد . ستاره، مدتها پیش، با کرونای قالتاق، رفته بود. بلند شد. آنجا، برای او، دیگر چیزی نبود؛ جز ،شیرینی یک خاطره، خاطره اولین دیدار. دکترمحمودجاوید/ وبسایت بیست و سوم مهر ۱۴۰۰–تهران