داستانک «مامور اعدام»
داستانک «مامور اعدام» «صبحها خوابش نمیبرد، چون مامور اعدام بود.» . مامور اعدام بود. هر...
داستانک «واژهها قد کشیدند»
کاغذ کاهی را شخم زد. واژهها را به دقت کاشت. آبِ دانش و تجربه رویشان...
«پریشانکاری»
پریشانکاری جوان عاشق بود. پگاه تا شامگاه، هرنفس معشوق را میدید و دل پریشانش پر...
داستانک «پا برای رفتن نداشتند»
باتلاق بود. کِشنده. پا برای رفتن نداشتند. ویلچرها قُلپی گفتند. غرق شدند. زن دست مرد...
داستانک «چشمهایش تاریک بود»
داستانک «چشمهایش تاریک بود» : شب بود. تنها بودم. صدای رعد و برق بلند بود....
داستانک «ساندویچ گیاهی»
داستانک «ساندویچ گیاهی»:او یک ساندویچ مخصوص وگانها میخرد. مطمئن میشود که ساندویچ کاملاً گیاهی است....
داستانک «صد روز، صدشب»
به جزیره پا گذاشت. شب بود. هیچ کیف و چمدانی نداشت. فقط یک فلوت همراهش...
داستانک «شالیزار»
داستانک شالیزار هوا بوی برنج تازه سبزشده را داشت. نفس کشید. رفت به دوران آشنایی....