.
داستانک، داستانی کوتاه کوتاه کوتاه است، که واژه حکم طلا دارد. قصه میگوید، اما هیچوقت به سر نمیرسد، حتا در خانهی قمرخانم.
داستانک «ساختمان قمرخانم»
وقتی ملوک خانم مستاجر تازهمان گفت: «نمیداند شوهرش چه غذایی دوست دارد*»، به شک افتادم. چند روزی رفتوآمدشان را تحت نظر گرفتم. هیچ مردی نه از خانه بیرون آمد نه درون رفت.
امروز صبح دیدم که درِ آپارتمانشان باز مانده است. بیصدا وارد شدم و بعد بهآهستگی داخل نشیمن سرک کشیدم. طوطیِ داخل قفس ناگهان جیغ زد:
«مرجان مرجان تو مرا دیوانه کردی.»
برگشتم؛ ولی، مردی لخت پشت سرم بود.
پانزدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
*داستان سرسفره آلمانیها، کاترین منسفیلد، کتاب شبنشینی با شیطان
21-730
«دختر همسایه»
شرم را پس زدم. گفتم عاشق دختر همسایهام، مونا.
مادربزرگ گفت خجالت بکش، ما آبرو داریم.
برادرم کتکم زد. پدرم چند روزی مرا حبس کرد.
مادر سیاست به خرج داد و کمکهای داوطلبانهی والدین به دبیرستان را بیشتر کرد. خانم مدیر، کلاس مونا را از من جدا کرد. قیافهی مونا دیدنی بود!
چهاردهم آذر ۱۴۰۳- تهران
#عاشقانه
20-729
«کلاه»
دخترم تنبل است. تمام روز سیگار میکشد دود و دود و دود و دود و دود دود*. دیشب وقتی گفت هوا سرد شده، کلاهش از مد افتاده است، یاد شما افتادم. هنوز هم دودکش گالوانیزه میسازید؟
سیزدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
*داستان عاقبت زیبایی، جروم وایدمن، کتاب شبنشینی با شیطان
#راه_حل
19-728
داستانک «پیتزا موتوری»
زن پیری بود. دهانش بد بو بود. وقتی پیتزا را تحویلش دادم، فهمیدم. داشت تلفنی با مادرش حرف میزد. میگفت امیدی ندارد، فکر میکند با همین قیافهی کریه در تنهایی بمیرد. بعد هم پقی زد زیر گریه. وقتی خواست کارت بکشد، فضولی کردم. طلسم شده بود، مثل داستان دیو و دلبر. خودش گفت. سیسال بیشتر نداشت. حتا ثروت انبوهش هم باعث نشده بود، کسی از صمیم قلب به او عشق بورزد، تا از طلسم پیری برهد. پرنده اقبال روی شانهی من نشسته بود. لبانش را از ته دل بوسیدم. الان چهل سال و هفت ماه و دو روز است که زن عفریتهرو را میبوسم.
دوازدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
18-727
«پارک شهر»
یازدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
*داستان رنگپریده، آلدوس هاکسلی، کتاب شبنشینی با شیطان
17-726
داستانک «کمالگرا»
قنبر از خوابیدن روی رختخواب یکنفره خسته شده بود. چهارصدوچهلوچهارمین شبی بود که از خودش پرسید ممکن است امشب اتفاق بیافتد؟ قدمزن پاساژ، مال و خیابانهای شهر شد. ناگهان چشمش را گرفت. زیبا، درخشان و قرمز پوش. مقابلش ایستاد. به هزینهاش فکر کرد. دستهایش را از دو طرف کامل گشود و پیش از هر سخنی رویش پرید. نرم، سبک و راحت، تختخواب دونفره.
دهم آذر ۱۴۰۳- تهران
#داستانک #نویسندگی
16-725
داستانک «سراب»
من شنا بلد نیستم. ناگهان موج آب زیر پایم را خالی کرد. یکی در ساحل بلند خواند. آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان.* دستهایم چندتا تقلا کردند. جمعیتی کف زدند.
نهم آذر ۱۴۰۳- تهران
*شعر آی آدمها، نیما یوشیج
15-724
«کود»
جناب آقای علینقی شریفی سلام.
پیشنهاد خریدتان را مشاهده کردم. تهوعآور بود. خوب آگاهید این باغ، قطعهای جادویی، آرام و باصفا در حومهی شهر شهمیرزاد است. همیشه به دختران شهری میگویم*، آیا شما میدانید جایی است که گلهای داودی با ریشههایشان نی میزنند. نیلوفرهای آبی با قورباغههای سبز چاچا میرقصند. فقط با هوا کردن این رویا توانستم دخترها را راضی کنم پا به داخل باغ بگذارند.
هشتم آذر ۱۴۰۳- تهران
*داستان پشت زندان، ناگای کافو، کتاب سه داستان کوتاه ژاپنی
14-723
«کلکسیونر»
کلاه لبهگرد صورتی. موهای سرخابی. صورت سپید مربع بدون هیچ آرایشی. پیراهن سفید با آستین لبهی چیندار نارنجی. دستهای کشیده نرم و ناخنهایی ظریف به رنگ صورتی. کتودامن سرخابی. کفشهای سفید پاشنهدار با کنارههای صورتی و بندهای نارنجی. گفتم با هم کار میکنیم. پوشهی رزومه و مدرک دکترای ریاضیاش را به داخل کیف برگرداند. دیوارها و کفپوش دفتر را نگاه کرد و دید همه جا با تصاویری از طرحهای دستمال کاغذی تزيین شده است. پرسید دستمال کاغذیها برایتان جالب است؟ آره گلچینشان میکنم*. کار را شروع کرد. بیتا منظم، بههنگام و دلنشین بود. آنروز مجبور شدم با آستین لباسش دهان و دماغم را تمیز کنم، عطسهی بیهنگامی بود.
به بیتا گفتم من ششلیکخورم. خوشرو ماند، وقتی هر روز دستهایم را با دامنهای الوانش پاک کردم. امروز مسموم شده بودم یا ناسازگاری غذایی بود، نمیدانم. خوشبختانه، بیتا لباس مخمل سبزی با گلهای ارغوانی رنگ لطیف زیبایی تنش بود. گفتم دیگر نمیخواهم ببینمش. میتواند با حسابدار شرکت تسویه حساب کند. پیش از اینکه در را محکم پشت سرش بکوبد، صدایش زدم. دوست داری کاغذ توالت چند لایه باشی، بیتا؟
هفتم آذر ۱۴۰۳- تهران
*نمایشنامه قاتل زنجیرهای، کَرول فرِشِت، کتاب گپوگفت و دو نمایشنامهی دیگر
#داستانک
13-722
داستانک «شرطبندی»
تو و من فقط یک شب با هم زندگی کردیم. صبح گفتم منتظرم بمان. برمیگردم. و تو ماندی. یک روز، یک هفته، یک ماه، یک سال، سی سال و هفده روز. مادرم امروز مُرد.
ششم آذر ۱۴۰۳- تهران
#عاشقانه
12-721
«پایان»
مرد قابِ زن را از دلِ دیوار
برداشت
با کلنگ دیوارِ زن را از دلِ آوار
پنجم آذر ۱۴۰۳- تهران
11-720
«کوچه»
من گمشده بودم.
گفتی که با من بیا.
دیگر هرگز به هیچ بچهای اعتماد نمیکنم.*
چهارم آذر ۱۴۰۳- تهران
* شعر فرزاد شجاع_نقل به مضمون، مجلهی وزن دنیا، شمارهی ۲۷، تیر ۱۴۰۲
10-719
داستانک «جراحی»
به عکسهای تو نگاه میکنم* با ذرهبین
با دقت با قیچی
ترا میچینم
از عکسهای زندگی ماه عسل عروسی
هنوز هستی
هستی؟
میچینم
دوباره و دوباره
بیشتر و بیشتر با قیچی
با دقت با ذره بین
دو تا عروس را از میان دو چشمِ داماد
من
سوم آذر ۱۴۰۳- تهران
* کتاب مرا از حروفم نجات بده، شهرام رستمی
#عاشقانه
9-718
«کرانههای آسمان»
هفته تمام میشود، پرده کنار نمیرود*. کسی نمیآید نمیرود. خانهی آفاق جای خوبی نیست. دلواپسی آتشین نگاهم سُر میخورد پشت یخ پنجرهی آفاق. سنگریزهای برمیدارم میزنم به شیشهی پنجرهی آفاق. بعد یکی بزرگتر. و حتا درشتتر. ناگه واقواق آژیری در کوچهی آفاق مرا میترساند.
دوم آذر ۱۴۰۳-تهران
*مریم صفارزاده، مجلهی وزن دنیا، شمارهی ۲۷، تیر ۱۴۰۲
#داستانک #عاشقانه
8-717
داستانک «نیمهی گمشده من»
خودش بود. در همان نگاه نخست فهمیدم. خانم نجابتی را میگویم. منشی جدیدم بود. گُل گرفتم. پیشِ پاهایش زانو زدم. نپذیرفت. ابتدا تصور کردم باید مشکلی در نوع نگاهش باشد. چشمهایش را بیشوکم دستکاری کردم. سپس فکرم به سمت مدلِ ذهنیاش رفت. دریل شارژی چکشی سفارش دادم.
یکم آذر ۱۴۰۳-تهران
#عاشقانه
شاید دوست داشته باشید باز هم داستانک بخوانید: