.

راوی داستان‌ مینیاتوری، دانای کل هست، اما عقل کل نیست. داستان‌ مینیاتوری، تنها داستان می‌گوید، این خواننده است که متفاوت می‌خواند.

داستان‌ مینیاتوری «خودکشی»

ته‌مانده‌های شب را با باقیمانده‌ی آخرین لیوان چای فرزاد سر می‌کشم.*

سی‌ام دی ۱۴۰۳- تهران

* کتاب آفتاب مهتاب، سیما یاری

#نوشتن

71-780

«روشنک بیداری؟»

داشتم فکر می‌کردم اگر واکسن کرونا نزده بودیم، شاید الان ما هم زنده نبودیم. یاد آقاجان افتادم. همیشه با حسرت، دست روی حفره‌هایی صورتش می‌کشید و می‌گفت:

«اگر زمان بچه‌‌گی‌ام واکسن آبله به من زده بودند، الان صورتم زشت نبود.»

حالا این همه واکسن‌های گوناگون هست، بعضی‌ها نمی‌خواهند استفاده کنند. حتا به جای فصد خون می‌روند خودشان را می‌سپارند به این طب سنتی‌ها تا زالو به جان‌شان بیاندازند. تازه، شاید باور نکنی، دیروز، بهزاد می‌گفت:

«برای چه هر روز این بدن بیچاره‌ات را با انسولین سوراخ سوراخ می‌کنی. روزی یک بست تریاک بکشی قشنگ قندت پایین می‌آید.»

به نظرت راست می‌گوید؟ بِکِشم؟

بیست‌ونهم دی ۱۴۰۳- تهران

#نویسندگی

70-779

داستان‌ مینیاتوری «بهشت»

دکتر مهربانی بود. برخلاف قبلی‌ها آمپول، دارو و آزمایش برایم ننوشت. مریض‌خانه نفرستاد. گفت: «بگذارید هر کاری می‌خواهد بکند.»

بیست‌وهشتم دی۱۴۰۳- تهران

#داستان‌های_مینیاتوری

69-778

«مسابقه‌ی تلویزیونی»

نام؟

«یعسوبی.»

نیست.

«لطفا دوباره نگاه کنید. بعد برنامه تاکید کردم که یعسوبی با س است. اشتباهی با ص یا ث ننویسند. گفتند با س نوشتند.»

نداریم.

«امکانش هست خودم لیست را ببینم. این اولین بار است که برنده جایزه شدم، آن‌هم یک خودرو.»

ببینید.

«اینجاست. یئسووپی.»

بیست‌‌وهفتم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستانک

68-777

داستان‌ مینیاتوری  «وراجی»*

برگ‌های پاییزی میان حرف‌های‌شان جا می‌انداخت. منصوره گفت: «هالیوود قبله‌ی آرزوهای هر دختری است که دلش می‌خواهد بازیگر سینما شود. فکرش را بکن حالا من آنجا برای بازی در فیلمی از یورگوس لانتیموس پیشنهاد دارم. فرصت خوشبختی، موفقیت و اسکار.»

خیابان ملک‌آباد خلوت بود. ایستاد. چشمانش را بست. دلش خواست زیر ریزش برگ‌های رنگارنگ پاییزی همراه با باد به رقص آسمان رود. اما ابری سیاه فکرش را تاریک کرد. متفکرانه تکرار کرد: «فرصت خوشبختی، موفقیت و اسکار. اما کمی می‌ترسم.»

مادرش جا خورد. پانزده سال و هفت ماه و یازده روز بود، که منصوره دلش می‌خواست، به هالیوود برود. درست همان‌روزی که جایزه‌ی بهترین بازیگر زن نقش مکمل جشنواره فیلم‌ ایران را برد. فقط هشت سالش بود. بی‌هیچ ترس و وحشتی.

«چی گفتی؟ می‌ترسی؟ از چی؟»

«اگر از من بخواهند برهنه بازی کنم یا کنار هنرپیشه‌ای بخوابم، پدرم هرگز مرا نمی‌بخشد. هیچ‌وقت نمی‌توانم به مشهد برگردم.»

و ایستاد. ناخودآگاه با دست‌هایش سینه‌هایش را پوشاند و صورتش را برگرداند.

ادامه ی داستانک وراجی

کمی بعد -توی میدان ملک‌آباد- مادر به منصوره گفت: «بهتر است با خودش روراست باشد. او عاشق بازیگری سینماست. سینما یعنی هالیوود. هالیوود یعنی فرصت. فرصت کار با بهترین کارگردان‌ها، نویسنده‌ها، بازیگرها و فیلمبردارها. فرصت یعنی ستاره شدن. نمی‌شود منکر واقعیت شد.»

«کدام واقعیت؟ این‌که هالیوود شهر رویایی هر عاشق بازیگری است؟»

«منظورم دقیقا همین است. خوشبختانه تو همیشه جمله مناسب را پیدا می‌کنی.»

منصوره با حرف‌های مادرش دوباره حس ارزشمندی پیدا کرد. چشمانش برق زد و با آهنگ پاییزی زیر پا، همراه با باد تندتر گام زد. اما ناگهان جلوی هتل هما، قیافه‌اش فسرده و فسرده‌تر شد. ایستاد و به رازی اعتراف کرد:

«مادر می‌ترسم، آنجا توی هالیوود کسی دنبال بازی و استعداد بازیگری من نباشد. پدرم راست بگوید، فقط برهنگی کلید شهرت و موفقیت باشد. دلم می‌خواهد نظرت را خیلی شفاف بگویی.»

«می‌گویم. امیدوارم ناراحت نشوی. در هالیوود هنرپیشه‌گی و برهنه‌گی درهم تنیده‌اند.»

منصوره سینه‌هایش را با دست‌هایش پوشاند و بعد با پا زیر برگ‌های پاییز زد و شتابان  در خیابان احمد آباد پیش رفت. نبش سه‌راه راهنمایی ناگهان ایستاد.

داستانک وراجی:

«اما باید این را هم قبول کرد که من عاشق بازیگری سینمایم و سینما یعنی هالیوود. هالیوود یعنی فرصت. فکر نمی‌‌کنی دارم خودم را گول می‌زنم؟»

«به‌هیچ‌وجه. تو توی هالیوود فرصت کار با بهترین‌ کارگردان‌ها، نویسنده‌ها، بازیگرها و فیلمبردارها را داری. اما با تمام این‌ها، ممکن است مجبور شوی برخی وقت‌ها برهنه بازی کنی.»

منصوره با دست‌هاش سینه‌هایش را پوشاند.

«برهنگی. حق باتوست. آن‌وقت پدرم هرگز مرا نمی‌بخشد. نمی‌توانم هیچ‌وقت به مشهد برگردم.»

«این‌طوری فکر نکن. شاید هم با گذر زمان عقاید پدرت عوض شد. به‌هر حال تو عاشق بازیگری سینما هستی.»

«و سینما یعنی هالیوود.»

مادرش سرش را تکان داد «و هالیوود یعنی فرصت.»

باران پاییزی شروع شد. چشم‌گرد کافه‌ای داخل سی‌متری دوم احمدآباد شدند. هنوز حرف‌های زیادی برای گفتن داشتند.

برداشتی آزاد از وراجی نوشته‌ی ایشتوان ارکنی، کتاب قصه‌های یک دقیقه‌ای

بیست‌وششم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستانک #داستان‌های_مینیاتوری #نوشتن #نویسندگی

67-776

«۹۹۹»

ما با هم پیمان بستیم هیچ‌گاه واژه‌های زشت در حریم مقدس خانه‌مان جاری نشود. یادت هست؟ بعد تو می‌آیی، برای چندمین دفعه، آن‌هم جلوی بچه‌ها، این کلمه‌ی کریه را توی صورتم می‌پاشی. معتاد. من معتادم؟

بیست‌وپنجم دی ۱۴۰۳- تهران

#نوشتن

66-775

داستانک «پاداش»

داش‌آکل در شهر شیراز مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود.* قحطی که آمد، خواب و خوراک بگذاشت و همه‌جا دست به کمک شد. آدم‌های زیادی از گرسنگی مردند. حتا مردم زیادی هم مجبور شدند، چیزهای ناخوشایند بخورند. اما کاکارستم، از آن‌ها نبود، فقط کباب گاو می‌خواست. همه یاد داش‌آکل افتادند.

بیست‌وچهارم دی ۱۴۰۳- تهران

*داستان کوتاه داش‌آکل، صادق هدایت، کتاب سه قطره خون

#داستان‌های_مینیاتوری

65-774

«ماست‌بندی»

همه‌ی اهل فهم می‌گفتند درخواستم را نمی‌پذیرد. احمق‌ها، تفکر سیستمی که ندارند. پا به گِل مانده‌اند در این باورهای نازنازی، که زن و مرد باید به هم بیایند، تفاهم داشته باشند. نمی‌فهمند همان شانزده سال‌ پیش که این دختر، رعنا را دیدم، آن‌هم‌ لخت لخت دلم برایش رفت. پوست سفید اروپایی، موهای بور صاف و چشم‌های زاغ این دختر، رعنا شبی نبوده است که پیش دیدگانم به روز نشود. با همان نگاه اول، تصمیمم را گرفتم. ماست‌بندی را کنار گذاشتم. کلاس رفتم. کتاب خواندم. افتادم توی کار کُچ و مِنتورینگ. امروز وقتی شناسنامه‌ام را برداشتم، دیگر دیدن تاریخ تولدم هیچ تکانم نداد. چهره‌ی شصت ساله‌ام را در آیینه دیدم،‌ هنوز جوان و قبراق و شاد بودم. به خصوص که همه چیز را برای یک زندگی دل‌نشین مهیا ساخته بودم: برج، ویلا، شرکت بزرگ، ماشین و خانه. فقط یک زن زیبای ۱۶ ساله کم داشتم، رعنا.

بیست‌وسوم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستانک

64-773

داستان‌ مینیاتوری «معجزه»

مرد جوان جلوی در بسته‌ی امام‌زاده ایستاد. غروب بود. بلند اذان گفت. مردم پشت ماسک‌های ترس با شتاب از کنارش عبور می‌کردند. حرفِ نگاه‌شان را می‌فهمید، اما برایش مهم نبود. دست راستش از سرما کرخ شده بود. آن را روی سینه، لای کتش گذاشت.

«یا امامزاده…»

بغض گلویش را چسبید. قطره‌های اشک به سردی پوست ترک‌خورده زیر چشمانش را آب زدند.

«بدبخت شدم آقا، ناجور.»

کلمه‌ها پشت سرمای شب، صدا نمی‌گرفتند. اما دیگر برایش مهم نبود. گذاشت توی سرش رژه بروند. امام‌زاده‌ی گرفتار حتما خودش می‌فهمید او چه می‌گوید.

«این مریضی بی‌پیر، کرونا، تِر زد به زندگی ما. کارخانه‌ی آلومینیوم تعطیل، دست‌فروشی ما، هوا. فاطمه طفلکی سینه‌هاش خشک، جواد بی‌شیر، ما دست‌خالی. کرایه‌خانه عقب، سه ماه. پیرمردِ صاحبخانه، مفنگی، بدبخت، بد دهان. یک ماه مهلت داد. فردا صبح سر و کله پسر لاتش پیدا می‌شود، جل و پلاس ما را می‌ریزد بیرون توی این ماه سیاه.»

مرد جوان با تجسم صحرای محشر فردا، صدایش را پیدا کرد:

«آقاجان ،قربان آن دربسته‌ات شوم، همان یک‌ماه پیش عارض‌ات شدم. گفتم من سیدم، چشم امیدم به شماست. دیدم شما را هم بستند، نذورات هم تعطیل. گفتم فشار نیاورم. اما الان نمی‌توانم. شرمسارم باید کاری بکنم. تا ساعت ده شب مهلت دارید. گشایشی نکردید، روسیاهم باید یک کاری برای اهل منزل بکنم. فردا گله نکنید. نگویید سید تو هم؟»

چمباتمه روی زمین نشست. کتش را روی سرش کشید، با برگشت بخار دهان، پشت ماسک کهنه، خودش را سرگرم کرد.

ادامه ی داستانک معجزه:

شاسی زنگ در را فشار داد. چراغ ساختمان دو طبقه خاموش بود. ساعت یازده شب بود. زن رهگذر پر شتاب گفت. جوان موهایش را با آب دهان کمی حالت داد. دوباره زنگ زد. صدای خش‌دار پیرزنی از پشت آیفون گفت

«چکار دارید این وقت شب؟»

جوان ماسک را از جلوی صورتش برداشت. خنده‌ای کم‌جان روی لبانش چسباند.

«منم.»

پیرزن گوشی آیفون‌ را گذاشت. جوان کمی این‌پا و آن‌پا کرد. بعد به سرعت از در خانه دور شد، توی تاریکی چند قدمی به سمت خانه‌‌ی خودش گام زد. گریه‌ی گرسنه‌ی جواد نم‌نم‌ جلوی چشمانش نشست. پاهایش سست شد. برگشت. انگشت اشاره‌اش را روی شاسی زنگ در گذاشت و برنداشت. پیرزن پرسید:

«خوب فکرهایت را کردی؟»

جوان چهره‌ی خوشگل فاطمه را  جلوی چشم آورد و گفت:

«آره عزیزم. بی‌تو نمی‌توانم زندگی کنم.»

بیست‌و‌دوم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستان‌های_مینیاتوری #نوشتن

63-772

داستانک «بی‌هوش»

من آدم منزویی هستم. وقتی توی خیابان پاهایم را رها نکرد، نترسیدم، قیافه‌اش آشنا بود.* شاید مادر همسرم بود. شبیه آن‌موقعی بود که پسرش در دریا غرق شد. شاید هم اشتباه می‌کردم. شاید خانم دکتر آزمایشگاه‌مان بود. قبل از اینکه از همسرش طلاق بگیرد برود آلمان. دوباره به چهره چروکیده، نه، چهره‌ی مهربان زن، نگاه کردم. کیست؟ شاید خواهرم است. ولی او در ۳سالگی مُرد. زن‌‌عمو، عمه، خاله، شاید هم مادرم. اما، همه‌ی آن‌ها، با هم در واژگونی اتوبوس توی دره جوان‌رود، جوان‌مرگ شدند. قیافه‌ی زن مهربان شبیه همه آدم‌های خوبی بود که می‌شناختم. گفتم قیافه‌ی شما خیلی برای من آشناست. سرفه‌ی پُرخونی کرد‌ و گفت بمان. من هنوز نمی‌خواهم بمیرم.

بیست‌ویکم دی ۱۴۰۳- تهران

*تاکسی سواری، سروش صحت

#نویسندگی #نوشتن

62-771

«پرواز ۷۶۲»

آخرین اعلان پرواز هواپیمای قطری از تهران به مقصد تورنتو در گوشم زنگ زد. من هنوز روبرویش ایستاده بودم. گفت:

«اگر چند بار نامم را صدا بزنی، بگویی نرو. به دورها نرو.* بمان. برمی‌گردم. می‌مانم.»

 راه که افتاد، دهانم باز شد: 

«آوا آوا آوا نرو. به دورها نرو. بمان. دوستت دارم.»  

برنگشت. حواسم نبود، اسمش رویا بود.

بیستم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب گم، شیوا ارسطویی

#عاشقانه

61-770

«هر شب»

مهران پیش از آنکه در را محکم به هم بکوبد، باز بلند داد زد:

«تنها بمان پروانه. آن‌قدر سوپ و سالاد بخور و شعر فروغ بخوان تا بپوسی.»*

شب‌های گذشته، همین کار را می‌کردم. اما از وقتی که هر شب به بهانه‌ی کار می‌رود سراغ آن همکار ولنگ و وازش، باز هم، سوپ و سالاد می‌خورم، اما فروغ را کنار گذاشته‌ام. هر شب با یدالله رویایی به رختخواب می‌روم.

نوزدهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم، شیوا ارسطویی

#داستان‌های‌_مینیاتوری

60-769

«شاعرانگی»

وقتی جلویم زانو زد، حلقه‌ی الماس را نشانم داد و گفت:

«همه‌ی هستی من، با من ازدواج می‌کنی؟»

گفتم: «دلم می‌خواهد، قیچی بردارم، همه‌ی گل‌های قالی را برای تو بچینم.»

خندید.

شبی اولی که جیغ‌اش را دیدم، داشتم پلو آبکش می‌کردم.

«این‌ها چیست؟»

«شعر است. به سیخ کشیده‌ام روی اجاق کباب کنم.»*

خندید.

هجدهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم، شیوا ارسطویی

#داستانک

59-768

داستان‌ مینیاتوری «تصادف»

۳۶۵ شب در بیمارستان بر بالینم ماندی تا چشم گشودم. ۲۰ جلسه فیزیوتراپی با من همراهی کردی. ۱۸۳ بار برایم غذا پختی. ۳۱ دفعه مرا شستی. ۳۶۶ نوبت به من داروهایم را دادی. ۱۶۹ فیلم با من دیدی. ۱۷۱ داستان عاشقانه و ۲۳۵ شعر دلتنگی برایم خواندی. سرانجام راضی‌ام کردی بی‌ یکدست و پا هم می‌شود زندگی کرد. چرا؟ اگر نمی‌خواستی پیشم بمانی.*

هفدهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب ۳۶۵ روز بدون تو، آکیرا، ترجمه‌ی غلامرضا برهمند

#نویسندگی

58-767

«باجناق»

او در این دنیا سه چیز را دوست نداشت*:

زن

آزادی

سومی را به خاطر نمی‌آورد.

شانزدهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب خاطره‌ای در درونم است، آنا آخماتووا، ترجمه‌ی احمد پوری

57-766

شاید دلتان باز هم هوای داستانک کرد

د «ابله»

داستانک «سوگوارها»

 «خط قرمز»

 «سوسیس»

داستانک «شب یلدا»

 «نوشتن»

داستانک «سراب»