داستانک سوگوارها مجموعه‌ای از داستانک‌ها است که با زبانی ساده و احساسی به مضامینی همچون مرگ، سوگ، امید، خانواده، خاطره و جنبه‌های فلسفی زندگی می‌پردازد. این داستان ها با پایان‌هایی غافلگیرکننده به تجربیات و احساساتی می‌پردازد که اغلب برای مخاطبان ملموس و آشناست.

 «پادری»**

در مجموعه داستانک های سوگوار، اتاق کامل لخت شده بود. هیچ چیزی برای فروش نمانده بود. دیگر خودش را هم کسی نمی‌خرید. اما هنوز به خوبی خدا امید داشت. می‌دانست امید یعنی بازگذاشتن در. این‌طوری چیزهای خوب می‌توانند وارد شوند.* درست وقتی که آدم اصلاً حواسش نیست. در اتاق را بازگذاشت. خوابید. نیمه شب احساس کرد، کفِ دستِ راستش پُر شد. دستش را سریع بست. چشم گشود. چراغ را روشن کرد. موش کوچک خاکستری رنگی به دستش بود.

پانزدهم مهر ۱۴۰۳– تهران

*داستان خوبی خدا، مارجوری کمپر

.

«مرگ»**

ریحانه نمی‌خوابید. بی‌تابی می‌کرد و سراغ پدرش را می‌گرفت. نمی‌توانستم حقیقت را به او بگویم، چرا که تنها ۳ سال داشت. بی‌شک مرگ را نمی‌فهمید. مگر آن زمانی که مادرم مرا بغل کرد، بوسید و اشک ریخت. ضجه زد و با صدای لرزان گفت: «دخترم یتیم شدی، بابایت را کشتند». من، که هنوز پنج ساله بودم، چیزی از این همه درد و غم نمی‌فهمیدم. نه، نبایستی می‌گذاشتم قصه من، کودکی او شود. در آن لحظه، امید را شریک گفته‌هایم کردم.

پدرت می‌آید دخترم، لالایی کن.

پرسید، کی مادر؟

 فردا، یک هفته، شاید هم یک‌ماه دیگر. اما می‌آید.

نگذاشتم به ماه بکشد. یک شب، در حالی که دلش پر از سوالات بود، به ریحانه گفتم: «مژده دخترم، روی سیاوش را ببوس. از امشب، این مرد، پدر تو است».

چهاردهم مهر ۱۴۰۳– تهران

داستانک «سوگوارها»

.

«معجزه»**

رایمون دوساله بود، که از زیر آوار زلزله‌ی منجیل جان سالم به در برد. در دوره‌ی عالمگیری کرونا مبتلا شد و به کما رفت، طوری که دکترها قطع امید کردند. اما، زندگی دوباره کالبدش را پر کرد. حتی وقتی مادرش تقاضای طلاق کرد، باور داشت، که دوباره مادرش با پدرش آشتی می‌کند. کرد. به دلیل همین تجربه‌ها،  معجزه اتفاق معمولی و پیش‌افتاده‌ای برای او بود.* پس وقتی به خاطر جهیدن یک هسته پرتقال به گلو، دختر سه ساله‌اش مرد، رایمون بی‌وقفه خدا را صدا زد.

سیزدهم مهر ۱۴۰۳– تهران

*داستان خوبی خدا، مارجوری کمپر

**برای نخستین بار در نشریه آزمایشگاه و تشخیص شماره ۶۵ چاپ شد.

.

 «پسری با روسری قرمز»

“مقابلم نشست. هول شدم و شمع روی کیک را روشن کردم. او کف زد. سپس سرِ انگشتانش را داخل کیک فرو کرد و یکی یکی آن‌ها را مکید. ظاهرش عجیب می‌زد: گوشواره‌های فیروزه‌ای، انگشتر زمرد، کت‌و‌دامن مشکی که کمی به تنش گشاد بود و کفش‌های پاشنه‌بلند سفید.”

 

پرسیدم تو زن‌پوشی؟

لب‌های شرابی‌اش را آهسته زبان زد.

 نه، همه‌شان مال مادرم است.

پویا، پسر مبینا بود، عکس‌اش را توی گوشی‌ مبینا دیده بود.

 پس مادرت کجاست؟ قرار داشتیم.

 من مادرم هستم. از شر خودم خلاص شدم، عزیزم.

دوازدهم مهر ۱۴۰۳–تهران

.

 «تله‌گریز»

“شهریار محبوب دخترها بود: گزیده‌گو، سنجیده‌پوش، خوش‌منظر و ثروتمند. بیش از یک شب با دختری نمی‌ماند. دختران را آسان‌رس می‌پنداشت و نمی‌توانست چیزی را که قفل و کلید نشده جدی بگیرد. اما شهرزاد فرق می‌کرد. او شهریار را نمی‌دید؛ پرگو، جیغ‌پوش، ژولیده، کم‌پول و طعنه‌زن بود. شهریار سعی کرد برای تنوع شبی را هم با او بگذراند، اما نشد. گل خرید، هدیه داد، شعر گفت، آواز خواند، نگاه پَر داد، دلبری کرد. دلبری، دلبری، دلبری. یک هفته، یک ماه، یک سال، ده سال. بی‌ثمر. سپر انداخت. حلقه خرید، قرار گذاشت، پیشنهاد ازدواج داد. شهرزاد برای اولین‌بار چشم‌درچشم نگاهش کرد. تار. «ممنون، من ایدز دارم.»”

یازدهم مهر ۱۴۰۳–تهران

* داستان مادیان سیاه، کورادو آلوارو، داستان‌های نویسندگان معاصر ایتالیا

.داستانک: «سوگوارها»

«مادرِ گوشه‌ی سالن»

“زن تا یادم می‌آید همیشه گوشه‌ی سالن پذیرایی می‌خوابید و می‌گفت: «مادرم است.» صابون گلنار، شامپوی تخم‌مرغی پاوه، بادبادک دنباله‌دار با کاغذ گراف، مداد رنگی ۱۲ تایی، شورت‌های مامان‌دوز، کتاب نقاشی ارژنگ، صدای پای گالش مشکی پشت سر، کفش کتانی سفید، چادر رنگی پیچازی، گوشه‌ی چارقد رنگی خیس اشک، پوتین مشکی. همه‌ این‌ها خاطرات من از مادرم بودند. امروز به زن گفتم یک نشانی بدهد. اما به هیچ‌کدام از این‌ها اشاره نکرد. زن را با لگن زیرش جلوی در خانه گذاشتم.”

دهم مهر ۱۴۰۳–تهران

.

 «سوگوارها»

نیلوفر گفت من مرد دیگری را دوست داشتم، مُرد.

 می‌فهمم. من هم زن دیگری را دوست داشتم، مُرد. اما، ما می‌توانیم با هم زندگی کنیم، زخم‌های هم را مرهم بزنیم.

پذیرفت. شب اول هیچ‌کدام نخوابیدیم. چشم در چشم گریستیم.

شب دوم بغل در بغل اشک ریختیم.

 سوم هر دو بغض کردیم، اما چشمه‌ی اشک‌مان خشک شده بود. برای نخستین بار، نیلوفر روی تخت کنارم دراز کشید. سرم را میان دستانش گرفت و نگاهم کرد. فهمیدم، وقتش است. گوشی را برداشتم، گفتماشک‌های مصنوعی را بفرستند.

نهم مهر ۱۴۰۳– تهران

برداشتی آزاد از داستان شب اول، لوئیجی پیراندللو

.داستانک «سوگوارها»

«شجره‌ی خانوادگی»

“مرد وقتی شنید که نجیب‌زاده‌ها را می‌کشند، فوری به خانه‌ی سالمندان رفت. مادرش خواب بود. انگشت اشاره‌ی مادر را جوهری کرد و پایین اعتراف‌نامه زد. سپس توئیت کرد: «من حرام‌زاده‌ام.»”

هشتم مهر ۱۴۰۳–تهران

داستانک آزادی، ورگا جووانی

.

 «پند پدر»

پرسیدی هیچ‌وقت دشمنی جدی داشته‌ام؟ راستش نه، نداشته‌ام و ندارم. همیشه حرف پدر آویزه‌ی گوشم بود که برای آدم یک دشمن هم زیاد است. پس، درست زندگی کردم. به آدم‌ها اهمیت دادم. احترام گذاشتم. اندک کسانی هم که کمی با آنها مشکل پیدا کردم در خواجه‌ربیع‌*اند.

هفتم مهر ۱۴۰۳–تهران

*یکی از گورستان‌های مشهد

.داستانک «سوگوارها»

«دل‌گیر»

هر شب مطابق حالت روحی‌ام رنگ موهایش را تغییر می‌دادم.*

 شب موقعی که اندوه‌دلی می‌کردم .

 جنگل وقتی که باد می‌وزید.

 آفتاب هرگاه که خیس ‌از باران می‌آمدم.

 دریا زمانی که می‌رقصیدم.

 گل رز گاهی که تشنه‌بوس می‌شدم.

دخترک زیبایی بود. دلش حسابی به چاقویم گیر کرده بود.

ششم مهر ۱۴۰۳–تهران

 

.

«جشن تولد»

“وقتی شمع جشن صدسالگی را فوت کردم، از دیدن زوج‌هایی که کنار هم بودند، غبطه خوردم. غبطه‌ی همه‌ی عشق‌هایی که در ده دهه زندگی‌ام می‌توانستند به سرانجام برسند، اما نرسیدند. دهه‌ی ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد.” حالا که رسید به صد تا ما می‌زنیم سیصد تا.

پنجم مهر ۱۴۰۳– تهران

.داستانک «سوگوارها»

 «میراث ۱»

 شازده بود. هر چند از شازدگی یک اسم برایش مانده بود و یک آپارتمان ۲۵۰ متری و رجب. رجب غلام‌ خانه‌زاد بود. برای خودش چند باب مغازه داشت و چند دستگاه آپارتمان. اما ‌خان را تنها نمی‌گذاشت. یکروز عباسقلی‌خان گفت می‌خواهم به تو رازی را بگویم، من دزدی هم کردم. رجب گفت من هم.

چهارم مهر ۱۴۰۳– تهران

.

 «میراث ۲»

“عباسقلی‌خان شازده بود. هرچند از شازدگی فقط یک اسم برایش مانده بود و یک آپارتمان ۲۵۰ متری و رجب. رجبغلام‌ خانه‌زاد بود. برای خودش چند باب مغازه داشت و چند دستگاه آپارتمان، اما هیچ‌گاه خان را تنها نمی‌گذاشت. یک روز عباسقلی‌خان گفت: «هیچ‌وقت عاشق نشده‌ام.» رجب، بی‌آنکه دست از کارش بکشد، نگاهش را از روی مشغله برنداشت و گفت: «من چرا.»”

چهارم مهر ۱۴۰۳– تهران

*منبع:   مارکز–نقل به مضمون

.

 «تقاضا ۱»

“تو را دیدم. قلبم تند شد. در آن لحظه، خودت بودی. زن رویاها، همان کسی که همیشه در خیال‌هایم می‌دیدم.”

 

 بی‌تو هرگز.

“گنجشکی توی چشمانت پر ریخت. دست چپ مرا قایق ساختم و بوسه‌ بوسه بوسه فرستادم. روی اسکله لبانت، پرنده‌ای چرخ زد و در هوای عاشقانه‌ام پرواز کرد.”

 

 تا ببینم. فعلا یک سیگار بهمن بده.

تو گفتی.

من هم جواب دادم امروز سی سال و دو ماه و هفده روز می‌شود که سیگار  به کسی نداده‌ام.*

سوم مهر ۱۴۰۳– تهران

نقل به مضمون

.داستانک «سوگوارها»

 «تقاضا ۲»

“تو را دیدم. قلبم تند شد. خودت بودی. همان زن رویاها که همیشه در خیال‌هایم می‌دیدم.”

 

گفتم بی‌تو هرگز.

“گنجشکی توی چشمانت پر ریخت. دست چپم را قایق ساختم و بوسه‌ بوسه بوسه فرستادم. در آن لحظه، روی اسکله لبانت، پرنده‌ای چرخ زد و همه‌چیز در آن سکوت عاشقانه به پرواز درآمد.”

 

گفتی تا ببینم.

بعد مثل همه از من سیگار  خواستی.

سوم مهر ۱۴۰۳– تهران

.

«راه‌کار»

از یک فرسخی مرا می‌شناختند: زشت، خجالتی و برخلاف معمول زمانه‌ بودم. قاطعانه خواستم مشکلم را حل کنم. تحقیق کردم. دانشگاه رفتم. مدت‌ها. سخت بود، اما سرانجام راهش را جستم. چقدر تا سحر مانده سرکار نگهبان؟

دوم مهر ۱۴۰۳–تهران

* اقتباس ازخاطره‌ی دلبرکان غمگین من، گابریل گارسیا مارکز

.

«دل‌تنگ»

“صبح اول مهر، همه را بیدار کرد. من نیز می‌خواستم به مدرسه بروم. اما مادرم لب ورچید. پدرم با ناراحتی گفت: «لااله‌الله». در آن لحظه، او گریست. همچنین، صدای پُرخروش او در خانه پیچید.”

 

گفتم من می‌برمش.

خندید. پدرم پوشکش کرد. لباسش را مادرم پوشاند. کیفش را من به دوش انداختم.پدرم او را روی ویلچر گذاشت و گفت :

او را در مدرسه تنها نگذار. پدربزرگت خیلی پیر است.

اول مهر ۱۴۰۳– تهران

.

 «ابله»

 «بادکنک»

 «هنرپیشه»

 «ترس»

«آدم»

«تصمیم»

 «نوستالژی»

«باردار»