داستانک «قسم»
من مال دزدی هم خوردم. وقتی بچه بودم، در خانهی همسایه باز بود، یواشکی چند تا گوجه سبز خوردم. من قاتل هم هستم. یکبار، یکشب، خیلی تاریک بود، با موتور زدم به یک کفشدوزک، یک بچه کفشدوزک. تازه یک عالمه هم عرق خوردم، یک استکان. آقا، به خدا، من عاشق پریسا هستم. غلط کردم. خواهش میکنم، مرا ببخشید. قسم میخورم بعد از این هیچوقت شعرهای سهراب را نخوانم.
پانزدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
#داستانهای_مینیاتوری #خرده_داستان #داستانک «میگرن»
16-826
«میگرن»
زن به بوی ادکلن زنانه حساسیت دارد. هر دیرشب، شوهرش با یک بوی تازه به خانه برمیگردد.
چهاردهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
#نوشتن #نویسندگی
15-825
«بدگِل»
من هیچ دوستی ندارم. بچهها به خاطر موی سیاه، چشمهای مشکی و پوست سبزهام همیشه مرا دست میاندازند. هر وقت، هرجا و به هر زبانی کسی واژهی «زشت» را به زبان آورد، همه به من نگاه میکنند؛ و اگر هم به هر دلیلی آنجا نباشم، نگاههای ناجورشان را نگه میدارند برای وقتی که من باشم. ولی مادرم-پشت سکسکههایش- میگوید که وقتی من به دنیا آمدم، موی بور، چشمان آبی و پوست سفید داشتم؛ و تازه آنقدر خوشگل بودم که دکتر مرا بغل کرده و اتاق به اتاق گردانده است.*
سیزدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب قصههای یک دقیقهای، ایشتوان ارکنی
#داستانک #فلش_فیکشن داستانک «میگرن»
14-824
داستانک «هتل»
مدیر به دختر گفت تا کسی نیامده، شکستههای بشقاب را جمع کند. دیروز هم که یک پارچ از دست دختر افتاد، همین را گفت. پریروز خود مدیر شکستههای سرویس چایخوری را جمع کرد. مدیر، مرد تغییر است. دختر را از بخش شستوشوی آشپزخانه، به سالن سرو غذا منتقل کرد. دختر خوشبرخورد، خوشقیافه و خوشآوا بود. مهمانان هتل شیفتهی دختر شدند. ولی هیچکس نمیدانست دختر موقع رعدوبرق بالا میآورد. شب خانم الیزابت-مهمان ویژهی هتل- و آقای مدیر، همزمان فهمیدند. مدیر اختیار باخته، ناسزایی زشت به دختر بار کرد. همینوقت بود که دختر احساس کرد، این جا جایی است که روزی احساس خواهد کرد در خانه خودش است.*
دوازدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب قصههای یک دقیقهای، ایشتوان ارکنی
#نویسندگی #نوشتن
13-823
«فالگیر»
زن گفت:
«سبیل مخملی، دستت را بده، فالت را ببینم.»
داد. دید. گفت:
«در شلوغترین ایستگاه مترو، امروز، زن زیبایی را میبینی، زندگیات عوض میشود.»
مرد چشم با چهره زن ساخت.
یازدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
#داستانک
12-822
«کارتنخواب»
مرد، دلشکستهی خیابان شوش است. روی بازوی چپش خالکوبی دارد: قلبی شکسته، که تیر نازکی بیرحمانه از میان به خون نشانده است.* هر روز، قیمت آهن را آنلاین چک میکند. نمیخواهد تیر بیوفایی را ارزان بفروشد.
دهم اسفند ۱۴۰۳-تهران
*کتاب کبریت خیس، عباس صفاری
#داستانهای_مینیاتوری
11-821
داستانک «کشف»
خوشحال بود که دو سال پیش یا پنج سال یا ده سال پیش نمرده بود.* چون ممکن بود دو سال پیش همهی میراثش به غزل برسد. غزل مجسمهساز بود. قول داده بود یک مجسمه فلزی شبیه بز مش اسماعیل از او بسازد. آن روزها عاشق مجسمههای مفتولی بود. پنج سال پیش شیفتهی شعرهای سه خشتی بانوی کرمانج بود و ده سال قبل دیوانهی ماندانای نقاش. در گذشته، زندگی را، سرتاسر، رنگی میدید. هنوز با هنر بازیگری گلنار آشنا نشده بود. نمیدانست سرطان چقدر درد دارد.
نهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب در واقع خانم بلوم میخواهد با مرد شیرفروش آشنا شود، پتر بیکسل
#نوشتن #نویسندگی داستانک «میگرن»
10-820
«فمنیست»
پدرم، تابلو، دلباختهی خانمهاست. هر جا، هرکس خبردار میشود، دخترِ نصرت نوشین هستم، مکثی میکند و با گویشی همسان بابام میگوید: «خانمها بهخودیخود خوشگل هستند، به خصوص زنهای لرزان از سرما.»* بعد هم خیلی خنک میخندد. من هم میخندم، به خصوص وقتی هوا یخ است. دلم نمیخواهد زود به خانه برگردم.
هشتم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب در واقع خانم بلوم میخواهد با مرد شیرفروش آشنا شود، پتر بیکسل
#داستانهای_مینیاتوری
9-819
«پر و پیمان»
به مادرم گفتم پنداری زن دلپسندم را پیدا کردم: پاک، روستایی و بیپیرایه. پیشآمدی توی گالری گلستان چشمانم پاگیرش شدند. مادرم پادردش را از یاد انداخت. پاپیام شد که بیاید ببیندش. حق داشت، پایان امسال، پنجاهوپنج سالم پُر میشد. نمیخواست اتاق خوابم خالی بماند. رسیدیم، هنوز آنجا بود. داشت مثل ساعتی پیش، در سکوت از پارچی به پیالهای شیر میریخت، پیوسته. به مادرم گفتم: «زن شیردوشِ یوهانس ورمیر است. ولی ما پافشاری کنیم، میتوانیم بخریمش.»
هفتم اسفند ۱۴۰۳- تهران
#داستانک
داستانک «میگرن»
8-818
داستانک «چپق»-نسخهی کامل
پدربزرگم را وقتی بسیار بسیار خردسال بودم، چندبار دیدم. پدربزرگ پدریام را میگویم، همانی که همیشه چپق میکشید، یا حداقل آن چند باری که من او را دیدم. آن یکی پدربزرگم را هیچوقت ندیدم، آن یکی که پدر مادرم بود و آنقدر صبر نکرده بود تا من به دنیا بیایم. چون دلش برای مادربزرگم که توی بهشت زندگی میکرد تنگ شده بود. نه برای آن یکی مادربزرگم که بابا را به دنیا آورده بود و پدرم میگفت او هم توی بهشت زندگی میکند. مادرم میگفت پدرش اهل سیگار و دود و دم نبوده است، فقط بیشتر وقتها شراب میخورده است.
خانه ی پدری:
هر موقع میرفتیم خانهی پدربزرگم-آن پدربزرگم که پدر پدرم بود، نه آن یکی که پدر مادرم بود و آنقدر صبر نکرده بود تا من به دنیا بیایم. چون دلش برای مادربزرگم که توی بهشت زندگی میکرد تنگ شده بود- هیچکس چیزی نمیخورد. اما، من میخوردم. بابا و مامانم حرصشان میگرفت، ولی پیش پدربزرگم به رو نمیآوردند. برعکس، با لبِ شاد پول خوراکیها را حساب میکردند. پدر بزرگم- همانی که پدر پدرم بود، نه آن یکی که صبر نکرد… چی؟ خودتان میدانید. همان پدربزرگم که دلش برای مادربزرگم که توی بهشت زندگی میکرد، تنگ نشده بود. درست است، ولی این را هنوز تعریف نکرده بودم.-
داشتم میگفتم پدربزرگم مرد بهروزی بود. روزنامه میخواند، خبرهای ماهواره را دنبال میکرد. عضو شبکههای اجتماعی بود. حساب تورم، قیمت دلار و سکه دستش بود. دفعهی آخری که دیدمش ایرپاد ایفون به یکی از گوشهایش بود و قلم و برچسب به دستهایش. هر چند دقیقه، برچسب قیمت خوراکیهای داخل خانهاش را عوض میکرد. بابا و مامانم خیلی ناراحت شدند، حتا پشت گردن بابام شده بود پیراهن پرسپولیس. ولی بگویم عموهایم و عمههایم با همسرانشان اصلن قرمز نمیشدند. چرا؟ اگر گفتید. خب، معلوم است، چون دست و دهان بچههایشان را پیش از آمدن چیده بودند. مادرم اینطور میگفت. اما بر خلاف بچههای آنها، این من بودم که همهچی میخوردم؛ و بابا و مامان مجبور میشدند، به قیمت روز پولش را به پدربزرگ بدهند.
بخوانیم از پدربزرگ:
پدربزرگ-نه آن یکی که پدر مادرم بود و آنقدر صبر نکرده بود تا من به دنیا بیایم. چون دلش برای مادربزرگم که توی بهشت زندگی میکرد تنگ شده بود. بلکه همانی که… میدانم میدانید. اما دوست دارم بگویم. همانی که پدر پدرم بود و دلش برای مادربزرگم که توی بهشت بود تنگ نشده بود. آخیش چقدر کیف داد- پدربزرگم کلکسیونر چپق بود، کوتاه و بلند، ساده و پر نقشونگار. حتا چند تا چپق سرخپوستی هم داشت. نمیگذاشت هیچکس به هیچکدام از چپقهایش دست بزند، حتا با دادن پول.
شب پیش از صبحی که پدربزرگ پدریام برای همیشه بمیرد، همهی فرزندانش و همسرانشان رفتند به دیدنش. آنهاحاضر نشدند هیچکدام از بچهها را با خودشان ببرند، حتا مرا. من حتا قلکم را شکستم و گفتم خودم پول خوراکیهایی که بخورم حساب میکنم، نپذیرفتند. اما نزدیکهای سر صبح که برگشتند خانهی خودمان، گفتند چپق-ببخشید، بابای بابام- همهی اموالش را با شادمانی بین بچههایش تقسیم کرده است. از آن شب، همه یک تکه از پدربزرگم، همانی که بابای بابام بود را با خود دارند.*
ششم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب در واقع خانم بلوم میخواهد با مرد شیرفروش آشنا شود، پتر بیکسل
#داستانک #داستانهای_مینیاتوری
7-817
«شکر»
شیرینی، نبات، گز، پولکی، شکرپنیر و قند تعارفم کردند. گفتم چای شیرین نمیخورم، فقط تلخ. پرسیدند چرا؟ گفتم: پدر و مادرم دیابتی بودند، در خانهی ما شیرینیجات و قند قدغن بود. دلکباب شدند. ولی، تنها تو میدانی که گاهی چای شیرین مینوشم. خوشوقتی که تو، توی استکان چایام میافتی.
پنجم اسفند ۱۴۰۳-تهران
#نویسندگی #نوشتن داستانک «میگرن»
6-816
«آلزایمر»
من هیچوقت آنجا نبودم. محکم گفتم. بازرس سرش را تکان داد. سپس دگمهی سرمهای نیمه شکستهای را روی میز گذاشت. پرسید: مال شماست؟ نه. با مکث گفتم. تلخخند زد. کتی سرمهایی با خطهای قدی صورتی روی میز گذاشت. بعد، خیلی خونسرد، دگمه شکسته سرمهای را با نیمهی دگمهی شکسته جلوی کت یکی کرد. میبینید. میدیدم. کت مال من نیست. گفتم. عکسی را روی میز گذاشت. مرد کتپوش، چاقوی خونی به دست، بالای سر زنی نشسته بود. حالا؟ این مرد من نیستم. شاهد داریم. بیاورید. آوردند. مرا نشناخت.
چهارم اسفند ۱۴۰۳-تهران
#داستانهای_مینیاتوری
5-815
«روایت یک دهه زندگی عاشقانه»
ده سال نه، دقیق ده سال و دو ماه و چهارده روز و سه ساعت و هفده دقیقه و یازده حالا شد دوازده ثانیه است، که ما زنوشوهریم. میگویی توی این مدت ۲۶۲ بار ماموریت شهرستان رفتم. ۱۳۷۹ نوبت کشیک شب دادم. ۵۴ آدینه هم جانشین شیفت بودم. ۳ تا ۴ روز در هفته هم، عصرها، توی بیمارستان اضافهکار ایستادم. اشتباه میکنی. من از همان روز نخست، میدانستم که عاقبت تنهایم میگذاری.*
سوم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*روایت عاشقانهای از مرگ در ماه اردیبهشت، محمد چرمشیر
#داستانک «میگرن»
4-814
«چشمقفلی»
مردمکهایشان به هم خیره ماند*، یک آن. یادشان رفت میان خیابانند، یک آن. هر دو از نفس کشیدن دست کشیدند، یک آن. صدای تصادفی نگاهشان را برید، ناگهان.
دوم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب زخمی که از زمین به ارث میبرید، عطیه عطارزاده
2-812
«پنجرهدان»
مرد همهی پنجرههای ساختمانهای شهر را حفظ بود*، به تعداد، به مدل، به ساختمان، به کوچه، به خیابان، به شهرک، برج، میدان و همهی شهر. با هر عمارت تازهای که بنا میشد، یا ساختمانی که از هم میپاشید، یا کور میشد و یا حتی سوراخ، مرد کمی وقت میگذاشت، اطلاعات پنجرههایش را به روز میکرد. گاهی که غریبهای از سر ناآگاهی نشانی از او میپرسید، با پنجرهها آدرس میداد.
«این پنجرهی مدل فرانسوی قهوهای رنگ را که میبینی، از کنارش که بروی بعد از ۳۱۷ پنجره میرسی به مغازهای دونبش. طبقهی بالایش را که بنگری یک پنجره کشیده بلند دومتری طرح ارسی میبینی، که شبها نور چشمکزن چراغهای راهنمایی سر چهارراه انعکاسی درخشان در آن دارد. به همان سمت بپیچ. ۲۹ پنجره که بروی ساختمانی بیپنجره بین دو برج دهطبقهی شیشهای ۱۴۰ پنجرهای میبینی که در هر طبقه ۱۴ پنجره دارد. پستخانه همانجاست.
روایت ساختمان:
داخل که رفتی، اگر از سرویس بهداشتی استفاده کنی، میبینی در قسمت زنانه، پنجرههای شیشه مشجر از بالا بازشوی کشیدهای دارد. اگر خواستی، عجله نداشتی، میتوانی آنجا سیگار بکشی؛ همه همین کار را میکنند. به شرطی که شیفت زلزله نباشد. زلزله نظافتچی آنجاست. زن یا بهتر است بگویم مرد داغانی است. همیشه چند تار موی سیاه پیچخورده روی چانهاش دارد، که میشود با دست کشید و آن صورت را سبک کرد.
حالا همین آدم، تعصب عجیبی دارد، که این پنجرهها تاریخ پستخانه است، دود سیگار سیاهش میکند. البته پُر بیراهم نمیگوید. من که خودم این نگاهش به پنجره را خیلی دوست دارم، یک دید آنتیک. چند بار هم که فرصتی دست داد، نشستیم توی قسمت مردانه با هم سیگار بکشیم، به خودش گفتم. هر بار، بعدش یک جوری نگاهم کرد و خندید، که یادم رفت چند تار موی سیاه پیچخورده روی چانهاش دارد. شما شاید ندانید، پستخانه قدیمی است، ۱۵۰ سال قدمت دارد. ساختمان اولی که ساختند، از روبرو هم پنجره داشت، یک پنجره لوزی چوبی. اما توی ساختمان جدید پنجره را حذف کردند. شاید اگر زلزله آن موقعها بود، نمیگذاشت. راستی به شما گفتم من هیچوقت از توی پنجره به جایی نمینگرم؟ راستش، دلم نمیخواهد نگاهم را کسی یا چیزی محدود کند. به نظرم، پنجرهها از بیرون شکوه و جلال دارند.»
بخوانیم:
به ندرت کسی میماندْ، مرد حرفهایش را تمام کند. اوائل ناراحت میشد. ولی حالا میداند مردم پنجرهنفهماند، نبایستی انتظاری داشته باشد.
وقتی شنید هوش مصنوعی بههمهی پرسشها پاسخ میدهد، زیاد جدی نگرفت. اندیشید اینهم مثل کتاب معماری شهری و سایت مهندسین ساختمان است، پُر از اطلاعات پوشالی. آنشب نفهمید چطور شد میان قدمهای پریشانی، دید مشغول چت با هوش مصنوعی است. تعداد پنجرهها، ساختمانها، خیابانها، همهچی را چتجیبیتی میدانست. حتا تعداد فیلمها، داستانها، کارگردانها و سال ساختشان را. نزدیک بود از وحشت قالب تهی کند، نفسش تنگ شد. پس از سالها از پنجره به بیرون نگاه کرد، شاید گشایشی آن پشت باشد. ناودانی روبهروی خانهاش بود، میان دو پنجره. یادش نبود. همان لحظه پرسشی به زبانش چسبید و برگشت: «تعداد ناودانهای شادیشهر چندتاست؟» چتجیبیتی نمیدانست. مرد بیدرنگ، پیژاماپوش، شبانه، راهی کوچهی تاریکشان برای شمارش ناودانهای محل شد.
یکم اسفند ۱۴۰۳- تهران. داستانک «میگرن»
*کتاب در واقع خانم بلوم میخواهد با مرد شیرفروش آشنا شود، پتر بیکسل
1-811