داستانک «تعداد موهای سفید»
تعداد ناسزاهایی که گفتهام: ۵۹۱، بلند: ۳، زیر لبی: ۵۸۸. تعداد ناسزاهایی که خوردهام: ۱۳۸۷۵....
داستانک «محکم در آغوشم گیر»
جمعه شب. زن روی تخت خوابیده بود. نیمی از بدنش را با ملافه سفید پوشانده...
داستانک «پرتو نوشتهاش را بر زیباییهای زن همسایه تاباند»
«ع.ر» نویسنده بود. هر روز در بالکن خانه مینشست، زن همسایه را نگاه میکرد: «اندامی...
داستانک «کلمات، دلالِ عشق»
داستانک «کلمات، دلالِ عشق» آه، کلمات شما به گردن من حق دارید. غروب بود، در...
«پریشانکاری»
پریشانکاری جوان عاشق بود. پگاه تا شامگاه، هرنفس معشوق را میدید و دل پریشانش پر...
داستانک «پا برای رفتن نداشتند»
باتلاق بود. کِشنده. پا برای رفتن نداشتند. ویلچرها قُلپی گفتند. غرق شدند. زن دست مرد...
داستانک «صد روز، صدشب»
به جزیره پا گذاشت. شب بود. هیچ کیف و چمدانی نداشت. فقط یک فلوت همراهش...
داستانک «شالیزار»
داستانک شالیزار هوا بوی برنج تازه سبزشده را داشت. نفس کشید. رفت به دوران آشنایی....