داستانک با کلمات برشی از قصه‌ی غافلگیرانه‌ی زندگی را تعریف می‌کند. خیلی کوتاه. داستانک‌نویس به سنت تاریخی زیست بشر، ارزش واژه را می‌داند.

داستانک «زمستان»

شهاب زمزمه کرد. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. جلوی خانه‌ی شهلا درنگ کرد. نفس از سینه بیرون داد. دربگشای، منم من. میهمان هر شبت، لولی وش مغموم. بیا بگشای در، دلتنگم.* شهلا در را گشود. سلام. شهاب گریخت.

سی‌و‌یکم خرداد ۱۴۰۳تهران

*شعر زمستان، مهدی اخوان ثالث

.

داستانک «زن مترجمی که حرف‌های مشتری مردش را متوجه نمی‌شد»

حرف‌های خودش را گفت.

سی‌ام خرداد ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «سالکی»

حکیم گفت، شرط شاگردی، آزمون است. پارچی بلورین به کف دست سالک نهاد.

«به بازار رو، ظرف از آبِ حقیقت لبریز ساز. بازگرد

چشم.

شاگرد بسیار بگشت. بازار جز سخرگی و تیپا برای او مطاعی نداشت. به کنج خرابه‌ای عزلت نشست.  اشکی به غفلت بریخت. تا سیاهی شب، هیچ انس و جنی ندید. ایستاد. بند کمربندش را باز کرد.

بیست‌ونهم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «مردی که شب‌ها، دیگر هیچ‌وقت سمتِ راستِ تختخواب دونفره‌شان نخوابید

چیزهای خوب تکرار نمی‌شوند.*

*کتاب سمفونی مردگان، عباس معروفی

برداشتی آزاد از کتاب پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه نوشته‌ی محمد قادرپور

بیست‌وهشتم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «گریز»

همه چیز از من می‌گریخت. زنم، سلامتی، حتی وسایل خانه هم از پنجره بیرون می‌دویدند.* گفتم خدایا غلط کردم، توبه. چیزی برایم باقی بگذار. قسط‌های آپارتمان و ماشین و لوازم خانه ماندند.

بیست‌وهفتم خرداد ۱۴۰۳تهران

*کتاب سمفونی مردگان، عباس معروفی

.

داستانک «آدمیزاد»

مرد، فلسفه‌ی ساده‌ای برای زندگی داشت.

آدمیزاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است.* همینطور هم می‌زیست. می‌گفت پورشه، سوار می‌شد. می‌گفت ویلا، می‌‌رفت. می‌گفت شرکت، می‌گرفت. می‌گفت عزیزم، بغل می‌کرد.

همسرش فلسفه‌ی او را نمی‌فهمید. تصمیم گرفت امتحان کند. گفت سیانور، داخل مشروب شوهرش ریخت.

بیست‌وششم خرداد ۱۴۰۳تهران

*کتاب سمفونی مردگان، عباس معروفی

.

داستانک «فرش خریدن مرد نابینا در تیمچه مظفریه بازار تبریز»

آخ، نمی‌دانستم گل‌های قالی هم خار دارند.

بیست‌وپنجم خرداد ۱۴۰۳تهران

برداشتی آزاد از کتاب پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه نوشته‌ی محمد قادرپور

.

داستانک «دزد شریف»

گاوصندوق را گشود. طلا، جواهرات و دسته‌های اسکناس را برداشت. با نهایت دقت داخل کوله چید. دسته‌چک‌ها و اسناد را دست نزد. از پنجره به‌ داخل حیاط پرید. پشیمان شد. بازگشت. نمی‌خواست مدیون باشد. یکی از دسته‌چک‌ها را جدا کرد. معادل ارزش نسبی اقلامی که برداشته بود، چک نوشت. روی میزتوالت اتاق گذاشت.

بیست‌وچهارم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «رخصت»

بیوک‌آقا پسر حرف‌شنویی بود. پنجاه را رد کرده بود. زن و دو تا بچه داشت. اما، بدون اذن آقاجان آب نمی‌‌خورد. هر شب گردن‌کج، دست به سینه جلوی آقاجان می‌ایستاد.

آقاجان، هوشنگ شُل، اجاره مغازه‌اش را ۳ ماه نداده است. اجازه می‌دهید وسایلش را بریزم بیرون؟

بلی.

مادرجان، آلزایمر گرفته، رخصت دارم، اثر انگشت‌اش رابگیرم، خانه را به اسم بچه‌هایم بکنم؟

بلی.

ملوک‌خانمزن خدابیامرز عباس کله‌پزبی‌سرپرست است. مصلحت هست عقدش کنم، یک سایه‌ای بالای سرش باشد؟

بلی.

امشب دلم گرفته، می‌توانم تریاک بکشم.

بلی.

عاشق آقاجان بود. با آن سبیل‌های مخملی، بلی از لبانش نمی‌افتاد. بیوک‌آقا، باور داشت آقاجان توی قاب عکسِ روی دیوار، هنوز زنده است.

بیست‌وسوم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «آدم»

دیگر نمی‌توانم به تو غذا بدهم.

مهم نیست از سطل‌های زباله چیزی برای خوردن پیدا می‌کنم.

لباسی هم در کار نخواهد بود.

لباس‌هایم خوب است. مرتب‌ می‌شورم‌شان.

جا برای خوابت هم ندارم. باید تو انباری بخوابی.

مشکلی نیست. همین که بتوانم هر روز شما را ببینم، برایم کافی‌ است.

من کلافه شدم. نمی‌خواهم تو را ببینم. لعنتی، چه جمله‌ای باید بگویم تا مرا ول کنی، بروی.

بگو تو آدمی. من برای تو خیلی احترام قائل هستم. دلم نمی‌خواهد حقیر ببینمت. می‌روم.

نیستی. تو آدم نیستی.

بیست‌ودوم خرداد ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «تاپ، تاپ»

گوشی زنگ خورد. زن گوشی را نگاه کرد. همسرش بود، جعفر. برداشت. تاپ، تاپ. تاپ، تاپ. جعفر، عادتش بود گوشی را روی قلبش می‌گذاشت. معتقد بود قشنگترین موسیقی عاشقانه خلقت است. کنار زن، روی رختخواب مردی دراز کشیده است* . زن گوشی را روی قلب او گذاشت. هر دو بی‌صدا خندیدند.

بیست‌ویکم خرداد ۱۴۰۲تهران

*کتاب آبیاری آوای کوترکوهی نوشته‌ی پوروین محسنی آزاد

.

داستانک «تصمیم»

 «موزه»

داستانک «نوستالژی»

 «باردار»

 «هم‌اتاق»

داستانک «خونگیری»

داستانک «شکار»