داستانک یا قصهریزه داستانهایی خیلی کم کلمه هستند. داستانک مال روزگار الان است زودی آدم را میبرد تهی خط ، شاید هم اول خط.
داستان کوتاه «گلگشت»
ناراحتی، برو شوهر کن.* شوهرم گفت.
رفتم داخل کوچه. مردی جوان از روبهرو میآمد. روسریام را انداختم روی شانههایم. گفتم شوهرم میشوی؟ آبدهانش را قورت داد. گفت ببخشید. تندی از کنارم در رفت.
رفتم جلوی دکهی روزنامهفروشی سر میدان. عباسآقا داشت جدول حل میکرد. گفتم شوهرم میشوی. یک نگاه به من انداخت، یک نگاه به داخل دکه. گفت جا ندارم. وگرنه کی بهتر از شما.
دست گرفتم برای تاکسی. دربست. سومی نگهداشت. گفتم مستقیم برو. گفت حالتان خوب است آبجی. مرد میانسالی بود. چاق. با سبیلهای کلفت دودی. گفتم شوهرم میشوی. زد روی ترمز. فرصت نکرد سرش را برگرداند. یک وانت زد به پشتش. لجندهان بود. پرید از ماشین پایین، با آن هیکل. مردم جمع شدند. راهبندان. بوق.
پیاده شدم. پیک موتوری نزدیک بود بزند بهم. پیتزابر بود. کلاه کاسکت سرش داشت. گفتم شوهرم میشوی؟ پسر جوانی بود. سیاهچرده. کمجان. یک نگاهی بهم کرد. یک نگاهی. گفت چراغ موشی. گاز داد و رفت.
روایت داستان
آفتاب تنور شده بود. نشستم همانجا کنار خیابان. روسری را هم کشیدم توی صورتم. یک ماشین پیشرویام ایستاد. بنز بود. مثل ماشین بابام. گفت سوار شوید. شدم. عرقخیس بودم. یک بطری آب داد دستم. خنک. گفتم شوهرم میشوی؟ خندید. پغی خندید. کم سن بود. ملیح. فوقش بیست سال داشت. گفت. مهربان گفت. پول داری؟ ماشین؟ خانه؟ دارم. من گفتم. زیاد. گفت خانهات کجاست؟ گفتم همین جا. یک کم باید برگردی. کوچه ارغوان. رفت جلوتر. دور زد. باز دور زد. رسید سر کوچه ارغوان. گفت کجا؟ گفتم تهی بنبست. خانهی روبرو. من آشپزی نمیکنم. خستهام. خندید. کمرنگ خندید. نگه داشت. پیاده شدم. ماند. گفتم مگر نمیخواهی شوهرم بشوی؟ گفت میخواهم. اما الان بیکارم. بعد. بعد گفت خداحافظ. چشمهایش آبی بود. آبی خیس. اسمام را نپرسید. من هم نگفتم.
شوهرم پشت پنجره بود. مثل همیشه. در را باز کرد. گفت دختر قشنگی بود. گفتم من آشپزی نمیکنم. باید دو مرتبه تا به حال بازنشستهام میکردی. خندید. جذاب خندید. مثل شصت سال پیش. میرویم بیرون غذا میخوریم. شوهرم گفت. موافقی ارغوان؟ روسریام را انداختم روی شانههایم. دستم را گرفت. گفت دختر قشنگی بود. کی بود؟ گفتم شوهرم بود. من گفتم.
شانزدهم تیر ۱۴۰۴- تهران
*فرخنده آقایی، داستان کوتاه بخت، بخت اول- کتاب بیست داستان از بیست نویسنده زن ایرانی
41-952
«مرخصی استعلاجی»
امروز روز من نبود. رئیسم اتفاقی دید مریض نیستم. خواهرم دید سرکار نیستم. برادرم دید ماشینم خراب نیست. پدرم دید سیگار میکشم. دخترم دید ادکلن زنانه خریدم. بدتر از همه، زنم دید توی کافه تنها هستم.
پانزدهم تیر ۱۴۰۴-
#داستانک
40-951
داستانک «راندهوو»
مرد گفت: «من سال میمون به دنیا آمدم.»*
زن چشمانش برق زد. یک عدد موز روی میز گذاشت.
چهاردهم تیر ۱۴۰۴-
*یییون لی، داستان کوتاه یک سکوت بینقص- کتاب توقف نکن
#نویسندگی #نوشتن
39-950
«پیشنهاد»
«برو به جهنم.»* زن داد زد.
بعد محکم در را پشت سر مرد کوبید.
مرد برگشت.
سیزدهم تیر ۱۴۰۴-
*یییون لی، داستان کوتاه یک سکوت بینقص- کتاب توقف نکن
#خرده_داستان #داستاننما
38-949
«بازی»
«امشب سینههایت بزرگتر از همیشه است.» جواهرفروش گفت. «هر چه برداشتی بگذاری روی میز. نه، بهتر است خودم بگردم. یک حلقه. یک جفت گوشواره و یک سینهریز. مثل هر شب.» زن گفت: «و یک اسلحه.»
دوازدهم تیر ۱۴۰۴-
#قصه_ریزه #داستانهای_رعدآسا
37-948
«عروسی»
میگوید: «مجبورم.» مرد به خواهرش میگوید. «یک بچه توی شکمش دارد.»
زنی با لباس عروس داخل اتاق میآید. درجا برمیگردد.
«تو بهتر است بروی.» خواهر مرد میگوید. «شب صحبت میکنیم. اینجا محل کارم است.»
یازدهم تیر ۱۴۰۴-
#داستانک #داستانهای_مینیاتوری
36-947
داستانک «افسانه»
گفت هر وقت برگشتم همدیگر را میبوسیم. قول. مجبور شدند جسد مرد را نشانِ زن دهند. سر مرد سالم بود و زیبا. بدنش هم. جدا. زن در گوش مرد گفت: من هنوز منتظرم. مرد دستهایش را بلند کرد. سرش را به بدنش چسباند. نشست. سپس بلند شد. زن را بغل کرد. گفت: قول قول است. آنگاه زن را بوسید. زن گفت: جلوی مردم نه. مرد گفت: راحت باش. کسی ما را نمیبیند.
دهم تیر ۱۴۰۴- شهرکرد
#داستانهای_رعدآسا #فلش_فیکشن #قصه_ریزه
35-946
«قول»
دستهی یزدیها هم دور شد. اولین بار بود که رژهی هیاتهای عزاداری را از نزدیک میدید. صدای طبل و سنج قدم به قدم گوشش را خالی کرد. پدرش گفت باید برگردیم خانه. بعد هم نوک چاقو را به گردن دختر کمی فشار داد.
نهم تیر ۱۴۰۴- شهرکرد
#داستاننما #داستانک
34-945
«تمرین»
کودک زیر نقاشیاش نوشت. رود. درخت. گل. پرنده. میز. صندلی. لیوان. بشقاب. قاشق. چنگال. نمک. منقل. کباب. کاروان. تخت. مادر. پدر. پدر را پاک کرد.
هشتم تیر ۱۴۰۴- شهرکرد
#داستانهای_مینیاتوری
33-944
«ناغافل»
جوان برازندهای به نظرم رسید. آمده بود خواستگاری. دخترم را صدا زدم. چای آورد. همدیگر را نمیشناختند. با خودم گفتم شاید آشنای پسرم است. گفتم پسرم آمد. نبود. زنم بیرون بود. رسید. جوان چایش را سر کشید.
هفتم تیر ۱۴۰۴- تهران
#خرده_داستان #نویسندگی #نوشتن
32-943
داستانک «پادهانی»
کافهچی ناآرام بود.
دخترها دوتا لاته سفارش دادند. نشستند کنار پنجره.
یک زنوشوهر با دو تا پسر وارد شدند. جشن تولد خانم بود. دمنوش و کیک توت فرنگی خواستند. بادکنک و شمع خودشان همراه داشتند.
یک خانم و آقای جوان هم کاپشنهایشان را کندند و از همان دور سفارش دادند. پسر جوان گفت همان همیشگی. عینک ته استکانی زده بود. بعدن شاید ازش بپرسم چرا چشمانش را لیزیک نمیکند.
کافهچی هنوز ناآرام بود، کمی کمجانتر.
زنی مسن که کت و دامن کلاسیک اشرافی به تن داشت و دست یک پسر جوان جینپوش را محکم گرفته بود نشستند کنج کمنور کافه. جوانک هر چه توانست سفارش داد. شیک، کاپوچینو، کیک و شکلات. فکر کردم مادربزرگ و نوهاند. نبودند. خود جوان جینپوش گفت.
همینموقع یک دختربچهی دستفروش هم پیدایش شد. آدامس میفروخت. شیک. یکتا پیراهن بود توی این هوای سرد گهمرغی. گفتم بنشیند برایش چایی بریزم، مهمان من.
یک نگاه به کافه چرخاندم دیدم غلغله است. دیدم نمیتوانم دستْتنها از پس سفارش مشتریها برآیم. تقصیر خودم شد باید در را سرشبی قفل میکردم. کافهچی زیادیْ کمْ ناآرام بود. پایم را از لبِ دهانش برداشتم.
ششم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستانهای_مینیاتوری #فلش_فیکشن #داستانهای_رعدآسا
31-942
«ناآشکار»
«من دارم میمیمیرم.» به زنم گفتم. «دلم نمیخواست هیچوقت شاهد مرگ من باشی. اما فکر کردم حق توست که پیش از همه بدانی.»
«آه..» زنم کشید. «تو چقدر مهربانی.» زنم گفت. «حالا فکر میکنم حق تو باشد که پیش از همه بفهمی. من هیچوقت شاهد مرگ تو نخواهم بود.»
پنجم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستان_کوتاه_کوتاه #داستان_ریزه #داستانک
30-941
داستانک «آتشبس»
زن فنجانها و بشقابهای شکسته را داخل سطل زباله ریخت. مرد اینترنتی چند دست فنجان و بشقاب تازه انتخاب کرد. بعد به زن گفت: «عزیزم، بیا حساب کن.»
چهارم تیر ۱۴۰۴- تهران
#خرده_داستان
29-940
«پارکینگ»
داشت برای موشها طعمه میگذاشت. همسایهام را میگویم. لباسم را در آوردم. چشمهایش گرد شد. «چه…چکار میکنی؟» همسایهام گفت. جیغ زدم.
سوم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستان_ریزه
28-939
«تصادف»
زن و مرد را از فرق سر تا نوک پا گچ گرفتند.*
مرد اصرار داشت زن را ببیند. تختش را چرخاندند.
مرد گریست: «چشمهایش را میشناسم. هنوز زنده است.»
دوم تیر ۱۴۰۴- تهران
*کتاب وقتی از عشق حرف میزنیم، ریموند کارور
#فلش_فیکشن #داستان_کوتاه_کوتاه
27-938
«تکرر ادرار»
«عاشقم بود، خیلی زیاد.» زن دوستم میگوید. دوستم مرده بود، دیشب. «فکر میکردم دوستم ندارد، تا دیشب که یکی از عکسهایم را توی شورتش دیدم.»
یکم تیر ۱۴۰۴- شهرکرد
#داستانهای_رعدآسا #نویسندگی
26-937
شاید این داستانکها را هم بپسندید: