داستانک شگفتی خیال است، تلخی رویا، شیرینی بخت. یک رویداد است گاهی رئال، ناگاهی سورئال.
.
داستانک «خیانت تصاویر»*
«تکان نخور.» مادرم گفت.
نقاشیام را روی بوم انداخت.
زیرش نوشت: «این بچه شاشو نیست.»
سیویکم تیر ۱۴۰۴- تهران
*رنه ماگریت، تابلوی این یک پیپ نیست
#داستاننما #نوشتن
56-967
«معتاد»
«دیگر شیشه نمیکشم.» مرد گفت.
شرط بستند. اگر میکشید، زن را باید طلاق میداد. نمیکشید، زن سند آپارتمان را به اسم او میزد.
مرد یک روز مانده به یک سال کشید.
سیام تیر ۱۴۰۴- تهران
#خرده_داستان #میکروفیکشن
55-966
«غسالخانه»
مادر مگر نمیخواستی عروسی مرا ببینی. پاشو. امروز یکی از من خواست زنش بشوم.
مادر نشست. مبارک است، گُلم. چکاره است؟
دهانِ مادر بوی تند سدر و کافور میداد.
دختر عقب نشست. گفت: مردهشور.
بیستونهم تیر ۱۴۰۴- تهران
#فلش_فیکشن #قصه_ریزه
54-965
«جنگ»
زن همیشه گوشبهگام مرد بود. پیش از کلید، در میگشود. سورپرایز. مرد به جنگ رفت. امروز برمیگشت. زن درِ خانه را باز گذاشت.
بیستوهشتم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستان_ریزه #داستانهای_مینیاتوری
53-964
«شناگر»
عاشق شنا بود. اما پا به دریا نمیگذاشت.
میگفت بیخبر زیر پای آدم خالی میشود.
توی استخر هم نمیرفت. میگفت به کلر حساسیت دارد.
امروز صبح یک تشت بزرگ، خیلی بزرگ را آب کرد. بعد از روی شانههای من، شیرجه زد توی تشت. شوهرش میگفت.
بیستوهفتم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستانک #نویسندگی
52-963
داستانک «زنِ مرد»
گفت با مردها توی یک اتاق کار نمیکند. عصرها اضافهکاری نمیدهد. شبها شیفت نمیایستد.
گفتم پس برای چی میخواهد بیاید سر کار؟
گفت: چون من به آزادی زنان معتقدم.
بیستوششم تیر ۱۴۰۴- تهران
#نوشتن #نویسندگی
51-962
«عوضی»
گفتم: ننشنید. منتظر کسی هستم.
گفت: میدانم. نشست. ماسکش را کند. گفت: خودم هستم.
گفتم: نمیشناسم.
بیستوپنجم تیر ۱۴۰۴- تهران
#خرده_داستان #داستاننما
50-961
«دو نفره»
زن صدا زد: عزیزم صبحانه آماده است.
بعد پیشبند را باز کرد. لباسهای مردانه پوشید. پشت میز نشست.
گفت: تو خودت چیزی نمیخوری؟
بیستوچهارم تیر – ۱۴۰۴- تهران
#داستانهای_مینیاتوری #داستانک
49-960
«شک»
همراه با چای، شیرینی خانگی تعارفم کرد.* گفت خودش پخته است.
پرسیدم تاییدیه استاندارد دارد؟ مجوز غذا و دارو چی؟ درصد قند و چربیاش چقدر است؟
زن خندید: فرمولش مخصوص شماست.
بیستوسوم تیر ۱۴۰۴-تهران
*زهره حاتمی، داستان کوتاه خانهای در ابرآلودترین بلوار جهان- کتاب بیست داستان از بیست نویسنده زن ایرانی
#میکروفیکشن #داستان_ریزه
48-959
«قصاب»
«دلم میخواهد تکهتکهات کنم.»
از اول همینجور بود، مرا تکهتکه میکرد. دست سیمین. رُخ باربی. چشم عسل. موی آبشار. اندام گُل. هیچوقت نمیگوید بانوی دلربا . فریبای جان.
میگویم: قصابی هر شب سینهام را میشکافد و تکهتکهام میکند. وقتی دور میشود. پارهپارههای جسمم باز به سوی یکدیگر میدوند.* همیشه نگرانم مبادا یکی بیموقع بیدارم کند.
میگوید: خوابهایت چقدر طول میکشد؟
بیستودوم تیر ۱۴۰۴- تهران
*پوران فرخزاد، داستان کوتاه درّهی موشها-کتاب بیست داستان از بیست نویسنده زن ایرانی
#فلش_فیکشن #داستانهای_رعدآسا
47-958
داستانک «افسوس»
مرد زنگ زد. دیر میرسم. با قطار قبلی باید میآمدم.*
زن گفت بیتابم.
مرد گفت تب دارم.
زن گفت راستی اینجا ایستگاه قطار ندارد.
مرد گفت بردبارم. وقتی داشت میآیم.
بیستویکم تیر ۱۴۰۴- تهران
*حسین منزوی، شعر دریغ-کتاب گزینهی اشعار
#داستانهای_مینیاتوری #فلش_فیکشن
46-957
«عکس»
گفت این روزها شما خستهاید. خیلی زیاد.*
گفت پیادهروی کنید.
موسیقی گوش کنید.
برقصید.
بنویسید. بیتوقف.
نگفتم همهی اینکارها را میکنم. حتا نگفتم شبها کنار تو میخوابم.
بیستم تیر ۱۴۰۴-تهران
*فریبا وفی، داستان کوتاه سازی برای من-کتاب بیست داستان از بیست نویسنده زن ایرانی
#نوشتن #میکروفیکشن
45-956
«متاهل»
زن حلقهی انگشتش را پیش چشم مرد صاحبخانه گرفت. بچه ولی نداریم.
مرد گفت عیبی ندارد. قرارداد را امضاء کرد. بعد پرسید کی انشاءاله شوهرتان را میبینیم؟
زن گفت فردا. شایدم یک هفتهی دیگر. یک ماه. یک سال. پنج سال. ده سال. خدا عالم است. بیتابید روز جمعه بیائید برویم ملاقات.
نوزدهم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستانهای_رعدآسا #داستان_ریزه
44-955
«بازی»
گفت «دارم میمیرم.» بازیاش بود.
از نخستین باری که همدیگر را دیدیم آغاز شد. گفت «دارم میمیرم.».
«بگو برای کی؟»
«برای تو.» بعد خندید.
گفتم «برای کی؟»
گفت «برای خواهرت.»
هچدهم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستاننما #خرده_داستان
43-954
«مدل»
پنج سال پیش برای چاپ عکسش روی یک قلم لوازم آرایش یکصد میلیون تومان گرفت.* نتیجهاش شگفتانگیز بود. هر کسی زن را میدید، از او شکایت میکرد.
هفدهم تیر ۱۴۰۴- تهران
#داستانک #نویسندگی
42-953
شاید این داستانکها هم شما را بخواند: