داستانک نوعی قصه است، خیلی جمعوجور، بسیار گیر. انگار داخل میدان مین هستی. نمیدانی کی داستانک همه پیشفرضهایت را میفرستد هوا، آش و لاش.
.
«انتخاب»
الان مثل قدیمها نیست، با هر کسی دلت میخواهد ازدواج کن. خالد، جاسم، کرم، علوان، ناعور، عاشور، شعیب، یوسف، رضی، صابر. همه پسرعموهای تو هستند.
پانزدهم مرداد ۱۴۰۴-
#داستاننما #نوشتن
71-982
«شلاق»
با سوت، کثیف، تمساح، ذرّت، قاصدک، ساعت، چاقو، قندان
با هر کدام یا با هر چی
فقط یک جمله بنویس،
اما فقط با دست راست.
چهاردهم مرداد ۱۴۰۴-
#داستانک #نویسندگی
70-981
«بیناییسنج»
بالا پایین چپ پایین پایین راست راست بالا چپ چشم چشم گوشواره
سیزدهم مرداد ۱۴۰۴-
#خرده_داستان #میکروفیکشن
69-980
«ستارخان»
گفتم معمارم. فرشتهنشین بود. سه بار سر عقد بله گفت. زدم زیر مراسم. بعدی دختر جردن بود. پیروزی. نازی آباد. نارمک. ونک. پونک. مرزداران. آزادی. سهراه آذری. شاه آباد. شدند ۱۰۲ نفر. اما این دل بیپیر، هنوز مانده به پای تو.
دوازدهم مرداد ۱۴۰۴- تهران
#فلش_فیکشن #قصه_ریزه
68-979
داستانک «شبکار»
از توی تختخواب
درز در اتاق
نگاه پنجره
صفحهی اینستا
زن را از بر میکند
یازدهم مرداد ۱۴۰۴- تهران
#خرده_داستان #میکروفیکشن
67-978
«…»
من همسرم
مادرم
پرستارم
آشپزم
خیاطم
رختشورم
آموزگارم
سنگ صبورم
بانکم
من
.
.
.
من عاشق شدم.
دهم مرداد ۱۴۰۴- تهران
66-977
«مثل یک خاطره»
مثل آفتاب میان برف
لالایی مهتاب
مثل برکه توی کویر
درخت توی صحرا
مثل باران روی پاییز
گل
عسل
امروز
مثل سالگرد یک تصادف
نهم مرداد ۱۴۰۴- تهران
#داستاننما #نوشتن
65-976
«ایران مال»
گرسنهام. مادرم میگوید توی خاندانشان یک دزد هم تا حالا نبوده. شاشم میگیرد. میگوید صبر کن. یک قوطی خالی مایع دستشویی فرو میکند زیر لباسم.
هشتم مرداد ۱۴۰۴- تهران
#فلش_فیکشن #قصه_ریزه
64-975
«دشنام»
تنهایی پشت تنهایی
تیپا پشت تیپا
بچه پشت بچه
میخواهی رویای به اجرا گذاشتن کابین را هم
بگیری از من؟*
هفتم مرداد ۱۴۰۴- تهران
قدسی قاضی نور، کتاب نیمهی تاریک ماهام
#داستانک #نویسندگی
63-974
«تنفس»
از باد خنکی که به صورتم میدوید از خواب بیدار شدم. مادربزرگم بود. داشت پیدرپی به بینی و دهانم فوت میکرد.* خیال میکردم مرده است.
ششم مرداد ۱۴۰۴- تهران
*برندا واکر، داستان کوتاه خانههای سابق
#داستان_ریزه #داستانهای_مینیاتوری
62-973
داستانک «کور»
شنوایی این گوشم را وقتی از دست دادم* که لگد مرد صاحب کارخانه روی تخت مادرم محکم خورد به این طرف صورتم. وقتی هنوز دو سالم هم نبود. شوهرم این را برایم تعریف کرد. وقتی که میخواست او را ببخشم.
پنجم مرداد ۱۴۰۳- تهران
*جنی ژانگ، داستان کوتاه چرا آجر پرت میکردند- کتاب داستانهای کوتاه برنده جایزهی اُ هنری ۲۰۱۸
#داستان_ریزه #داستانهای_مینیاتوری
61-972
«دزدی»
داخل کمد را گشت. جیبهای کت و شلوار. کیف. چندبار. بیهوده. چاقوی آشپزخانه را برداشت. بیرون رفت.
چهارم مرداد ۱۴۰۴- تهران
#داستانک #نویسندگی
60-971
«زمانْمرگ»
«هر لحظهای که میمیرد، طنابْ دور گردنم محکمتر میشود.» مرد به زن میگوید.
سپیدهدمی که زن میبیند ریسمانی به درختِ خانهی مرد آویزان است، میدود توی حیاط. مرد را میبیند که دارد ساعتها را دار میزند.*
سوم مرداد ۱۴۰۴- تهران
*جوان بیرد، داستان کوتاه آرامگاه کشتیگیران- کتاب داستانهای کوتاه برنده جایزهی اُ هنری ۲۰۱۸
#فلش_فیکشن #قصه_ریزه
59-970
«جیغ»
زنی دوان داخل اتاق شد. کمک. مرد پنجره را نشان داد. ممنون. زن پنجره را رد کرد. مرد با خودش گفت شاید اشتباه کردم.
دوم مرداد ۱۴۰۴- تهران
#خرده_داستان #میکروفیکشن
58-969
«موشک»
چُخت* غروب کرد. زن گفت حالا چه کار کنیم؟ مرد گفت مجالی است که تخمه بشکنیم.
یکم مرداد ۱۴۰۴- تهران
*سقف در گویش مشهدی
#داستاننما #نوشتن
شاید این داستانکها را هم دلتان بخواهد بخوانید: