تماشای فیلم «بهار تابستان پاییز زمستان و بهار» ساخته «کیم کی دوک»، غرقه‌گی در شعری چشم‌نواز است. شعری که به جای کلمات با پیوندهای عمیق تصویری سروده شده است. سرشار از اتفاق‌های شگفتِ تاثیرگذار بر بستر تغییر و باز‌آمدن فصل‌ها: «بهار تابستان پاییز زمستان و بهار». برشی از طول زندگی کودکی که در کنار پدر مقدس بالنده می‌شود. عاشقی را تجربه می‌کند. به دره تمامیت‌خواهی سقوط می‌کند. یخِ زندان کوچکْ فهمی را می‌شکند. بهار کودکی تازه‌ای را مراقبت می‌کند؛ «بهار تابستان پاییز زمستان و بهار».

7 نکته ی قابل تامل در فیلم:

آرامش کلبه‌ای چوبی ایستاده میان آبِ دریاچه، محصور در جنگل و کوه، کارت دعوتی زیبا برای تجربه زیستی غیر قابل پیش‌بینی است

نکته ی اول:

۱درهایی بی‌قفل، بی‌کوبه، ایستاده میان دیوارهای خیالی.

درهایی که کسی برای عبور از آن هیچ اذنی نمی‌گیرد. فقط عبور می‌کند. بی‌هیچ مکث انتظاری. بودنی که نبودن را تداعی می‌کند.

در ورودی، منقش به تصویر آدمی است. در هر روی چهره‌ای دارد. تصاویر مردان رو به معبد پدر مقدس باز می‌شود. شفاکده بیماران.  اما تصاویر سمت زنانگی، رو به روستا/شهری دارد که هیچوقت آن را نمی‌بینم. گاه‌گداری مردمی از آنجا می‌‌آیند. افسرده، خیانتکار، شرمسار. برخی هم به جستجوی قاتلی  یا نه، به هدف سپردنی کودکی بد ذات که تفریحش سنگ‌باری/سنگ‌دلی است.

نکته ی دوم:

۲دیوارهای خیالی بلند در ذهن.

دیوارهایی که با وجود نبودن، پر قدرت در زندگی آدم‌ها وجود دارند. کسی از آن‌ها در یک قرارداد نانوشته عبور نمی‌کند. تنها به وقت عاشقی،  آجرهای خیالی مقدس دیوار، شکاف برمی‌دارند، که نتایجی در نهایت دهشت‌بار به دنبال دارد: خیانت، قتل و  تولد فرزندان شرم.

نکته ی سوم:

۳طبیعت و آدم‌ها:

جهان طبیعت و آدم‌ها تکراری و مدام است: «بهار تابستان پاییز زمستان و بهار».  آمد و رفتی با همان فضاها، عناصر و نمادها. سکوت‌ها، مداخله‌نکردن‌ها و فرصت دادن به اتفاق‌های بد، همه آرام آرام آنقدر جمع می‌شوند که هیزم آتش جان آدمی شوند.

سبز بهار هر بار با شیطنت شکنجه‌گرانه کودک به خون می‌نشیند. عشق تابستانی به پاییز عزیز کشی مبدل می‌شود.

زمستان در نبودن آدم‌ها،  طبیعتی یخ‌زده می‌سازد. و  تنها با گرفتن جان زنی بارور به قربانگاه، شکست یخ رامی‌پذیرد.

تماشای فیلم:

صدای طبیعت فیلم بلند، جاری و  تمامیت‌خواهانه است. حالا که دختر از بیماری رهیدی، برو. پسر، عاشق شدی، برو. خشمت ساکت شد، برو.  مجرم را گرفتید، بروید. گویی معبدِ میان آب، فقط برای آنهایی مَسکن است که مسئله‌ای برای رنج کشیدن داشته باشند. پدر مقدس شدن بی‌حمل بار سنگینی همیشگی قلب ناممکن است.  درد درونی کلید حس رستگاری معنوی است. چون درد گشتی جهان طبیعت تسلیم تو می‌شود. با اشاره‌ای، قایقی وسط آب می‌رانی و کلبه‌ای از میان جابجا می‌سازی.

طبیعت هر چقدر هم قوی، زیبا، جاری، شاعرانه، رنگی و پر غریو، نمی‌تواند انسان را از تنهایی برهاند و مهم‌تراز آن او را آدم کند. آدم‌ها به نفس آدم‌ها زنده و خلق می‌شوند.

.

فیلم بهار تابستان پاییز زمستان و بهار؛ شعری با دیوارهای ذهنی
فیلم بهار تابستان پاییز زمستان و بهار؛ شعری با دیوارهای ذهنی

.فیلم بهار تابستان پاییز زمستان و بهار؛ شعری با دیوارهای ذهنی

۴حس‌ها. عریان حرف می‌‌زنند.. 

دست‌های پسری که تا به حال دختری/زنی را ندیده است. چشم‌هایی که بی‌خواب می‌شود تا زیبایی را ببلعد. دست‌هایی که راه بیرون کلبه را نشان می‌دهند. دست‌ها و پاهایی که عشق را به آغوش می‌کشند. دست‌هایی که با عشق داروی گیاهی را می‌سابد. عشقی که تسلیم قوانین کهن نمی‌شود. از دیوار ذهنی رد می‌شود. بر سر مجسمه‌های مقدس معشوقش را  می‌نشاند. نفرتی که به زبان می‌اید: «هوس میل به داشتن را بیدار می‌کند و  نیت اصلی تو را از بین می‌برد

۵نوشتن مثل خیلی از کتاب‌ها و فیلم‌ها در اینجا هم به عنوان داروی رهایی از خشم و جنون نمایش داده می‌شود. حتی اگر تکرار کلماتی باشد که دیگری نوشته باشد. و تو با چاقوی مرگ، سیاهی آن را از کف چوبی تراس کلبه بتراشی، تا رنگ‌های پاییز بر آن نشینند.

۶حیوانات.

مارها حضوری مشهود در محیط دارند. وقتی کودک  داروهای گیاهی پیدا می‌کند، باید مواظب مارها باشد. هنگامی که  پدر مقدس به آتش تنهایی می‌‌سوزد، مارها سجاده او را منزل می‌کنند. معبد خانه جولانگاه مارها می‌شود. گویی آنها جایگزین نگاه حاضرِ ناظرِ  همیشگی پدر مقدس، در حیات معبد شده‌اند. بقیه حیوانات کارکرد معمول خود را ندارند. خروس بی‌هیچ‌ مرغی، خروس قدم زن بی‌بانگ سحر است. گربه با دمش، در دستان پدر مقدس قلم‌مویی بیش نیست. ماهی‌های قرمز حبس عبادتگاه معبد هستند، تا با آمدن زمستانی  یخ بزنند.

.

فیلم بهار تابستان پاییز زمستان و بهار؛ شعری با دیوارهای ذهنی
فیلم بهار تابستان پاییز زمستان و بهار؛ شعری با دیوارهای ذهنی

.

۷شکنجه.

حیوانات فیلم در مواجهه با شکنجه طناب‌دار بسته به سنگ، اگر بی‌دست‌وپا باشند، می‌میرند. مثل ماهی و مار. فقط قورباغه با فرصت دوزیستی زخمی می‌شود، اما زنده می‌ماند. کودک بهار با سنگ بسته به پشتش شکنجه شدن را می‌فهمد. مرد زمستان با حمل داوطلبانه سنگ تا قله، بهار را می‌یابد.

فیلم «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار» تمام که می‌شود، تازه بر پرده ذهن‌‌ام شروع می‌شود. طبیعت چشم‌نواز اولیه می‌تواند جان‌گیر باشد. نیایش‌های تکراری مقابل تندیس بودا جلوی هیچ حادثه‌ای را نمی‌گیرد، حتی اگر بودا را به پشت داشته باشی. آدم‌ها مسیری از پیش تعیین شده‌ دارند. آن‌ها مسخر تغییر فصلی تکراری و برنامه ریزی شده هستند. راستش، نتیجه‌گیری جبری‌اش را علیرغم شاعرانه‌گی تصویری دوست ندارم.

بیست‌و‌دوم آذر ۱۴۰۲- تهران

پیشنهادات فیلم های موجود در وبسایت دکتر محمود جاوید

«فیلم ۵ تا ۷ یا عشق پری دریایی به نویسنده‌ای دلمرده با درون شاد»

نهنگ‌ِ شرمسار- جستاری در باره فیلم نهنگ

فیلمی در کاغذ بی‌خط، سَل‌لام سوسن جون

فیلم افسانه هزار و نهصد، از دیدن پایانش حالم بد می‌‌شود

پل‌های مدیسن کانتی – عشق روی پل

فارست گامپ، چشم از توپ بر ندار- 9 مفهوم