داستانک «دزد»

پشیمانی

“شنیده بود که شب یلدا می‌خوابد، اما تاریکی شب همچنان تمام نمی‌شود.”

آن شب، برخلاف شب‌های دیگر، کار نکرد و تصمیم گرفت بخوابد. خوابید و در دل شب، به سکوت و تاریکی گوش سپرد.

سی‌ام آذر ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «صدا»

“خیلی خسته به نظر می‌رسید. صدایش پوشیده از شن بود. سپس سرفه کرد و رگباری از دانه‌های شن شروع به ریختن از دهانش کردند. به طور ناگهانی، این شن‌ها به سرعت از دهانش خارج شدند، انگار که چیزی در درونش شکسته بود.”

                         شن

                    

            صدای اوستایش را شنید: برای امروز کافی است. سفارش مشتری کامل شد.

بیست‌ونهم آذر ۱۴۰۲– تهران

. داستانک های سایت دکتر جاوید

داستانک «شجاع»

امروز شلوارم را خیس نکردم، حتی وقتی که موشک‌ها به سمت ما آمدند. این در حالی است که اگر شلوارم خیس می‌شد، دخترم متوجه می‌شد که ترسیده‌ام و این خود می‌توانست باعث ترس بیشتر او شود. امروز، برخلاف روزهای گذشته که در هر موشک‌باران شلوارم خیس می‌شد، خوشبختانه توانستم این بار خود را کنترل کنم.

دخترم خوشحال است و این برای من اهمیت زیادی دارد. به همین دلیل، باید به فکر خرید پوشک‌های بزرگسالان بیشتری باشم تا برای روزهای آینده آماده باشم.

بیست‌وهشتم آذر ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «فراموشی»

“چهره پدرش را به خاطر نمی‌آورد. عقب عقب جلو رفت. دوران دانشگاه را گذرانده بود، اما مدرسه و مهدکودک نرفته بود. روزگار کوچه، بازی‌های قایم باشک و گرگم‌هوا، لی‌لی و دیگر بازی‌ها را تجربه نکرده بود. حتی در وقت شیرخوارگی هم چیزی برای یادآوری نداشت. درون سیاره سرخ، چهره محوی از خشم و دهانی کف کرده نمایان بود. نه، نه، نه. سقط شد. ما… در… ش…”

بیست‌و‌هفتم آذر ۱۴۰۲– تهران

*کتاب نامی نمی‌توان گذاشت» نوشته آریا صدیقی

.سایت دکتر محمود جاوید

داستانک «بی‌صدا»

سکوتی بی‌پایان

مرد بی‌خبر برگشت، درست مثل همان روزی که بی‌خبر و ناگهانی رفت. با همان چهره‌ی آشنا و خالی از تغییر. وقتی حرف که زد، زن بلافاصله و بی‌درنگ فهمید که او همان مرد قدیمی و فراموش‌نشدنی است.

با لحنی کنجکاو گفت: می‌بینم پنجره‌ها را دو جداره کردی. دیوارها چی‌؟

زن، بدون لحظه‌ای تردید، پاسخ داد: آن‌ها را هم کاملاً عایق صدا کردم.

“نمی‌توانستم دعواهای مدام و بی‌پایان همسایه‌ها را تحمل کنم.”

مرد کمی مکث کرد، گوش خواباند و با دقت گوش سپرد. زن راست می‌گفت؛ صدای خانه انگار خفه شده بود، سکوتی سنگین و مرموز حکم‌فرما بود. بعد، بی‌مقدمه، کلت کمری‌اش را بیرون آورد، آن را محکم در دست گرفت و ناگهان، رو به زن، با صدایی رسا و پرطنین فریاد زد:

دوستت دارم!

بیست‌و‌ششم آذر ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «همهمه»

صدای پای آب، آرام و پیوسته.
گنجشک‌ها، آوازشان به نسیم پیوسته.
گربه، نرم و مخفی در میان سایه‌ها.
باد، به نرمی می‌رقصد بر برگ‌های درخت.
خاک، در سکوت پذیرای هر چه بر آن بیفتد.
آتش، رقصان و سرخ، در دل شب.
صدای پای زندگی، که در هر لحظه به گوش می‌رسد.…

اما ناگهان، صدای پاهای ذهنش را برید. لحظه‌ای مکث کرد، سپس با تردید ویلچرش را به‌آرامی حرکت داد و در سکوتی سنگین، پیش رفت.

بیست‌و‌پنجم آذر ۱۴۰۲– تهران

* هشت بهشت، نوشته سهراب سپهری

.نمونه داستانک های وبسایت دکتر جاوید

داستانک  «آشنا»

چه کسی بود که صدا زد: سهراب؟

مادرش در آشپزخانه، میان عطر قرمه‌سبزی، مشغول پخت‌وپز بود. پدرش آرام و با طمأنینه، در گوشه‌ای از اتاق، نماز می‌خواند.

سهراب با عجله چمدانش را—خالی، اما بسته—گوشه‌ای گذاشت. صدایش را بلند کرد و محکم گفت: باید امشب بروم.

مادرش نشنید. پدرش، غرق در دعاهای زیر لب، حتی سر بلند نکرد.

پشت پنجره، تاریکی شب همه‌جا را پوشانده بود. درختان حماسی، انگار که در مهی غلیظ پنهان شده باشند، دیگر پیدا نبودند.

یک نفر، باز هم، صدایش زد: سهراب.*

لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش را از پنجره گرفت. آهی کشید. پنجره را بست. آرام روی صندلی نشست.

بعد، بی‌تفاوت، پرسید: شام من کو؟

بیست‌و‌چهارم آذر ۱۴۰۲– تهران

*کتاب هشت بهشت، نوشته سهراب سپهری

.

داستانک «معتاد»

“روزهای روشن شکسته می‌شوند.

سیگار که نمی‌کشید، قهوه هم که نمی‌نوشید.

وقتی سرش درد می‌گرفت، وقتی که احساس تنهایی می‌کرد، وقتی که افسردگی به جانش می‌افتاد، وقتی که…

تنها پناهش، فنجانی دمنوش گل‌گاوزبان بود.

حالا، وقتی که خوشحال است، وقتی که حرف می‌زند، وقتی که آواز می‌خواند، زبانش ماع‌ماع بنفش می‌کشد.

بیست‌و‌سوم آذر ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «غبار ماندن»

داستان‌های ناتمام

نگاه کرد. کتاب‌ها همه جای خانه را پر کرده بود؛ روی مبل، کنار میز عسلی، بر فرش، و حتی روی میز آشپزخانه کنار پنجره.”لباس‌ها بی‌نظم و چروک بودند و یا به هر گوشه‌ای آویزان می‌شدند یا بر هر پشته‌ای پهن می‌شدند.”

آشپزخانه، انباشته از زباله‌های فست‌فودهای خیابانی، بیرون از سطل مانده بود.

آه بلندی کشید. عینکش را برداشت، لحظه‌ای چشم‌های خسته‌اش را بست و سپس، قطره اشکی را که گوشه‌ی چشمش نشسته بود، با سرانگشت پاک کرد.

دستی لرزان به سمت گوشی برد. نوشت: مهتاب عزیزم، از لحظه‌ای که رفتی، خاک به نرمیِ اندوه بر خانه نشست. دل‌تنگم. برگرد.*

دکمه‌ی ارسال را فشرد. اما پیام نرفت.

بیست‌و‌دوم آذر ۱۴۰۲– تهران

*منبع نامی نمی‌توان گذاشت» نوشته آریا صدیقی

.سایت دکتر محمود جاوید

داستانک «تصمیم»

آینه‌های بی‌روح

جلوی آینه ایستاد. با دقت به تصویر خود خیره شد. چین به پیشانی انداخت، چند بار، انگار که می‌خواست چیزی را در چهره‌اش بخواند.”سپس، ناگهان، فریاد زد با صدایی بلند و شکسته:”

ما برای هم نمی‌مانیم.*

لحظه‌ای سکوت سنگینی فضا را بلعید. لحظه‌های شادِ خانه، یک‌به‌یک، جامه‌ی عزا بر تن کردند.

بیست‌و‌یکم آذر ۱۴۰۲– تهران

* کتاب «برای کلانتر صندلی بگذارید» از آرش نصیری

.

 «رسوایی»

«عاشقانه»

 «درخواست»

 «تنهایی»

«فروشنده»

 «آزمایشگاه پزشکی»

«روز ازدواج»

 «تماس»

 «بوسه در خیابان»

 «بدو بیا بدو»