داستانک «کلمات، دلالِ عشق»
داستانک «کلمات، دلالِ عشق» آه، کلمات شما به گردن من حق دارید. غروب بود، در...
داستانک «لامپ آفتابی»
داستانک «لامپ آفتابی» به جنبه مثبت هر چیز توجه میکرد. لامپ آفتابی، اتاق بیپنجرهاش را...
داستانک «مامور اعدام»
داستانک «مامور اعدام» «صبحها خوابش نمیبرد، چون مامور اعدام بود.» . مامور اعدام بود. هر...
داستانک «واژهها قد کشیدند»
کاغذ کاهی را شخم زد. واژهها را به دقت کاشت. آبِ دانش و تجربه رویشان...
داستانک «پا برای رفتن نداشتند»
باتلاق بود. کِشنده. پا برای رفتن نداشتند. ویلچرها قُلپی گفتند. غرق شدند. زن دست مرد...
داستانک «صد روز، صدشب»
به جزیره پا گذاشت. شب بود. هیچ کیف و چمدانی نداشت. فقط یک فلوت همراهش...
داستانک «شالیزار»
داستانک شالیزار هوا بوی برنج تازه سبزشده را داشت. نفس کشید. رفت به دوران آشنایی....
داستانک «فال قهوه»
داستانک فال قهوه خجالت میکشید فال قهوه بگیرد. اطراف اتاق را نگاه کرد. قهوه را...