داستانک «لبهایش شعر میخواند»
داستانک «لبهایش شعر میخواند» دختر آمد. روحش یک جایی جا مانده بود. نگاهش خالی بود....
داستانک «غریبه»
داستانک «غریبه» : در شهری غریب و پر از آدمهای غریبه، در کافهای دنج نشسته...
داستانک «مهمانی»
داستانک مهمانی تمام خانه را گل کاشت. با شمع روشن کرد. موسیقی خوشنوا گذاشت. شراب...
داستانک «موج دریا»
داستانک «موج دریا» تابستان بود. کنار دریا نشستند، دریا برای آنها موج بیاورد. دریا خودش...
داستانک «چیزی درست نبود»
داستانک «چیزی درست نبود»: سفره هفت سین را چید. چیزی درست نبود. حس میکرد. همه...
داستانک «دختر»
داستانک دختر مرخص شد. به خیابان رفت. دوباره. فقط با یک چشم. شکوفهها پایان زمستان...
داستانک «خواستگاری»
زنی پیر بود. نمیمُرد. همیشه میگفت: «اگر روزی مردی خوشتیپ از او خواستگاری کند، از...
داستانک «فرودگاه»
داستانک «فرودگاه» تعطیلات سال نو بود. بلندگو آخرین اعلام را برای سوار شدن به هواپیما کرد....