داستانک محدودیت را برنمی‌تابد، در محتوا. داستانک بی‌طرف است، در روایت خسیس است، در واژه.


«آزمایشگاه»

زن یک پمپ بنزین در یک جاده خلوت داشت.

کسی می‌پرسید: «دستشویی کجاست؟»

می‌گفت: «انتهای راهرو، در قهوه‌ای». اگر مسافر تنها بود.

سی‌ویکم خرداد ۱۴۰۴-

#داستان_مینیاتوری #نوشتن

25-936

«خیابان»

«پول را اول نگیر. رضایت مشتری مهم است.» شوهرش گفت.

سی‌ام خرداد ۱۴۰۴-

#داستانک #میکروفیکشن

24-935

داستانک «همان همیشگی»

من از همیشه خوشم می‌آمد تا وقتی که تو گفتی برای همیشه می‌روی.

بیست‌ونهم خرداد ۱۴۰۴-

#خرده_داستان

23-934

«یادگاری»

قابی از گل‌های پتینه

مجسمه‌ی اسبی سنگی

خط‌هایی خوش از هیچ

عروسک‌های ولنتاین

برگ تقویمی کهنه

در کلبه‌ی جنگلی

بیست‌وهشتم خرداد ۱۴۰۴-

پانوشت: عکس تو را با موهای پریشان داشت یادم می‌رفت.

#داستانک

22-933

«مادر»

من که به صف‌ پمپ بنزین که عمرْخور من است، یک ‌روزه عادت  کرده‌ام.

من که به صدای پهبادهایی که آسمان را به زمین می‌تکانند، یک هفته‌ای عادت کرده‌ام.

چهل‌و‌دو سال است به بی‌تو بودن عادت نمی‌کنم.*

بیست‌وهفتم خرداد ۱۴۰۴-

*کتاب هر چه نزدیک‌تر به تو، آسمان آبی‌تر-سروده‌ی قدسی قاضی‌نور

#داستان‌های_رعدآسا

21-932

«یک اتفاق ساده»

پیش خودت بماند.

به نوه‌ها، عروس‌ها، دامادها، فرزندان‌مان هیچی نگو.

من برای اولین بار عاشق شدم.

بیست‌وششم خرداد ۱۴۰۴-تهران

#میکروفیکشن

20-931

«ملاقات»

پیدایت می‌کنم پس از یک عالمه دوندگی.

اما دلم نمی‌آید ‌ببوسمت.

شیشه‌ی میان‌مان زیادی چرک است.

بیست‌‌وپنجم خرداد ۱۴۰۴-تهران

#داستان_مینیاتوری

19-930

«بیمارستان»

زن گفت: «برو. دوستت ندارم؛ هیچ‌وقت نداشتم.»

مرد گوشْ‌کوب صدای رگ‌های آبی‌ رنگی بود که روی پیشانی زن می‌دویدند.*

بیست‌وچهارم خرداد ۱۴۰۴-

*کتاب هر چه نزدیک‌تر به تو، آسمان آبی‌تر-سروده‌ی قدسی قاضی‌نور

#قصه_ریزه

18-929

داستانک «جنگ»

ساختمان می‌سوخت. زنی پشت پنجره طبقه دوم کمک می‌خواست. یکی از همسایه‌ها گفت: «طفلکی، دیروز هم، خانه‌اش را دزد زد.» رئیس آتش‌نشان‌ها شنید. دستور داد، شلنگ‌های آب را خاموش کنند.

بیست‌وسوم خرداد ۱۴۰۴- تهران

#قصه_ریزه #میکروفیکشن

17-928

«دزد»

اتاق‌خواب تاریک بود. ناغافل نفس پیرزن را توی صورتم دیدم. دهانم خشک شد. گفت: «پسرم، آمدی.»

بیست‌ودوم خرداد ۱۴۰۴-تهران

#داستان_مینیاتوری #نوشتن

16-927

«گُم‌جُست»

مرد زن را که دید، دید خودِ زنِ گمشده‌اش است. خندید. زن ابرو درهم‌ کشید: «نگفتم تنهایی نیا بیرون.»

بیست‌ویکم خرداد ۱۴۰۲-تهران

#نویسندگی #خرده_داستان

15-926

«کشف»

از مرگ‌ من هشت سال می‌گذرد. هشت سال وسه ماه.*

امروز فهمیدم. وقتی دوباره تو را دیدم.

بیستم خرداد ۱۴۰۴- تهران

*کتاب آویشن قشنگ نیست. نوشته‌ی اسماعیلیون

#داستان‌های_رعدآسا #داستانک

14-925

داستانک «فرزندپذیری»

«من این پسربچه را پسندیدم.» زن گفت.

«نه، دختربچه برداریم که بتوانم عقدش کنم.» مرد گفت.

نوزدهم خرداد ۱۴۰۴- تهران

#نویسندگی

13-924_داستانک اتفاق ساده

«تصادف»

«نمی‌توانم بخوابم.» مرد گفت. «انگار قطارها شبانه‌روزی از توی شکمم می‌گذرند.»*

دکتر گفت: «قرص خواب می‌نویسم.»   مرد گفت: «می‌ترسم مسافرها خواب بمانند.»

هجدهم خرداد ۱۴۰۴- تهران

*کتاب فابیان، اریش کستنر

#داستان‌های_رعدآسا

12-923

«خاموش»

مرد می‌خواست صدای آشنای زن را بشنود. عینکش را به چشم زد.

هفدهم خرداد ۱۴۰۴- تهران

#میکروفیکشن #نوشتن

11-922 _داستانک اتفاق ساده

«توالت»

یک نفر دیگر مشت کوبید به در. ناسزا گفت. رفت. جهان‌خورده پنبه بیش‌تری داخل گوشش چپاند.

شانزدهم خرداد ۱۴۰۴- تهران

#خرده_داستان #قصه_ریزه

10-921 _داستانک اتفاق ساده

شاید از این داستانک‌ها هم خوش‌تان بیاید:

 «بیوه‌زن»

 «زرد»

 «جاده‌ی تاریک»

 «قدغن»

 «مومنت»

 «کارکشته»

 «بی‌کار»