«ارث»
پدر داریوش گفت، با خودت روراست باش*. وگرنه از ارث محرومات میکنم. یک هفته وقت داری. فقط.
داریوش، چند روزی مقاومت کرد. سرانجام، روز هفتم زنگ مطب جراح را زد.
سیویکم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«عشق اول»
گفت: میخواهم بزرگ شوم. خیلی بزرگ. الان.
اتفاق افتاد. دستها، پاها، بدن و سرش بزرگ و بزرگتر شدند. خیلی بزرگ. تمام اتاق را داشت پُر میکرد. نگاه کرد. شمعها خاموش شده بودند.
رو به آسمان شب با صدای لرزان گفت. بزرگ نه، بیست ساله شوم. الان.
سیام مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«عادت»
وقتی یاور گفت برای خوشحالی زن حاضر است هر کاری بکند، زن باور کرد. اما وقتی خواست، دندانهای مرد را با انبر بکشد و چشمدندان درست کند، یاور مقاومت کرد. زن پس از یاور، باز هم ازدواج کرد. حالا میدانست نباید از عادتهایش چیزی به شوهرانش بگوید؛ چون تجربهها به او آموخته بود که بعضی از خواستهها، حتی اگر از سوی خود فرد هم باشد، همیشه به سادگی برآورده نمیشود.
بیستونهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
*عمو ویگیلی در کانکتیکت، جی. دی. سلینجر
.
«قهرمان»
موهایش را تراشیده بود. مصمم. با صدای آرام بلند گفت،
پدرم همیشه میگفت، این مملکت قانون دارد. نمیتوانید مرا اعدام کنید.
گفتم حتماً پدرت رویش نمیشد، از قوانین نانوشته هم برایت بگوید.
نگاهم نکرد، رفت. حکمش را امضا کردم. مادرش بعید است دلایلم را بپذیرد.
بیستوهشتم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«تماس»
میخواستم به او بگویم دیگر با من تماس نگیرد. اما نمیتوانستم در مقابل آن صدا نامهربان باشم*.
دستهای مواظبش، آغوش گرمش، شانههای نرمش، بوسههای خندانش، نخستین خاطرات زندگیام بود.
صدای گامهای پنهانش پشت راه مدرسهام، صد سال زندهباشیهایش در جشنتولدم، جایزههای خود خریدش برای شاگرد اول شدنم، شادمانیهای کودکیام شد.
نامهی عاشقانه به جایم نوشتن برای اولین دلباختگیام، پول یواشکی درجیبم گذاشتن برای سیگار و سینما و سفرم، شببهانتظاری پشت پنجره تا وقت آمدنم، دلگرمیهای نوجوانیام ماند.
نه، نمیتوانستم، به او بگویم دیگر با من تماس نگیرد. شمارهی دلسوزیهایش را بلاک کردم.
بیستوهفتم مرداد ۱۴۰۳– تهران
*یادداشتهای شخصی یک پیاده نظام، جی. دی. سلینجر
.
«تکرار »
صبح. زنگ ساعت. سرویس بهداشتی. اصلاح صورت. دوش. صبحانه. مسواک. پیراهن. کتوشلوار. کفش. مترو. ایستگاه میرزای شیرازی. تایمکس، شرکت. حسابداری. سرویس بهداشتی. نهار. حسابداری. تایمکس. مترو. ایستگاه یادگار امام. سرویس بهداشتی. لباس ورزشی. پارک پردیسان. قدم. نگاه. لباس راحتی. شام. مسواک. کتاب. خواب. صبح. زنگ ساعت. سرویس بهداشتی. اصلاح صورت. دوش. صبحانه. مسواک. پیراهن. کتوشلوار. کفش. مترو. ایستگاه میرزای شیرازی. تایمکس، شرکت. حسابداری. سرویس بهداشتی. نهار. حسابداری. تایمکس. مترو. ایستگاه یادگار امام. سرویس بهداشتی. لباس ورزشی. پارک پردیسان. قدم. نگاه. لباس راحتی. شام. مسواک. کتاب. خواب. صبح. زنگ ساعت. سرویس بهداشتی. اصلاح صورت. دوش. صبحانه. مسواک. پیراهن. کتوشلوار. کفش. مترو. دختر. ایستگاه میرزای شیرازی. تایمکس، شرکت. حسابداری. سرویس بهداشتی. نهار. حسابداری. تایمکس. مترو. ایستگاه یادگار امام. سرویس بهداشتی. لباس ورزشی. پارک پردیسان. قدم. نگاه. لباس راحتی. شام. مسواک. کتاب. قرص برنج. خواب.
بیستوششم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«بخواب، عزیزم»
همین که چشمهایم را بستم، گشودم. انگار خوابها همزمان با بستن چشمهایم شروع میشوند، اما به محض باز کردن چشمهایم، فراموش میشوند. یادم آمد که خوابهایم یادم نمیماند، مثل رازهایی که در تاریکی شب رها میشوند و در نور روز محو میشوند.
بیستوپنجم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«پاداش»
این حرف را تاکنون به کسی نگفتهام*، اما تو فرق داری. رازداری. یقین دارم. چند باری امتحانت کردم. سربلند بیرون آمدی. احمقها، پدر و مادرت را میگویم، فکر میکنند، تو هنوز بچهای. آنها تو را درست نمیشناسند. من تو را میشناسم که با دهها بچه پیش از تو بودم. هیچکدام مثل تو رازدار نبودند. یقین داشته باش. این حرف را تاکنون به کسی نگفتهام: باز هم میبینمت.
بیستوچهارم مرداد ۱۴۰۳– تهران
*ده سطر برای همیشه، شاهین کلانتری
.
«چرا این ریختی شدم؟»
قصهاش دراز است. من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت. خیلی بودیم، کریم آقامان هم بود، کریم آق منگل*. شایدم کریم سه سوت بود. کریم هفت خط؟ اصلاً، کریم را بیخیال شو، بگو نبود. علی فرصت، رضا پونصد و حاجی نصرت هم که ما را آدم حساب نمیکنند. راست و حسینی، شما که غریبه نیستید، هیچکی با مانبود. ننه، آقا، آبجی، داداش، رفیق و حتی خودم. سیگار داری؟
بیستوسوم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«میپرسی چطورم؟»
من خوبم. اما، نه، پنداری کمی کسلم. نمیخواهم ناشکری کنم. الحمدالله همه چی هست: باغ درندشت، جویهای پر آب، درختهای میوهی چاق، زنهای لنگه ولنگه–بیخودی دلآشوب نشو– من که همهی این زنها را با یک لاخ موی تو عوض نمیکنم.
نمیخواهم دلنگرانت کنم، اما، کسلم. خودت که ملطفتی، من اگر دلم میخواست خانه بخرم، تاکسی از خودم داشته باشم، همهشان برای دل تو بود. وگرنه بیتو برای من بهشت از جهنم هم الوتر است.
راستش، ابوالفضلی، خیلی کسلم. اما به کسی چیزی نمیگویم. میترسم دهنلقی کنند، بفهمد خیلی دلتنگ توام، سقف را روی سرت خراب کند، بچهها زابراه شوند.
نه، نه، تو پریشانخاطر نشو، خدای نکرده از خواب میپری، اختلاط کردنمان پاره میشود.
بیستودوم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«تماشا»
تصویر
از تو آغاز میشود
از مغز از زبان
از تخم چشمهای سیاه دلچسبت*.
کار پیدا کردهام
صبحروزی
زودی
میآیم
با هم به خانه میرویم
کله پاچهی گران من
بیستویکم مرداد ۱۴۰۳– تهران
* با خودم حرف میزنم، روجا چمنکار
.
«نگاه»
مرد، سوار قطار شد. زنی سیاهپوش، تنها، داخل کوپه نشسته بود. مرد دید، نگاههای زن در لایههای سنگین پلکهای فروافتادهاش گم میشوند*. فوری، ترمز اضطراری را کشید.
بیستم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«نپذیرفتن»
مرد خیلی لاغر بود، حتی ذرهای گوشت نداشت*. چالاک از جلوی قصابی رد شد، نفس قصاب گرفت.
نوزدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«غافلگیری»
تو، بر دری که بوی چوب کاج کهنه میدهد میکوبی*. میکوبی. میکوبی.
کوبیکوبیکوبیکویکویکویکوکوکوکو
میفهمی به راستی اینبار رفته است.
هجدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«سگ، نه»
مخالف نگهداری حیوانات در باغ وحش، سیرک و خانه بود.
میگفت، حیوان، شریف است. وحشی و اهلی ندارد. فیل، شیر ، میمون، سگ، گربه، قناری، سوسک، هر چی، همه باید رها باشند.
برای همین وقتی همسایهها، میشنیدند که فریاد میزند،
حیوان من خیلی گرسنهام، چرا غذا حاضر نیست؟
تعجب نمیکردند.
هفدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«تنبیه»
شبی سرد و مهتابی بود. زیر تابلوی توقف ممنوع ایستاده بود. باور میکنید؟ درست زیر تابلوی توقف ممنوع. باید کاری میکردم که با مرزهای حماقت خودش آشنا شود*. تابلو را جابهجا کردم.
شانزدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
*داستان پسر با نمک وجود ندارد، کارن داو– کتاب آذرخش
.
«بادکنک»
خیلی بزرگ بود. دو برابر آبتین–برادر کوچولوی تازه به دنیا آمدهاش. اما، میتوانست، آن را با دو دست بالای سرش ببرد و به سوی آسمان بیاندازد. دوباره و دوباره و دوباره. آبتین تماشا میکرد، میخندید. تصمیم گرفت آبتین را هم به آسمان بفرستد. اما دید خیلی سنگینتر از بادکنک است. فکر کرد باید کمی باد برادرش را خالی کند.
پانزدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«تعمیرکار»
محمدعلی یخچال را درست کرد. تلویزیون. سشوار. لبتاپ. هود. مبل راحتی. اتو. ساعت. کفش و ماساژور. شب شد. نرفت.
گفت، آدم باید مراقب چیزهایی که درست میکند، باشد.*
چهاردهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«سالگرد»
ساعت را نگاه کرد. شمع را شعله داد. به در رستوران چشم دوخت دوخت دوخت دوخت دوخت دوخت – – – – – – – – – —- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – — – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – — – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – — – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
سیزدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«قبیله»
فردا تشیع جنازه احلام است. نمیدانم بروم یا نروم. امروز صبح زود از خانه پا بیرون گذاشت، از پنجره با چشمانم او را دنبال کردم. دیدم پدر، عمو، دایی و برادران احلام سر کوچه منتظر او هستند. دیر دیدم.
دوازدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«خطشمار»
فقط ۱۸ سال و یک روزش بود. روی دیوار خط کشید.
فقط ۱۸ سال و یک ماهش بود. روی دیوار خط کشید.
فقط ۱۹ سال و یک هفتهاش بود. روی دیوار خط کشید.
فقط ۲۰ سال و ۴ ماهش بود. روی دیوار خط کشید.
فقط ۶۰سال و ۷ ماه و ۱۲ روزش بود. جایی برای خط کشیدن روی دیوار نداشت.
یازدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«پارسا»
تنها از داخل بالکن به حیاط خانه نگاهی انداخت. حوض تهی بود، درخت بید مجنون بیبرگ. لانهی سگ عوعو نمیکرد. از کی؟ یادش نیامد. ذهنش سرشار از گناه بود. همه عمر.
مراوده با نامحرم
استمنا
زنا
شُرب خمر
غنا
مجالس لهو و لعب
قمار.
گناههایی که هیچوقت نکرده بود. خودش را از بالکن تا کف حیاط کشت.
دهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«پولدار»
خانم دکتر م، همیشه میگفت در خانوادهای فقیر و مذهبی متولد شده است. دانشجویانی که او را از نزدیک میشناختند، میدانستند، هیچوقت مزهی گرسنگی را نچشیده است. تا به حال دستفروشی، کارگری، حتی شاگردی نکرده است. اصلاً پدرش از تجار مشهور بازار است. اما، به رویش نمیآوردند. بهروز مدرکش را که گرفت روزی به دفتر خانم دکتر رفت.
گفت استاد، خیلی وقت است یک چیزی توی دلم مانده، آمدم. بگویم. بروم. فکر نکنید هی گفتید از خانوادهای فقیرید، ما خر بودیم، باور کردیم. نه تنها من، همهی بچهها میدانستند، شما جد اندر جد جزء خانوادههای پولدار تهران بودید.
خانم دکتر م، لبخند تلخی زد، از اتاق –با اشاره دست – بیرونش کرد.
نهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«ناشناس»
شیرین به فرهاد– همسرش– گفت، ما از او چیزی نمیدانیم،* نمیتواند شب بماند. راهی پیدا کن، بهش بگو باید همین الان برود.
تنهای تنها که شد، دید از خودِ خودش هم چیزی نمیداند. داد زد، صبر کنید، من هم بیایم.
هشتم مرداد ۱۴۰۵– تهران
.
«اهورا»
اهورا، دلداده محبوبه بود*، یک دلداده جهاندیده. در عالم واقع شانسی به وصال محبوبه نداشت. رفت، شهروند عالم خیال شد. زان پس هر سپیدهدم که محبوبه از عالم خواب میجَست، اهورایی بود.
هفتم مرداد ۱۴۰۳– تهران
* خوبی خدا–داستان تو گرو بگذار، من پس میگیرم، شرمن الکسی
.
«تدبیر»
۶۰ سال بود، کفش پایش نمیکرد، اما شبانهروز دستکشهای چرمی میپوشید. کم راه میرفت، بیشتر وقتها در حال دویدن بود، آنهم روی دستهایش*. نگاههای متعجب غریبهها را که میدید، منتظر نمیشد، بپرسند.
دستهایم را تمرین پا بودن میدهم، که اگر یک روزی توی تصادفی، بیماریی یا هر چی، پاهایم را از دست دادم، مجبور نشوم، روی ویلچر بشینم و زیر نگاههای ترحمآمیز مردم آب شوم.
ششم مرداد ۱۴۰۳– تهران
* خوبی خدا–داستان تو گرو بگذار، من پس میگیرم، شرمن الکسی
.
«پیرمرد»
پنجم مرداد ۱۴۰۳– تهران
داستان میز، میز است نوشتهی پیتر بیکسل
.
«اولین دختر»
چهارم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«به باران خیس»
سوم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «ترفند»
موهای سرم را که کم میشوند*، شانه نمیزنم.
لباسهایم که مُدِ چرک میگیرند، نمیشویم.
خاکستر سیگارم را نمیتکانم.
جلوی مردم واژههای خوشقواره، قرقره نمیکنم.
بوی زباله تنم را، دست عطرهای سمج نمیدهم.
نمیخواهم بعد از تو کسی به من نزدیک شود.
دوم مرداد ۱۴۰۳– تهران
کتاب نگران نباش داستایوفسکی، چارلز بوکوفسکی
.
«به خاطر سپیده»
جعفر گفت، میخواهم با سپیده ازدواج کنم، تو که مخالفتی نداری؟
داشتم.
زبانم خُل شده بود، گفتم ندارم.
می گویم نمیتوانم تو را فراموش کنم. جلوی جعفر میایستم.
صدای جعفر از داخل اتاق آمد، چه طوری؟
نترسیدم. باید نشانش میدادم. دست در جیبم کردم. نوشته را بیرون آوردم، سر دست گرفتم.
من گفتم، تو مقابل مامور ویژهی میتی کمون ایستادهای. زانو بزن.
یکم مرداد ۱۴۰۳– تهران
.