در یک لحظه، همه چیز تغییر کرد. مردی که همیشه در انتظار یک شانس بزرگ بود، در میان شلوغی زندگی، به خود آمد. دستش را در جیب‌هایش فرو برد، به دنبال چیز گمشده‌ای که هیچ‌وقت پیدا نکرد. اما ناگهان، در آن دقایق کوتاه، همه‌چیز روشن شد. زندگی به او گفت: “تو همواره در جستجوی چیزی بودی که در دل خودت داشتی.” و او فهمید، آن‌چه که برایش مهم بود، همیشه در دستان خود او بود. زندگی، غافلگیرانه‌ترین معجزه‌اش را در همان لحظه به او نشان داد.

 «تشخیص»

لام* گستره سلول‌های خونی دخترش را زیر میکروسکوپ می‌گذارد. نگاه می‌کند. به دخترش زنگ می‌زند. آماده شو. می‌رویم شهر بازی اِرم. هر وسیله‌ای که خواستی سوار می‌شویم، ترن هوایی، کاترپیلار، سقوط آزاد، تاب پرنده، ستاره گردان.

سی‌ام فروردین ۱۴۰۳–تهران

*تیغه‌ای شیشه‌ای مستطیل شکل که در آزمایشگاه استفاده می‌شود.

.

 «بی‌نام»

“دیگر تحمل این را ندارد که مثل کاغذِ توالت با او رفتار کنند. در واقع، خودش را کثیف می‌کند و این موضوع ممکن است باعث مشکلات بیشتر شود. از این رو، باید راه‌حل‌های مناسب برای این وضعیت پیدا کرد.”

بیست‌ونهم فروردین ۱۴۰۳– تهران

.

 «عذاب وجدان»

گاهی با زن‌ها بیرون می‌رود*. پیر، میان‌سال، جوان. گاهی با مردها. حتی گاهی با نوجوانان. وقتی تنها می‌شود. به خودش می‌گوید: دست خودم نیست. آنها خودشان می‌خواهند. وگرنه همان دقایق اول می‌فهمند. من یک تورلیدر کرولالم.

بیست‌وهشتم فروردین ۱۴۰۳– تهران

*کتاب باعث و بانی نوشته‌ی کیم‌مونز‌و

.

 «مسئول بایگانی»

زنی بود که همیشه به تنهایی زندگی کرده بود. قد بلند و زیبا، چشمانی که مانند ستاره‌ها می‌درخشید و صورتی که همیشه لبخند داشت. همه می‌دانستند که او از آن نوع آدم‌هاست که هیچ‌گاه احساس تنهایی نمی‌کند، حتی در جمعی شلوغ. روزی در اتاق بایگانی با او آشنا شدم؛ به بهانه گرفتن یک پرونده وارد شدم. نگاهش شگفت‌آور و ساده بود، همانطور که از چهره‌اش می‌شد فهمید.

کارمند تازه‌وارد پذیرفت. وقتی اتاق بایگانی را پشت سرش بست، صدای خنده‌های بلند دیگران از دل اداره به گوش رسید. خنده‌هایی که به طور ناخودآگاه از فضای پشت در عبور می‌کرد، انگار همه‌ی اداره به نوعی از این ملاقات غافلگیر شده بودند. زن، با آرامش تمام، از پشت در به آن‌ها نگریست و متوجه شد که نه تنها در این مکان، بلکه در دل هر جایی، در همان لحظه، تمام جهان را برای خودش به دست آورده بود.

بیست‌وهفتم فروردین ۱۴۰۳– تهران

.

 «علم‌العمل»

پسری MBA خوانده، به وقت شباب هدف‌گذاری پیشه کرد. سرای برج‌سا ۷ تا. راهوار هیبریدی از کمپانی معظم تسلا ۱۲ تا. منزل ییلاقی ۵ تا. قشلاقی: ۳ تا. آپارتمان به کناره دریا در بلاد کفر: ۱۴ تا. از این قِسم پُر ببافت. بر رُقعه نُت آیفون به سیو زد. خرده‌ای انگشتِ تفکر بر ملاج بکوفت، که این عاقبت‌نگاری چون شود؟ لامپایی برسرش اَلو بگرفت. فهرست بیوه‌زنان مال‌انبوه جهان‌خورده گوگل کرد.

بیست‌وششم فروردین ۱۴۰۳– تهران

.

 «خون‌گیری»

چرا امروز؟ همین صبحی که مثل شب تاریک است، باید از آسمان برف بفرستی. پس این چند ماه که مرخصی بودم چکار می‌کردی؟

عادت دارد همیشه به یکی غر بزند. صبح، بستنِ زنجیر چرخ وقتش را گرفت. حالا باید سریع‌تر کار کند. ۸۰ نمونه‌ی خون را بگیرد. حداکثر تا ساعت ۷ صبح. فهرست بیماران را چاپ می‌کند. برچسب‌ها را هم. لوله‌ها را می‌شمارد: آزمایش کامل خون ۸۰. آزمایش انعقادی ۲۶. آزمایش سرعت رسوب خون ۳۴. لوله لخته ۸۰. سرنگ ۹۰ تا. غر می‌زند.

مردم رگ درست و حسابی ندارند. 

 راه می‌افتد. تند. سُر می‌خورد. تعادلش را حفظ می‌کند. برف لعنتی. به آسمان نگاه می‌کند. با احتیاط به سمت بخش داخلی می‌رود. بعد جراحی زنان آی.سی.یو قلب. بالای سر هر بیماری که می‌رسد مشخصات را تطبیق می‌دهد. شماره‌ی تخت، مچ‌بند، اسم. ‌می‌داند هیچ‌وقت نباید بگوید شما فلانی هستید؟ شاید مریض گیجِ خواب باشد، اشتباهی سر تکان دهد. برخی بیماران سخت بیدار می‌شوند. بعضی معلوم نیست مچ‌بندشان را چکار کردند. بدتر از همه آنهایی هستند که رگ ندارند. غر می‌زند.

شما برای چی بیمار می‌شوید؟

 دارد دیر می‌شود. ساعت مثل اینکه دنبالش کرده‌اند. غر می‌زند.

دستشویی داری؟

 هنوز بیست نفر ماندند. بخش قلب  لامپ‌ش کم‌نور است. تخت شماره هفت. احمدچمن‌گلی. ۷۵ ساله. پتو را روی سرش کشیده است. یکی از دستانش از تخت بیرون زده است. مچ‌بند ندارد. تکانش می‌دهد. جواب نمی‌دهد. دیرش شده. شماره تخت درست است.

احمد آقا احمدآقا. هوم. چمن‌گلی؟ هوم.

پوست دستش صاف است. رگ‌هایش لغزنده‌ نیستند. راحت سرنگ داخل رگ می‌رود. لوله‌ها را پر می‌کند. محل خونگیری را چسب می‌زند. بیمار غلت می‌زند. پتو از روی سرش کنار می‌رود. زنی با موهای بلند است. غرمی‌زند.

بعضی آدم‌ها شورش را درآورده‌اند. اسم احمد را روی خانم می‌گذارند.

بیست‌وپنجم فروردین–

.

 «سوسن»

هر کجا نگاه می‌کرد، خاطرات سوسن بود.

با سوسن در حافظیه شیراز داخل قاب بزرگ‌ دیوار اتاق خواب. کنارکشتی یونانی کیش، آرامگاه فردوسی، پل خواجوی اصفهان، ایل‌گلی تبریز. مرداب بندرانزلی، آبشار کوهرنگ. همه با سوسن در قاب‌های کوچک راهرو، پذیرایی و اتاق‌ها.

پرده‌ مبل میز ناهارخوری یخچال ماشین لباسشویی تلویزیون. همه و همه حتی خانه انتخاب سوسن بود. خاطرات سوسن همه جا بود. توی دستانش قلبش زیر پلک‌هایش. مشاور توصیه کرد، خانه‌اش را عوض کند، تا سوسنِ وجودش کم شود. آپارتمان جدید گرفت. دقت کرد همه‌ی قاب عکس‌ها پرده مبلمان وسایل مثل خانه‌ی با سوسن چیده شوند.

بیست‌وچهارم فروردین ۱۴۰۳– تهران _ داستانک خون گیری

.

 «بازنشسته»

“شب‌ها خوابش چند تکه است. به طوری که وقتی به کسی می‌گوید، فراموش می‌کند سیفون را بزند. این وضعیت باعث می‌شود که او در طول شب به مشکلات بیشتری برخورد کند.”

بیست‌وسوم فروردین ۱۴۰۳– تهران _ داستانک خون گیری

.

 «زیست خاطره»

باور نمی‌کرد. خودِ خودش بود. ابراهیم. آبراهام فعلی. نسبت به هشت سال قبل موهایش کامل سپید بود. با تعدادی خط عمیق در پیشانی. به خاطر بیماری مادرش اینجا بود. نارمک. قرار گذاشتند. میدان هفت‌حوض. قدم زدند از میدان یک تا میدان صد. پارک شقایق را بازی کردند از سُرسُره، تاب تا الاکلنگ‌. نیم‌روز داغی بود. رفتند بستنیِ حاجی فیروز. گوشیِ تلفن آبراهام زنگ خورد. دختر خیلی گرمش بود. بستنی‌اش را برداشت. پشه‌ای را داخل بستنی دید. مرده. به آبراهام نگاه کرد. پشتش به او بود. صدایش بلند بود. مرتب shit shit از دهانش می‌ریخت. پشه را با نوکِ ناخن دستش برداشت. با دستمال کاغذی تمیز کرد. به آبراهام نگاه‌ کرد. هنوز با تلفن درگیر بود. Shit shit. بستنی ابراهیم را با بستنی خودش جابه‌جا کرد.

بیست‌ودوم فروردین ۱۴۰۳– تهران _ داستانک خون گیری

.

 «هم‌رنگ»

“کت‌وشلوار را امتحان کرد. رنگ‌های مختلفی مانند آبی، قرمز، زرد، مشکی، نارنجی و بنفش را انتخاب کرد. هر کدام از این رنگ‌ها احساس متفاوتی را در او ایجاد کرد.”

زیبا.

دکمه‌ی سرآستین هم دارید؟

خیره‌کننده.

پیراهن لطفا.

عالی.

خواهشمندم پاپیون.

دل‌نشین.

اگر ممکن است کراوات.

چشم‌نواز.

لطفا جوراب.

راحت.

شورت هم دارید؟

لطیف.

گفتید کت‌و‌شلوار صورتی نداشتید؟

چه بد. دکمه‌‌ی سرآستین؟

بیست‌ویکم فروردین ۱۴۰۳– تهران _ داستانک خون گیری

.

 «شکار»

 «موطلایی من»

 «آتش»

«خجالتی»

 «یک روز معمولی»

«چیزهای دیوانه»

 «باغبان تازه‌کار»