داستانک آزمایشگاه پزشکی

داستانک روایتی بی‌قضاوت است. بی‌جانبداری. داستانی کوتاه کوتاه کوتاه.

داستانک بازگویی فشرده از عشق، جنگ، پیروزی، شکست، سفر، سلامت، زیست با پایانی غیرقابل پیش‌بینی همچون زندگی.

داستانک «ویژه‌نامه جنگ»

روزنامه خرید. ویژه‌نامه جنگ. تمام صفحه اصلی عکس موشک‌های جنگی بود.صفحه‌های داخلی با تصاویر متنوعی از بمب و مسلسل و نارنجک آذین شده بود.صفحه آخر تصویر مرد مسلحی بود که رو به دوربین بی‌تاب کشتن بود.حالش بد شد. روزنامه از دستش سُر خورد.منفجر شد.

سی‌ام مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «قرض»

جوان را می‌شناخت. خویش دور بود.دوچرخه‌اش را قرض می‌خواست. داد.با خودش گفت برنمی‌گرداند. برگرداند.نوبت بعد جوان درخواست موتور کرد. داد.پس آورد. ماشینش را خواست. داد.

برگرداند.روزی جوان دخترش را خواست. نداد.

بیست‌و‌نهم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «آزمایشگاه پزشکی»

نوبت گرفت. ۱۱۴. صدایش زدند. اسم؟ قربانعلی. سن؟ ۷۵. ناشتایی؟ بلی قربانت بروم. از دیشب هیچی نخوردم. نمونه گیر: صبح ناشتا ماندن کار سختی است. دهان آدم تلخ می‌شود. کاش لااقل یک چایی می‌خوردید. قربانعلی خوشحال شد. ناراحت نباش پسرم. یک چای تلخ خوردم. گلویم تازه شد. نمونه‌گیر برگه آزمایش را برگرداند. فردا صبح ناشتا تشریف بیاورید.

بیست‌و‌هشتم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «آزمایشگاه پزشکی»
داستانک «آزمایشگاه پزشکی»

.

داستانک «مکاشفه مختل»

عارف ناسزا گفت. زیر لب. زن ساکن خانه روبرویی بی‌حیا بود. مردها تا پاسی از شب گذشته به خانه‌ زن می‌آمدند. مکاشفه‌اش مختل شده بود. صدای جیرجیر در خانه زن که مردان پس از عیاشی باز می‌کردند تا بروند، دیوانه‌اش می‌کرد. مکاشفه‌اش پُر از جیرجیر شده بود. برای زن پیغام فرستاد. از پنجره فریاد کشید. تلفن زد. تهدید کرد. به صراحت گفت که ادامه این وضع برای او قابل تحمل نیست. زن اعتنایی نکرد. دیگر نفهمید دارد چکار می‌کند. به سراغ کشوی قدیمی رفت.  چشم بسته می‌دانست کجاست. برداشت. زنگ خانه بی‌حیایی را زد. زن در را باز کرد. چهره پرسان. عارف مهلت نداد. لولاهای در خانه را روغن زد.

بیست‌و‌هفتم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «پیش‌گویی»

پارک. پل معلق.

گفته‌های کف‌بین زن، ذهنش را رها نمی‌کرد:
“تو بزودی مشهور خواهی شد.”

خطوط کف دستش را نگاه کرد. دست راست.

نوبت هزارم. چیزی نفهمید.

صدای موسیقی را بلند کرد. موهایش را به دست باد سپرد.

یکی از روی پل هلش داد.

بیست‌و‌ششم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «سفر پاک»

مرد در گوش خود پنبه تپاند. لباس کهنه اما تمیزی پوشید. ودکا نوشید. یک بطری کامل.

سوار قطار شد. به موقع. قطار سوت‌کشان جلو می‌رفت.

مرد تلو تلو می‌خورد. پیری. مثانه پُر. پرُ فشار.

توالت اشغال. طولانی. بعدی. اشغال. اشغال.

تحمل نزدیک پایان. نمی‌خواست راهروی قطار را خیس کند.

ترمز اضطراری را کشید.

بیست‌وپنجم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «آزمایشگاه پزشکی»
داستانک «آزمایشگاه پزشکی»

داستانک «فاصله طبقاتی»

عاشق زیبا بود. همکار بودند. خانواده‌هایشان از نظر طبقه اجتماعی تفاوت چشمگیری داشتند.

پسر به نشانه‌ها اعتقاد داشت. نیایش کرد.

در آن عالم هوش‌ربا، قرار گذشت: نشانه، اولین چیزی که از دست دختر افتاد.

صبح تا غروب، زیبا را زیر نظر داشت. هیچی. نه خودکاری، کاغذی، گلی، موبایلی.

دختر خارج شد. تعقیبش کرد.

دستمال کاغذی سپیدرنگی از دستش افتاد.

پسر چشمانش برق زد. سریع دستمال کاغذی را برداشت.

خیس بود.

بیست‌و‌چهارم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «غذای نذری»

باد می‌وزید. ظروف یکبار مصرف کنار کوچه افتاده بودند. کثیف، شکسته، پراکنده.مرد ناراحت شد. شروع به جمع‌آوری ظرف‌ها کرد. روی هم فشرد. دنبال سطل زباله گشت. پُر بود.

ناسزایی زیر لب گفت—شما نشنیده بگیرید— ظروف را به دست باد سپرد.

بیست‌و‌سوم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «عالی»

از آن آدم‌هایی بود که هر کاری را عالی انجام می‌داد. نویسندگی، برج‌سازی، توزیع محصولات لبنی، صادرات زعفران، واردات خودرو، برگزاری کنسرت موسیقی و تهیه جا برای مسافران در هر جا.

عاشق بازیگری بود. در فیلمی با موضوع جنایی نقش گرفت.

در انتهای فیلم باید می‌مُرد.

مراسم دفنش شلوغ بود. همه می‌گفتند عالی مُرد.

واقعی.

بیست‌و‌دوم مهر ۱۴۰۲تهران

.

داستانک «سکته»

قرص را زیر زبان مادرش گذاشت. به موقع.برادرانش خبر را که شنیدند، لباس سیاه را درآوردند.به سرعت.

بیست‌و‌یکم مهر ۱۴۰۲تهران

.

«روز ازدواج»

 «تماس»

 «بوسه در خیابان»

«قصه آبی عشق»

«بدو بیا بدو»

 «هزار بوسه عاشقانه»

«بی‌خوابی»

 «چتر سوراخ»

 «چتر سوراخ»

 «عرق کرد»