کوتاه است. به کوتاهی فاصله زمین تا آسمان. ادامهدار به جذابی عشق. سر جنگ دارد به وقت بیپناهی.
بزرگی زندگی را پشت کلمههای اندک پنهان میکند، مثل یک موشک کاغذی. غافلگیرکننده است مثل زلزله.
دلش نمیخواهد عقیم بماند. حتی با زایش دگری. در جستجوی عتیقه به گذشته سرککش است. مثل بابابزرگها.
جیببر است. خواب راحت را از چشمان میرباید.
داستانک «نیمی از ماه»
نگهبان ماه بود. رو به آسمان دراز کشید. دید اژدها نیمی از ماه را بلعیده است. گفت: ماه مقاومت کن. الان میآیم. خوابش برد. صبح چشم گشود. اثری از ماه در آسمان نبود.
بیستم مهر ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «قرار ملاقات»
زنِ ناشناس پیامک زد. به وقت همیشه. اصرار به قرار. مرد دلش نمیخواست از انزوای خودخواستهاش خارج شود. بلاکش کرد. مثل دفعات پیشین. هر چند مرد میدانست او باز هم راهی برای پیام فرستادن پیدا میکند. ناشناس روز، ساعت و محل قرار را فرستاد. اهمیتی به موافقت مرد نمیداد. زن را بلاک کرد. با خودش گفت نمیروم. اما روز و ساعت موعود در محل قرار حاضر بود. بیاراده. نگاه کرد. زنی پشت به او در محل قرارنشسته بود. دلش هری ریخت. همسر تازه درگذشتهاش بود.
نوزدهم مهر ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «جنگ»
روی تابلو نوشته بود: به سمت پناهگاه. دخترش پرسید: پناهگاه کجاست؟ گفت: محلی امن در زیر زمین برای زمان جنگ. به وقت حمله هوایی دشمن.
گوینده خبر از خطر جنگ گفت. مرد به پناهگاه فکر کرد. پتو، آب و چراغ را مهیا کرد.
آژیر قرمز به صدا در آمد. خطر حمله هوایی. وحشتزده دخترش را بغل کرد. دست همسرش را گرفت. به سمتپناهگاه دویدند. در پناهگاه قفل بود.
هجدهم مهر ۱۴۰۲– تهران
.

.
داستانک «خداحافظی»
پسرش موشک کاغذی خواست. ساخت. پسر برای بازی به داخل کوچه رفت. مرد همسرش را بغل کرد. به امیددیدار گفت. کفش پوشید. پسرش داد زد: بابا، مو…موش…موشک.
هفدهم مهر ۱۴۰۲–تهران
.
داستانک «روز ازدواج»
شب. ساعت را روی پنج صبح تنظیم کرد. روی تخت دراز کشید. به فردا فکر کرد. رودابه. ازدواج. نفس عمیقکشید. چند ثانیهای نفس را حبس کرد. سپس به آرامی بیرون داد. نفس حبس بیرون نفس حبس بیرون. خوابشبرد. زمین با شدت شش ریشتر لرزید.
شانزدهم مهر ۱۴۰۲–تهران
.
داستانک «نیمه مهرماه»
ایستگاه مترو. زن با دخترش منتظر بود. دخترکی ششساله. ملوس. سفت دستش را گرفته بود، مترو رسید. سوارشدند. صندلی خالی وجود داشت. کنار زنی نشستند. تنها. گفت: دخترتان چقدر خوشگل است. لبخند زد. یاد پنجسال پیش افتاد. نیمه مهرماه. خیابان فرصت. اولین باری که دخترک را دید.
پانزدهم مهر ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «عتیقه»
بابایزرگ با عصا راه میرفت. تقتق. به طرف میز گوشه سالن رفت. تلوتلو خورد. حواسم بود. گلدان عتیقه رویمیز را کنار کشیدم. به موقع. سرش به میز خورد.
چهاردهم مهر ۱۴۰۲–
.

.
داستانک «عادت»
امیناله جیببر بود. بیست سال. حاضر نبود کار دیگری انجام دهد. لباسهای بیجیب مُد شد، اخراجش کردند.
سیزدهم مهر ۱۴۰۲–
.
داستانک «حسادت»
اسداله شازده بود. شازده واقعی. عنوانش داخل شناسنامهاش هم آمده بود: شازده اسداله. خانمها، شازدهشازده از دهانشان نمیافتاد. مردهای فامیل ناراحت بودند. تصمیم گرفتند مسئله شازدهگی را حل کنند. شبیاسداله را در خانهاش غافلگیر کردند. عنوان شازده را از داخل شناسنامهاش چیدند.
دوازدهم مهر ۱۴۰۲–
.
داستانک «فراموشی»
خواب وحشتناکی دید. از خواب پرید. خوابش یادش نیامد. دوباره خوابید. وارد ادامه خواب شد. به راستیوحشتناک بود. پرید. یادش نیامد. سهباره خوابید. ادامه خواب. وحشتناک. پرید. یادش نیامد. خواب. وحشتناک. پرید. یادش نیامد. خواب …
یازدهم مهر ۱۴۰۲–تهران
.
باید خوابش را می دید
به آرزوهایش برسد