داستانک، همچون برق چشم، ضربهای ناگهانی به ذهن میزند. در یک لحظه کوتاه، گویی تمام زندگی به تصویر کشیده میشود. مردی، که همواره با یادگارهای روزگار گذشته میزیست، یک روز ناگهان با همان واژههایی که همیشه به آنها اعتقاد داشت، دچار تحولی میشود. در میانه سخنانش، به اشتباه کلمهای را بر زبان میآورد و با شگفتی درمییابد که این اشتباه، همه چیز را تغییر داده است. این غافلگیری زندگی را به نفعش میچرخاند.
داستانکهای چنین، نه نیاز به زمان دارند و نه به وسعت. تنها یک لحظه و یک واژه کافی است تا در کوتاهترین فضا، حقیقتی را آشکار سازند.
داستانک «اتفاقی»
من مُردم. چرا هنوز کسی خبردار نشده است؟ جلوی خانهام حجله نگذاشتهاند. سیاه نپوشیدهاند. بیتابی نمیکنند. من مُردم، خیلی خیلی اتفاقی.
منشی گفت، خانمی اصرار دارد، شما را ببیند. نمیرود. پنجشنبه، آخرِ وقت. بدون هماهنگی قبلی. پذیرفتم. جوان، موهای بور، آرایش متناسب، با پوششی که من عادت به دیدنش نداشتم. چشمهایم را پایین انداختم. بوی اُدکلنش سرم را میخواست بالا بکشد. تن ندادم. بفرمایید. حاجآقا. صدایش از روضه رضوان دلنشینتر بود. بفرمایید. گفت گفت.
شوهرم تصادف کرده. نخاعی شده. پدر و مادرم در روستا با پول کمیته امداد زندگی میکنند. کس دیگری را ندارم. وصف شما را شنیدم. دستتان بالای سر مَردم است. چشم و دل پاک. خیّر. به من کار بدید.
“نفهمیدم کی سرم را بلند کردم. حرفهایش، نگاهش، اندامش، مسلسلوار به قلب، چشم و جانم خوردند. مُردم. اما چرا حاجخانم، بچهها، عروس و دامادها هنوز خبردار نشدهاند؟ من مُردم. مُردم.”
سی بهمن ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «تخته»
“پرسید چند سالتان است؟ ۶۰. خوب ماندید، بزنم به تخته. اطرافش را نگاه کرد، اما تختهای پیدا نکرد. پس دوباره تاکید کرد: خوب ماندید. بعد پرسید، گفتید چند سالتان است؟ مرد یادش نمیآمد.”
بیستونهم بهمن ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «تربیت»
“بچههایش گرسنه بودند و او میخواست آنها را چشم و دلْ سیر بار آورد. بنابراین، دستشان را گرفت و به ایستگاه مترو برد. سپس، آنها را جلوی تبلیغ بزرگ جگر و دل و قلوه نشاند.”
بیستوهشتم بهمن ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «تورم»
“پسر یتیم بود. وقتی اصغر تیغکش اجارهخانهشان را زیاد کرد، آنها مجبور شدند با مادرش به محلهای پایینتر اسبابکشی کنند. چند روز بعد، ناگهان، پلیس پسر را بازداشت کرد. ظاهراً، یواشکی، قلبش کوچهای از محله قبلی را دزدیده بود.”
بیستوهشتم بهمن ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «مالک»
گیلاسها را دوباره شمرد و اشتباه نمیکرد؛ چهار عدد کم بود. سپس اتاق را جستجو کرد، اما نیافت. در نهایت، از پنجره دخترک را صدا زد. فرشته، سراسیمه از بازی کوچه آمد
گوشواری به دو گوش داشت، از دو گیلاس سرخ همزاد*.
“چقدر شبیه مادرش است، مرد با خود گفت و پس از لحظهای تفکر، تصمیم گرفت که نمیفروشمش.”
بیستوششم بهمن ۱۴۰۲– تهران
*شعر تولدی دیگر سرودهی فروغ
.
داستانک «باغبان تازهکار»
“دستهای زن را داخل باغچه کاشت، کود داد و آبیاری کرد. همه چیز را مرتب انجام داد، اما سبز نشد. پس از آن، فکر کرد که دفعه بعد باید از اره برقی استفاده کند.”
*شعر تولدی دیگر سرودهی فروغ، نقل به مضمون
بیستوپنجم بهمن ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «قاب شب»
زن از پنجره به بیرون نگاه کرد. مِه شب را گرفته بود. لامپِ روی تیرِ چراغ برق، سوسوی کمجانی میزد. توی کوچه هیچ حرکتی نبود، که ناگهان در پایین مِه، پسرِ زبالهگرد را داخل سطل زباله دید. میان دو پای سپید زنانه که تا کشالهی ران عریان بود، خم و راست میشد. لحظهای نفسش بند آمد. درنگ نکرد. سریع آقاشان را صدا زد. آنها با سرعت از خانه بیرون دویدند. وقتی به کوچه رسیدند، دیدند که زبالهگرد در حال چپاندن مانکنی داخل گاریاش است.
بیستوچهارم بهمن ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «نگران»
نوزاد داخل کالسکه خواب بود. چند ماهه. لباسهای سپید با دکمههای قرمز. زن کنار چمدان ایستاده بود. دم به دم ساعتش را چک میکرد. گاهی هم به اطراف چشم میچرخاند. خبری از مرد نبود. گفته بود، سرویس بهداشتی میروم، برمیگردم. نیمساعت گذشته بود. آخرین اعلان برای سوار شدن به هواپیما در سالن فرودگاه پیچید. چمدانش را به دست گرفت. نوزاد را نگاه کرد. هنوز خواب بود. نفس عمیقی کشید. تردید به دلش راه پیدا کرده بود، اما در نهایت، به تصمیمش ایمان آورد. او را همانجا گذاشت، به سمت گیت خروجی دوید. لحظهای درنگ نکرد، همانطور که صدای اعلام پروازها همچنان در گوشش میپیچید.
بیستوسوم بهمن ۱۴۰۲– تهران
.
داستانک «فیلمقرار»
مرد عاشق فیلم بود. عاشق زن. در قرارهایش با زن، فیلم میگذاشت، و به بازسازی صحنههای دلخواهش میشتافت.
لالالند: رقص تا اوج آسمان.
تایتانیک: ایستادن جلوی کشتی در مسیر باد.
درخشش ابدی یک ذهن پاک: خوابیدن روی برف.
زندگیهای گذشته: مشروب خوری ۳ نیمهشب.
بیمار انگلیسی: حمام در وان.
قصه عشق: بوسههای معصومانه.
تعطیلات سال نو که شروع شد، مرد سری فیلم «اره» را برای تماشا انتخاب کرد. هوا سرد بود و بارش برف در خیابانها جاری بود. زن به کنار پنجره رفت و به دنیای سفید بیرون نگاه کرد. در همین حال، مرد دستهجمعی از فیلمها را پخش کرد. صدای خشخش تلویزیون پر از ترس و تنش بود، اما او هیچ توجهی به آن نداشت. دستش را به پشت سر زن کشید و در دلش فکر میکرد، شاید بهتر باشد کمی از زندگی روزمره فاصله بگیرند. در آن لحظه، حتی ترسناکترین فیلمها هم نمیتوانستند بترسانند.
بیستودوم بهمن ۱۴۰۲–تهران
.
داستانک «پیک موتوری»
کارش به کار کسی نیست. یک شب، پیتزا، سفارش به روشنایی میبرد. یک صبح، پنیر لیقوان با سنگگ تازه. ظهری هم، عرقریز دونر کباب.
ویراژ بازی میکند پشت گازهای موتور سیکلت. زنش زنده نیست، که مرتب حمد و قل هو اله بخواند، به جانش فوت کند. کارش دیگر به کار کسی نیست.
بیستویکم بهمن ۱۴۰۲–تهران
*کتاب کبریت خیس سرودهی عباس صفاری
.
صدایش از (روضه رضوان) دلنشینتر بود؟!!!!
پاسخ به پا ورقی خوان!
در اولین دیدار
در دستگاه نوا
زیر آواز زد :
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
یک طرف صورتش سرخ شد
هنوز گرم آواز بود :
شوق است در جدایی، جور است در نظر
هم جور به، که طاقت شوقت نیاوریم
طرف دیگر صورتش هم سرخ شد
پیشنهاد فیلم
This Beautiful Fantastic
2016
British
برای بله قربان گویان نقابدار و غافل
دیگر کلاهش پشم نداشت،
رفتنی بود
چراغهای رابطه تاریکند
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده رفتنی ست
داستان های _مینیاتوری_
دیو اگرس
مترجم پژمان طهرانیان
چاپ 1393
تنها بود
خودکشی کرد
تنها شد
خیلی وقت بود مرده بود
خواست مطمئن شود
خودکشی کرد
: من دزدی نکردم
حتی یه تیکه نون
من آزارم به کسی نرسیده
حتی به یه مورچه
من کسی رو نکشتم.
: اتهام تو ناامیدی یه،
و مجازتش
مرگ
می خوام کوتاه ترین داستان زندگیمو بگم
خدافظ
وایسا
می خوام پیاده شم،
نمی ایستاد،
در را باز کرد
پیاده شد
نه کسی بود
نه آبی بود نه آبادی
“خودکشی “
شکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار
شکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار
انقدر از رفتن اش خوشحال بودند
که قرار شد
جشن باشکوهی برایش برگزار کنند
درود
دوست داشتم،
خجالتم را زمین می گذاشتم،
وشهامتم را بغل می کردم،
و مثل آخرین دیدار،
در آغوش می گرفتمت،
و در گوشت نجوا می کردم :
امیدوارم،
ترس دیگر ندیدنت را،
بیشتر شنیدنت،
و متحیر خواندنت،
برایم پر کند.
وقت به شادی و
رقص به کردی.
I am not a robot✔️
کشتمون
گورش را گم کرده بود،
دنبال گوری،
برای گور به گور شدن،
می گشت
گفت بود
آزمایشگاه دغدغه اش گست
شاید تعریف دغدغه
مثل همه ی ارزش ها که معنی دیگر گرفته
عوض شده
دخترش رفت
همسرش رفت
برای رفتن
پی درمانش نرفت
مرده شور
بردتت
خدا
می گفت
میدانی
چرا از نوشتن لذت میبری!
چون دیگر مجبور نیستی
نقش بازی کنی
خودت هستی
لازم نیست
در نقش دکتر یا مدیر
با سلامتی و سرنوشت
دیگران بازی کنی
بازی با کلمات
سوت و کف دارد
و به به و چهچه
نه ناله و نفرین
موی سفید و
تن تکیده ام
گواهی می دهد
سالهای نبودنت را
11 سالگی ات مبارک
همه ی سفارتخانهها
جوابم کردند به دیدارت،
مگر خدا
پاس ام را مهر کند
به دیدن خنده های پر مهر ت
نه حالی داشت
نه آینده ای
حالی
برای مرور گذشته هم نداشت
خداحافظی کرد و
رفت
وغطی که رفط
شوغ نوشطن را هم
با خودش برد
چه کسانی که هیچ انگاشته شدند،
به تطمیع و
به ارعاب و
به انتصاب.
هیچ کس نگفت؟!
مگر با مشت آهنین هیچ کس بودن،
که لگد مال شد.
مگر با دست پر،به تطمیع ،
که به قربانگاه انسانیت رفت.
هیچ کس نگفت،
هیچ کس نخواست،
هیچ کس نکرد،
هیچ کس دیده نشد،
هیچ کس شنیده نشد،
به کس بودن.
چه هیچ کس هایی که بی کس،
هیچ اند
در آغوش می گیرمت،
رها می شوم از
دلتنگی
رها می شوی از
دلبستگی
رها می شوم از
تنهایی
می گفت از رگ گردن
نزدیک تر است
رگ گردنش را
زد
در گوشش خواند
من به وقت ناچیزی زندگی
خون ده بود
حتی به جای تو
دین ام را
به این سرزمین
و خدا ادا کردم
راهی سرزمین خوناشام اش کرد